درباره آبشار جاذبه هست امیدوارم خوشتون بیاد
کاورمون
قسمت ۱: دفتر شماره ۴ — کلبهی عجایب دیپر: «مِیبل، مطمئنی این جعبه مال کجاست؟» مِیبل: «مطمئنم.» دیپر: «چطور؟» مِیبل: «چون روش نوشته "مال من".» دیپر: «این دستخط استنه.» مِیبل: «خب؟» دیپر: «پس احتمالاً مال استنه.» مِیبل: «یا استن دستخط منو دزدیده.» دیپر: «مِیبل...» مِیبل: «باشه، باشه! بازش کن.» دیپر در جعبه را باز میکند. چند وسیلهی قدیمی داخلش است. یک سکه، چند کلید، یک عکس قدیمی و یک دفتر چرمی. دیپر دفتر را برمیدارد. دیپر: «صبر کن...» مِیبل: «چی؟» دیپر جلد دفتر را نگاه میکند. روی آن یک عدد نوشته شده: ۴ مِیبل: «چهار؟» دیپر: «آره.» مِیبل: «ولی دفترهای فورد سهتا بودن.» دیپر: «دقیقاً.» مِیبل دفتر را از دست دیپر میگیرد. مِیبل: «شاید فورد اشتباهی شمرده.» دیپر: «فورد شمارهگذاری دفترهاشو اشتباه نمیکنه.» مِیبل: «شاید عمداً اشتباه کرده.» دیپر: «چرا باید—» صدای باز شدن در میآید. استن: «چرا هنوز اینجایین؟» مِیبل سریع دفتر را پشتش قایم میکند. استن: «چی رو قایم کردی؟» مِیبل: «هیچی.» استن: «پس نشونم بده.» مِیبل: «نه.» استن: «پس حتماً چیزیه.» دیپر: «عمو استن، این دفتر رو میشناسی؟» استن به دفتر نگاه میکند. لبخندش محو میشود. استن: «این رو کجا پیدا کردین؟» دیپر: «توی جعبهی وسایلت.» استن چند لحظه ساکت میماند. مِیبل: «عمو استن؟» استن: «دفتر رو بذارین سر جاش.» دیپر: «چرا؟» استن: «چون گفتم.» دیپر: «ولی این دفتر شماره چهار داره!» استن به دیپر نگاه میکند. استن: «من هیچ دفتر شماره چهاری ندارم.» ---
دیپر دفتر را روی میز میگذارد. فورد بالای سرش ایستاده. فورد: «این غیرممکنه.» دیپر: «تو هم همینو گفتی.» فورد: «من گفتم این دفتر نباید وجود داشته باشه.» مِیبل: «فرقش چیه؟» فورد دفتر را باز میکند. صفحه اول کاملاً خالی است. صفحه دوم هم. صفحه سوم هم. دیپر: «پس چرا اینقدر مهمه؟» فورد: «نمیدونم.» مِیبل: «تو نمیدونی؟!» فورد: «نه.» دیپر چند صفحه جلوتر میرود. ناگهان متوقف میشود. دیپر: «صبر کن.» مِیبل: «چی شده؟» دیپر صفحه را برمیگرداند. یک نقاشی روی صفحه است. نقاشیِ خودش و مِیبل. مِیبل: «این... ما هستیم؟» دیپر: «آره.» فورد دفتر را از دست دیپر میگیرد. چهرهاش جدی میشود. فورد: «این نقاشی کی کشیده شده؟» دیپر: «نمیدونم.» فورد به پایین صفحه نگاه میکند. یک جمله زیر نقاشی نوشته شده: «آنها دوباره خواهند آمد.» مِیبل: «دوباره؟» دیپر: «ما قبلاً اینجا بودیم.» فورد: «نه... منظورش این نیست.» دیپر: «پس منظورش چیه؟» فورد جواب نمیدهد.
همه خوابیدهاند. دیپر هنوز بیدار است. دفتر شماره چهار روی میز جلوی اوست. دیپر: «باشه... ببینیم چی میخوای.» دفتر را باز میکند. صفحات خالیاند. دیپر یکی از صفحهها را ورق میزند. چیزی روی آن ظاهر شده. اول یک کلمه. بعد یک جمله. «ساعت ۳:۱۷.» دیپر به ساعت نگاه میکند. ۳:۱۶ دیپر: «چی...؟» یک دقیقه میگذرد. ۳:۱۷ روی صفحه جملهی جدیدی ظاهر میشود: «در را باز نکن.» دیپر آرام به در اتاق نگاه میکند. تق... دیپر خشکش میزند. تق... تق... صدای در. دیپر: «مِیبل؟» صدایی از پشت در: «دیپر؟» دیپر به سمت در میرود. دستش را روی دستگیره میگذارد. دفتر روی میز ورق میخورد. یک جملهی جدید ظاهر میشود: «گفتم باز نکن.» دیپر دستش را از روی دستگیره برمیدارد. چند ثانیه سکوت. بعد صدا از پشت در میآید: «دیپر... منم.» دیپر آرام میگوید: «مِیبل؟» صدا جواب میدهد: «آره.» دیپر به تخت مِیبل نگاه میکند. مِیبل آنجا خواب است. چشمان دیپر باز میماند. دیپر: «نه... تو مِیبل نیستی.» صدای پشت در دیگر چیزی نمیگوید. دفتر یک صفحهی دیگر را خودش باز میکند. فقط یک جمله روی آن نوشته میشود: «اولین نفر پیدات کرد.»
نظرات بازدیدکنندگان (0)