قسمت پنجم از فصل سوم...
درون آن یک نقاشی پرتره از خودش درحالی که روی صندلی ای نشسته و لباسی سیاه برتن داشت بود که با غرور چانه هایش بالا گرفته بود و تا اعماق روحت را می دید. تمام پرتره با پالت رنگ های سرخ و سیاه و طلایی و کمی قهوه ای تیره با جزئیاتی باورنکردنی کشیده شده بود. با گیجی پلک زد و به مرد نگاه گرد، گویا که انتظار داشت او چیزی بگوید. مرد با دیدن گیجی او چیزی نگفت و نگاهش در خانه چرخاند، گویا می خواست چیزی بررسی کند. با دیدن فضای خالی دیوار کنار قفسه کتاب ها کمی سرش کج کرد و متفکرانه به دیوار زل زد گویا می خواست چیزی را میان تار و پود آن پیدا کند. سپس سرش کمی تکان داد و پرسید. _نظرت چیه قاب رو کنار قفسه کتاب هات بذاریم؟ این جوری همیشه با دیدنش یاد من میافتی و هنر دست منو می بینی!.
از این پیشنهاد بی خیال او با قدم هایی عصبی فاصله را کم و کم تر کرد و رو به روی او ایستاد. با صدایی عصبی و لرزان نسبتا بلند ف.ر.ی.اد زد و با دست به پرتره اشاره کرد. _این چه م.س.خ.ره بازی ایه؟ این دیگه چه معنی ای داره؟ همین الان اینو همراه خودت از خانه ام بیرون می کنی!. مرد که ذره ای از لحن تند و تیز او متاثر نشده بود دست به سینه شد و فقط در سکوت به او خیره شد؛ سپس با قدمی شمرده و حساب شده به جلو آمد و تنها یک سانتی متر فاصله میانشان گذاشت. سردی چشمانش از هر یخی سردتر بود که می توانست روح هرکسی را از ترس منجمد کند. چشمان او کاملا در تضاد با او گرم از شعله های سرکشی و لجبازی بودند.
مرد به آرامی دستش را بالا برد، نه برای زد یا هرگونه حرکت ناگهانی ای، بلکه تنها برای لمس گ.و.ن.ه های او. دستش در میانه راه با ض.ر.ب.ه دست او به عقب رانده شد. حالت خونسردش لحظه ای متزلزل نشد؛ بلکه در کمال خونسردی با یک چشم برهم زدن سریع او را از شانه گرفت و به نزدیک ترین دیوار چ.س.ب.ا.ند. حرکتش محکم بود، اما دردناک نه. با صدایی گرفته از خشمی کنترل شده صحبت کرد. _پس حالا کمی شجاعت برای ایستادن در برابر من پیدا کردی، یادت نره که زندگیت تو دست منه و تنها با یک اشاره می تونم به ج.ه.ن.م تبدیلش کنم.
قلبش از این حرکت ناگهانی مانند یک تبل در سینه اش می کوبید. گلویش خشک شده بود و تنها کاری که می توانست انجام بدهد خیره شدن به آن چشمان تیره پوچ بود. خونسردی خود را به سختی بازگرداند؛ سپس آب دهانش را به سختی قورت داد و جواب داد. _آره شجاعت پیدا کردم چون من کسی نیستم که به راحتی بشکنی اش و تا نفس می کشم تسلیم تو نمی شم. از این آتش درون چشمانش و پاسخ سرسختانه او احساس کرد چیزی در سینه اش سفت شده است. نمی دانست از شدت خ.ش.م یا و.س.و.ا.سی که در دل نسبت به او داشت همان جا او را محکم ب.ب.و.س.د یا مجازات کند. نفسی بیرون داد و سرش را پائین انداخت. برای چند ثانیه سکوت برقرار شد؛ سپس صدای خنده هایش مانند رعد و برقی در میان ابرها، در فضای خانه پیچید. سپس پس از اینکه خنده هایش تمام شد سرش بالا آورد. با ناباوری ای همراه با لذت سرش تکان داد و با لحنی نرم مانند ابریشم گفت: _آه رز سرخ من چقدر ساده ای تو!. با انگشت شست گ.و.ن.ه اش ن.و.ا.ز.شی کرد و ادامه داد. _ واقعا فکر کردی کسی هستم به راحتی خطش بزنی؟ نه!. تا نفس می کشی حضور منو توی تک تک لحظاتت حس خواهی کرد. سپس چانه اش رها کرد و عقب کشید.
نفسی که متوجه اش نشده بود با عقب نشینی ناگهانی او بیرون داد. مرد به سمت پرتره برگشت و دسته لبه بوم کشید و با قاطعیت گفت:_ بهتره خودت با زبان خوش از هدیه ام استقبال کنی؛ اگرنه اونوقت مجبور میشم یک بخش دیگری از خودم رو نشونت بدم که باور کن دوستش نخواهی داشت. سپس مانند اینکه مالک کل خانه است لبه مبل نشست و با دست به او اشاره کرد و پرسید. _حالا به نظرت کجا خوبه آویزان کنیم؟. ناچار نگاهش اطراف سالن چرخاند تا مکانی مناسب پیدا کند و در نهایت دیوار خالی کنار قفسه های کتاب را مناسب دید، همان مکان پیشنهادی مرد. با انگشت اشاره به آن قسمت اشاره کرد. مرد در زیر آن ماسک پارچه ای نیشخند رضایت مندانه ای زد. _ خب چرا معطلی؟ میخ و چکش بیار که وقت کمی تغییر دکوره. از این امر و نهی های از خود راضی او دستانش مشت کرد و خشم اش را به سختی مهار کرد؛ سپس به سمت گاراژ رفت تا میخ و چکش بیاورد. مرد بی خیال به پرتره نگاه کرد و با سرخوشی و بازیگوشی سوت می زد. از آن طرف او در انباری با ابروهایی درهم گره خورده از خشم وسایل زیر و روی می کرد. دلش می خواست با همان چکش ف.ک او را پائین بیاورد؛ اما می دانست بی فایده است چرا که زور او دو برابر بود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)