قسمت چهارم فصل دوم...
حرف های کیل مانند سنگی وارد چاه عمیق ذهنش شده بود. درحالی که می رفت، کنار افسر دانکن ایستاد و با تعضیم کوچک سر از او تشکر کرد و دوباره راه افتاد. با خروج از اداره پلیس ایستاد و لحظه ای برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. حرف های کیل مانند ضربه سنگی که یخ دریاچه ای را بشکند بر او اثر گذاشته بود. هنگامی که می خواست دوباره راه بیافتد با صدای افسر دانکن در پشت سرش متوقف شد. _خانم موریس!. صدای قدم های سنگین و قاطع افسر به او نزدیک و نزدیک تر می شد تا آنکه درست رو به رویش ایستاد. _یک چیزی فراموش کردید. کارتی که در دست راستش نگاه داشته بود به سمت او گرفت. نگاهی به کارت انداخت و دستش را دراز کرد تا آن را بگیرد؛ اما ناگهانی افسر دست خود را عقب کشید و مانع شد. _اما قبلش بايد جواب یک سوال رو بدید. کمی مکث کرد و سوال بیان کرد. _چی با زندانی رد و بدل کردید؟ فکر نکنید خیلی زرنگید، چون من حواسم کاملا بهتون بود.
سرش شرمنده پائین انداخت. از اینکه به این راحتی لو رفته بود احساس شرمندگی می کرد. _متاسفم!، اما فقط ازش خواستم یک طرح برام توی دفترچه ام بکشه. افسر با سوءضن ابرویی بالا داد و پرسید. _چه طرحی؟ می خوام ببینمش!. ناچار به آرامی به سمت زیپ کیف دست برد و پس از باز کردن آن، دفترچه آبی رنگ را خارج کرد و به سمت افسر گرفت. افسر با خونسردی حفظ شده دفترچه را گرفت و شروع به بررسی صفحات آن کرد. در چند صفحه چیزی جز لیست خرید یا نکاتی از جلسه امروز نبود. بعد ورق زدن چند صفحه دیگر طرح را پیدا کرد. طرح را به سمت او گرفت و پرسید. _این کیه؟. با این سوال گویا سطلی آب یخ روی او خالی کرده باشند، خشکش زد و دستانش کنار بدنش مشت شدند. حالا ضربان قلبش تندتر شده بود و می توانست تشکیل عرق ها را میان انگشتانش حس کند. کاملا قفل کرده بود و نمی دانست چه جوابی بدهد. اگر این همان فرد بود و اطلاعات درز می داد، مطمئن نبود چه بلایی سرش می آورد قبل از آنکه پلیس بتواند او را پیدا کند.
نفسی که حبس کرده بود نامحسوس بیرون داد و با آرامشی ساختگی که تنها به یک بند مو وصل بود جواب داد. _فقط یه فرد آشنا که از کیل خواستم اونو بکشه، تا بهش بگم یک سری کارهای باقی مانده کیل رو انجام بده!. یک دروغ کاملا آشکار. آه چقدر در دروغ گفتن افتضاح بود و در جمع کردن آن افتضاح تر. افسر با شک ابرویی بالا داد اما خیلی زود حالت چهره اش خنثی شد و دفترچه را به او برگرداند. دختر برای گرفتن دفترچه دست دراز کرد؛ اما افسر آن را قبل از اینکه پس بدهد دور از دسترس او گرفت و با لحنی که جای اعتراض نمی گذاشت گفت: _اما دفعه بعدی بهتره که قوانین رو رعایت کنید اگرنه ممکنه بهتون اجازه ندیم دوباره اونو ببینید. هنگامی که دفترچه را گرفت با تکان دادن سر اطاعت کرد. _چشم، تکرار نمیشه. سپس چرخید و دور شد. حين دور شدن لب پائینش با شرمندگی از لو رفتن گاز گرفت و دفترچه را به داخل کیف برگرداند. موقتا برای آزاد کردن افکارش پیاده روی کرد. ناخودآگاه حرف های کیل در ذهنش تکرار می شدند. او خود را ناتوان و دربند اراده آن مرد می دید که مانند عروسک گردانی کنترل او را در دست گرفته بود.
