درودد✨️ این دومین نوشته ی منه که باهاتون به اشتراک می ذارم امیدوارم از خوندنش لذت ببرین و اگه نظری درباره اش دارین حتما بهم بگین
در گندم زار می دوم. باد می وزد، گندم های طلایی را با شدت به رقص در می آورد و پاهایم به سرعت در تلاش هستند تا بین گندم ها راه باز کنند. آسمان لحظه به لحظه تیره تر می شود و ابر های سفید جای خود را به ابر های خاکستری می دهند.
بالاخره به تک درخت توتی که در میان گندم ها جا خوش کرده، می رسم. پاهایم را روی اولین و دومین شاخه اش قرار می دهم و از آنها بالا می روم و روی سومین شاخه می نشینم. دستم را بلند می کنم و بادبادک رنگارنگی که روی شاخه ی بعدی است را می گیرم. بادبادک را روی پاهایم می گذارم و پاکت نامه ای را که به آن بسته شده، باز می کنم. کاغذ را از داخل پاکت نامه بیرون می آورم و به خط زیبای نُوآن بر روی کاغذ نگاه می کنم.
طلوعِ طلاییِ من وقتی این کلمات را می خوانی، روی سومین شاخه ی درخت نشسته ای. احتمالا باد می وزد و موهای بلندت را آشفته می کند؛ و زیباتر می شوی. احتمالا خودت حدس زده ای که این نامه برای چیست. می دانم، عزیزم می دانم که به تو قول داده بودم که به جبهه نمی روم، اما این قانون جدیدی که دیشب اعلام کردند، تمام احتمالات ما را زیر و رو کرد. قانون در اینجا قا□تلی بی رحم شده است، و خودت هم می دانی که هیچ کس توان مقابله با آن را ندارد. بنابراین، برای اولین بار در عمرم، قولی که به تو داده ام را می شکنم و به اجبار به جبهه می روم.
اکنون که این نامه را می خوانی، من کیلومترها از تو دور شده ام و در راهِ جبهه هستم، ولی می دانی که فاصله، برای قلب ها معنایی ندارد؛ درست است؟ می دانم که خشمگینی و از من رنجیده ای، و این مرا می رنجاند. نمی دانم چه بگویم. معذرت خواهی کنم؟ برایت شعر بسرایم؟ چه فایده، وقتی حتی مطمئن نیستم که زنده به نزدت بر می گردم یا نه.
نمی خواهم سعی کنم گولت بزنم یا به تو دروغ بگویم؛ هر دویمان می دانیم که ممکن است تنها چیزی که از من به تو برگردد، پلاکم باشد یا انگشتر حلقه ام. ولی به قول خودت، آدمی به امید زنده است؛ مگر نه؟ پس بیا با دل هایمان امید داشته باشیم که زنده خواهم ماند، به نزدت بر خواهم گشت و دوباره تو را در آغوش خواهم گرفت. بدان که همیشه و هر کجا باشم، در فکرم هستی و با یادت لحظه ها را می گذرانم. منتظرم بمان تا برگردم و جایم را روی سومین شاخه نگه دار؛ می بو□سمت؛ طلوعِ طلاییِ من. _نُوآن
واای چقد ارامش بخش بوودد عالی بودد😭💞
ممنونم از نظرتتت😭✨✨
قلمت🛐😭😭
متشکرممم😭✨
عالییی
ممنونم✨
خیلی حس و حال قشنگی داشت
بنظرم قلمت خیلی خوبه
خسته نباشی💓
خیلی ممنونم از نظرتتت😭✨
سلامت باشی💞
همه جاش یه طرف، دو خط آخرش یه طرف دیگه>>>>
دقیقااا بخش موردعلاقه ی خودم هم همون دو خطه😭✨
خدایا چهار یا پنجمین باره دارم میخونمش
خیلی قشنگ نوشتی میا خیلی😭
وایی مرسیییی😭💞
وای چه قشنگ نوشتییییییی
مرسییی😭✨✨
خیلی ناز بود عاسق سبک نگارشت شدم😭
وایی ممنونم آذرخش خانوم خوشگل😭✨
طلوع طلایی من به لیست دوست داشتم🙂 افزوده شد.
توسط ☆Helen
ممنونم✨
عررررر چه قشنگگگگگگگگ
مرسیییی✨😭