سلام به همگی اینم پارت ۷... ممنون که از پارت قبل حمایت کردید و بهم انرژی دادید💗
فصل هفتم:عذرخواهی _ بالاخره رسیدیم!چقدر خسته کننده بود! +یعنی تو از وقتی حرکت کردیم همش غر زدی! _ تو چرا اینقدر بداخلاقی؟از وقتی که فرار کردم یه ذره هم نتونستم آروم و قرار داشته باشم...میخوای خسته نباشم؟ 《هیس!...》این را جانسون در حالی گفت که آستینم را کشید و مرا درون کوچه ای باریک برد. یک دقیقه بعد چند پلیس از جلویمان دوان دوان رد شدند. وقتی که کاملاً دور شدند بیرون آمدیم...نفس راحتی کشیدم و به اطراف نگاه کردم...شهر مثل همیشه بود...خلوت با خانه های قدیمی و مردمی بی حوصله که هرکدام دنبال کار خود بودند...کاغذی روی دیوار توجهم را جلب کرد...آره...عکس خودمه که زیرش...اَه...عجب رشوه های بیخودی!پلیسا اینقدر کارشون سخت شده که میخوان پول زیادی به هر کسی که منو بگیره بدن!
《باید بریم!ممکنه بلیط گیرمون نیاد!》صدای جانسون رشته افکارم را پاره می کند...به نشانه ی موافقت سری تکان می دهم و به سمت ایستگاه قطار راه می افتیم... بالاخره به ایستگاه میرسیم...به قسمت فروش بلیط میرویم...خداروشکر خلوت است و زود نوبتما می شود... _ کجا میرین؟ +بارونز _ قطارش یک ساعت پیش رفت تا فردا قطار برای بارونز نداریم! + آقا واقعا هیچ راهی نیست؟ _ خب...میتونید چهارساعت دیگه سوار قطار شید برید ورمونت بعد از اونجا پیاده شید با یه قطار دیگه برید بارونز! به جانسون نگاه می کنم و فکر می کنم اگر در شهر بمانیم بسیار خطرناک است چون شناخته شده هستیم به نظر می رسد جانسونهم همین فکر را می کند چون نگاهش را می دزدد و می گوید:《قبوله!》پول بلیط ها خیلی زیاد است...هر کداممان پول بلیط خودمان را می دهیم و با اسم های جعلی برای خودمان بلیط می خریم و در سالن انتظار منتظر قطار خودمان میمانیم...
×××××××××× _ آقای جِیس...امروز شهر میرید؟ + آره...چطور مگه؟ _ میشه یه پسر هم همراتون ببرین؟خورده زمین پاش درد میکنه نمیتونه دوچرخه سوار شه! +باشه خانم هاینر بگو یه ساعت دیگه آماده باشه! _ باشه!ممنونم!
××××××××××××× _ الانه که دیگه بیاد دنبالت...مواظب خودت باش و حواست به پات باشه...کاشکی حداقل یه روز دیگه میموندی...پات بهتر میشد... + چیزی نمیشه!خیالتون راحت! _ بیا اینم آذوقه ی راهت...! +ممنونم! _ و....اینم نیازت میشه! +اما خانم... _ من هر کاری کنم برای جبران خون برادرت کافی نیست اما میخوام کمک کرده باشم پس قبولش کن شاید پولای خودت کم بشه!...صدای بوق داره میاد! + اوه دیگه باید برم!خدانگهدار!
در ایستگاه قطار: هنوز دو ساعت دیگر تا حرکت قطار مانده و من و جانسون داریم غذاهایی را که مری هاینر گذاشته با هم میخوریم...سکوت طولانی بینمان برقرار است تا اینکه می گویم:《حالا که همسفر شدیم بازم راجع به خودت هیچی نمیگی!》با عصبانیت می در جوابم می گوید:《تو باز شروع کردی؟》 ناگهان کسی نظرم را جلب می کند پای لنگان،موهای پرکلاغی و چشمان قرمز ...آره اشتباه نمیکنم...خودشه...همونی که ادعا میکنه جک برادرشه! اینجا چیکار میکنه؟یعنی اگه ببینتم تحویلم میده به پلیس؟ناگهان با مردی برخورد می کند...مرد به نظر می رسد آدم مغرور و ثروتمندی باشد... _ ببخشید آقا! + حواست کجاست بچه جون؟ _ ببخشید! +وایسا!کیف پولم کو؟نگو که...کار تو بود؟ _ نه آقا!به خدا من اونو ندزدیدم! + معلومه که داری دروغ میگی!عمداً خودتو زدی بهم مگه نه؟ × کیف پولتون اینجاست آقا!روی زمین افتاده بود! +اوه!ممنون پسر جون!...چرا نمیدیش بهم؟ × کار خوبی نکردید که زود قضاوت کردید!باید عذرخواهی کنید! + معلومه چی میگی؟چرا باید عذرخواهی کنم؟زود کیف پولمو پس بده! × تا از اون دخ...پسر عذرخواهی نکنید بهتون نمیدمش!میخواید بیشتر جلب توجه و آبروریزی کنید؟ +اصلا تو کی هستی که به من دستور میدی؟ × مگه اصلا شما چه کس مهمی هستید؟شما هم یه انسانید مثل بقیه...مقام از روی پول مشخص نمیشه! پس عذرخواهی کنید و این بحث رو تموم کنید! +اَه...تو... مرد با عصبانیت به سمت پسر(دختر)می رود و می گوید:《مع...ذر..ت...میخوام》بعد بدون کلمه ای حرف کیف پولش را از دستم می گیرد و با اخم می رود...
به دختر نگاه می کنم...به سمتم نگاه می کند...شاید برایش عجیب باشد چرا نجاتش داده ام چون من اصلا نمی توانم رفتار آدم هایی مثل این مرد را تحمل کنم و اینکه باید یه کاری برای خواهر کسی که کشته ام می کردم که شاید مقدار خیلی خیلی کمی از گناهم پاک شود...به سمتم می آید و آرام و سرد می گوید:《برای تشکر نمیدمت به پلیس ها...》راهش را کج میکند که می گویم:《کجا میری؟من با جانسون میرم بارونز...تو میخوای بیای؟جانسون پسر خوبیه...و اینکه نگران دختر بودنت نباش به کسی نمیگم...》 _میگی با قاتل برادرم همسفر شم؟عمراً +ببین...من فقط میخوام بهت کمک کنم تا شاید با کمک به تو بتونم کمی از مرگ برادرت رو جبران کنم!پس بیا باهم بریم... به سمتم می آید و می گوید:《اگه عذاب وجدانت رو میخوای کم کنی...باشه باهات میام...فقط هر دردسری برات درست کنم حقمه!》از حرفش خنده ام میگیرد...به سمت جانسون میرویم و در همین حین می گویم:《 چی صدات کنم؟》 _ جِیم... +باشه...جیم...
نظرات بازدیدکنندگان (0)