بازوهایش را به آ.غ.و.ش کشید. نه از سرمای هوا، بلکه از سرمای ناتوانی ای که درونش ریشه دوانده بود. نگاهش به آسمانی دوخت که مانند پرده ای تیره بر بالای آسمان خراش ها کشیده شده بود. همچنان در این شلوغي به راه خود ادامه داد، بدون مقصد و تنها به دنبال کمی آرامش. فکری ناگهانی به ذهنش خطور کرد. رفتن به پیش والدینش برای کمی دور شدن از این آشفتگی و شاید پاک شدن ذهنش برای نوشتن رمانش. بلافاصله تلفن را از کیفش درآورد و با مادرش تماس گرفت. تماس بعد کمی بوق وصل شد و صدای مهربانانه و نرم مادرش پخش شد. _سلام به نویسنده کوچولوی من!. از این حرف و رفتار مادرش برای ایجاد جوّ مثبت لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست و جواب داد. _سلام مامان، میبینم که سرحالی!. مادرش با طعن و کنایه گفت: _آره چون بالاخره یکی تصمیم گرفته حالی از والدینش بگیره. با اعتراض غرولند کرد. _مامان، لطفا!. صدای خنده مادرش پشت تلفن پخش شد. _باشه باشه، اذیتت نمی کنم. آرام نفسی بیرون داد و گفت: _خب، این روزا چیکار می کنید؟ پدر چطوره؟. _فقط درگیر کار و زندگی!، اونم خوبه، الان داره اخبارو می بینه. ناگهانی صدای خش خشی از پشت تلفن می شود و سپس صدای مردانه و بم پدرش می چرخد که نشانگر نگرانی و آگاهی اش از وضعیت آنجا بود. _اونجا مواظب خودت باش دخترم، شنیدم یکی رو اونجا د.ز.د.ی.دند، یک کارکن فروشگاه عادی بوده. برای کمی آسودگی خاطر جواب داد._آره خبر دارم پدر. نگران نباش، من مراقبم.
_کی میایی سمت ما دخترم؟. _اتفاقا خودم امشب توی این فکر بودم که فردا یا پس فردا بیام سمتتون، پدر!. پدرش با لحنی کمی آسوده جواب داد._ چه چیزی بهتر از این؟! همین فردا بیا. من و مامانت هم خیالمون کمی راحت میشه باهامون وقت می گذرونی. _باشه پدر، فردا میام. _خوبه، پس فعلا دخترم، فرداشب خانه می بینمت. _خداحافظ پدر. تلفن با صدای خش خشی دوباره رد و بدل شد و صدای گرم مادرش دوباره پیچید. _خب دخترم، من باید قطع کنم کلی کار مونده انجام بدم. مراقب خودت باش، د.و.س.ت.ت داریم. آرام جواب داد._باشه مامان، من د.و.س.ت.تون دارم. تماس توسط مادرش قطع شد. برای چند ثانیه نگاه به صفحه سیاه تلفنش انداخت و سپس اونو دوباره به داخل کیف برگرداند. دوباره به راهش در میان جمعیت ادامه داد. مانند هر شهروند عادی ای به نظر می رسید که مشکلات خود را در درون خود انبار کرده بود و از دید غریبه ها یک آدم دیگر بود، بدون اینکه کنجکاو باشند یا او را بشناسند. این تنهایی عجیب مانند وزنه ای بر روی دل او سنگینی می کرد. سنگینی ای که از زمان نبود بروس درونش لانه کرده بود. مانند ز.خ.م.ی عف.و.نی که هیچ درمانی نداشت و ذره ذره او را از درون می خورد. *** با باز کردن در خانه دستش سمت کلید برق دراز کرد. به محض روشن شدن چراغ های خانه خشکش زد. یک کارتن بزرگ، تقریبا در ابعاد انسانی وسط سالن قرار گرفته بود. اطرافش با شمع و گلبرگ های سرخ تزئین شده بود و با روبانی سرخ بسته شده بود. هیچکسی در خانه دیده نمی شد تا اینکه ناگهانی مرد از پشت کارتن بیرون پرید و با حالتی نمایشی دستانش باز کرد و به او تعضیم کرد. _سلام رز کوچک من، امیدوارم از سورپرایزم بدت نیومده باشه. با دیدن شوک او کمی ابروهایش گره خورد و پرسید. _ نکنه خوشت نیومده؟. با سردی پرسید. _این دیگه چیه؟ با دست به کارتن اشاره کرد و جواب داد._بیا خودت ببین!. با شک به چشمان او نگاه کرد و دنبال هرگونه حقه ای بود؛ هنگامی که شرارتی ندید به آرامی سمت جعبه رفت و لبه روبان را گرفت و آن را در حرکتی روان کشید و به عقب رفت. گوشه های کارتن همراه با آزاد شدن کامل روبان افتادند و هرآنچه درونش بود نمایان کرد. با نمایان شدن هرآنچه درونش بود مانند مجسمه ای از یخ خشکش زد و چشمانش از شوک گرد شدند.
جوجه قاتل تویی🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐
بخدا نشناختمت آبجی
عیب نداره گلم 😄🌷
منم یه دقیقه از پروف نشناختم بعد اسمت دیدم شناختم😄 چه پروف نازی