«هیچکس نمیدانست اولین جمجمهی خالی چه زمانی پیدا شد...»
هر روز مغزهای بیشتری فرار میکردند و هر روز جمجمههای بیشتری به دنبال کسی میگشتند که به جای آنها فکر کند. شهر دیگر پر از انسان نبود. پر بود از جمجمههایی که راه میرفتند، حرف میزدند و تصمیم میگرفتند؛ بیآنکه بدانند چرا. صاحبان حقیقت هر روز بلندتر حرف میزدند. اما در میان آن هیاهو، صداهای دیگری نیز شنیده شد. جمجمههایی که هنوز مغز داشتند. تعدادشان کم بود. آنقدر کم که صدایشان به سختی از میان جمعیت شنیده میشد. آنها سؤال میپرسیدند. شک میکردند. دوباره بررسی میکردند.
و مهمتر از همه، جرئت میکردند بگویند: «شاید اشتباه میکنیم.» صاحبان حقیقت از این جمله متنفر بودند. چون اگر جمجمهها دوباره شروع به فکر کردن میکردند، دیگر کسی به صاحبان حقیقت احتیاج نداشت. پس تصمیم گرفتند یک رهبر انتخاب کنند. همه دور هم جمع شدند. یکی گفت: «من بیشتر از همه میدانم.» دیگری گفت: «من بهتر از همه تصمیم میگیرم.» و سومی گفت: «من میدانم دیگران باید چه چیزی را بدانند.» در نهایت، کسی را انتخاب کردند که بیشتر از همه ادعا میکرد حقیقت را میداند. آن روز، صاحبان حقیقت برای نخستین بار یک رهبر داشتند. اما هیچکس نپرسید: «اگر همهی شما جمجمههای خالی هستید، چرا باید یکی از شما رهبر بقیه باشد؟» رهبر به میان شهر آمد. صاحبان حقیقت خبر را اعلام کردند: «از امروز، این شهر یک رهبر دارد.» جمجمهها به یکدیگر نگاه کردند. بعضی خوشحال شدند. بعضی فقط سر تکان دادند. و بعضی حتی نپرسیدند چرا. صاحبان حقیقت ادامه دادند: «او بهتر از همه میداند. او میداند چه چیزی درست است، چه چیزی غلط است و چه چیزی برای شهر بهتر است.»
جمجمهها دوباره سر تکان دادند. باز هم هیچکس نپرسید: «از کجا میدانید؟» آنها مدتها بود که عادت کرده بودند جواب سؤالهایشان را دیگران به جای خودشان بدهند. اما جمجمههایی که هنوز مغز داشتند، ساکت نماندند. اعتراض کردند. سؤال پرسیدند. و حاضر نشدند هر چیزی را که صاحبان حقیقت میگفتند، باور کنند. رهبر با دیدن آنها فهمید که موقعیتش در خطر است. با خودش گفت: «اگر اینها بتوانند بقیه را به فکر کردن وادارند، شاید مغزهای فراری هم برگردند. آن وقت دیگر هیچکس به ما احتیاجی نخواهد داشت.»
از چیزی ترسید که برای او از شورش هم خطرناکتر بود: فکر کردن. پس دستور داد جمجمههایی را که هنوز مغز داشتند، از میان بردارند. آنها را به مرکز شهر آوردند. شهر پر از جمجمه بود. اما هیچکس حرفی نمیزد. حکم اجرا شد. و بعد، سکوت. جمجمههای خالی به یکدیگر نگاه کردند.
عالی
نخست؟
عالییی