خطرناکترین انسان، کسی نیست که نمیداند؛ کسی است که نمیداند، اما فکر میکند میداند.
هیچکس نمیدانست اولین جمجمهی خالی چه زمانی پیدا شد. نه اینکه کسی اهمیت نمیداد؛ برعکس، همه دربارهاش حرف میزدند. فقط یک مشکل وجود داشت: هیچکس نمیپرسید چرا.
جمجمه خالی بود؛ نه از آن جهت که چیزی درونش وجود نداشت، بلکه چون پر شده بود از اطلاعاتی که دیگران به او داده بودند. آنقدر اطلاعات درونش ریخته بودند که دیگر جایی برای فکر کردن باقی نمانده بود. تا اینکه یک روز، مغز تصمیم گرفت فرار کند. بعد از آن، جمجمه همچنان راه میرفت، حرف میزد و تصمیم میگرفت. اما دیگر خودش فکر نمیکرد. اطلاعات به جای او فکر میکردند. هرچه دیگران میگفتند، جمجمه پاسخ میداد: «درسته.» «این کار درسته.» «این حرف درسته.» نه به این دلیل که خودش به آن نتیجه رسیده بود؛ فقط چون دیگران چنین گفته بودند. او دیگر نمیپرسید: «چرا؟»
اگر همه میگفتند چیزی درست است، پس حتماً درست بود. اگر همه میگفتند چیزی غلط است، پس حتماً غلط بود. و همینطور، جمجمههای خالی یکی پس از دیگری به وجود آمدند. مغزها از جمجمهها فرار میکردند و هیچکس متوجه نمیشد. شهر هنوز شلوغ بود. جمجمهها هنوز حرف میزدند، بحث میکردند، رأی میدادند و دربارهی درست و غلط تصمیم میگرفتند. اما چیزی درون آنها دیگر وجود نداشت. آنها فقط تکرار میکردند.
تا اینکه چند جمجمه متوجه شدند میتوانند از این وضعیت استفاده کنند. خودشان را «صاحبان حقیقت» نامیدند. آنها بر بلندترین نقطهی شهر ایستادند و شروع کردند به تعیین کردن اینکه چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. جمجمههای خالی با دقت گوش میدادند. یکی از آنها بالاخره پرسید: «از کجا میدانید؟» صاحبان حقیقت لبخند زدند. یکی از آنها پاسخ داد: «چون ما میدانیم.» و جمجمهها سر تکان دادند. هیچکس سؤال دیگری نپرسید. صاحبان حقیقت حقیقت را نمیدانستند. آنها فقط تصمیم گرفته بودند که حقیقت چه باشد. و عجیبتر اینکه خود صاحبان حقیقت نیز جمجمههایی خالی بودند. روزها گذشت. تعداد جمجمههای خالی بیشتر شد.
عالی بود
منو یاد جامعه ی امروزمون انداخت🌚
عالی بود
عالی بوددد
نخست؟