قسمت نوزدهم از فصل چهارم...
پس از بازگشت به خانه ح.م.ا.می رفت و صبحانه یک نيمرو و تست ساده خورد و خود را برای آغاز کار روزمره آماده کرد. کتاب های درسی را درون کوله پشتی گذاشت و پس از پوشیدن همان لباس بیرونی همیشگی، از خانه بیرون زد و کلید را زیر گلدان پنهان کرد. پیاده تا ایستگاه اتوبوس راه افتاد و منتظر ماند تا برسد و به دانشگاه برود. در همین حین تلفن همراهش درآورد و چک کرد. سر انگشتانش از سرما قرمز و بی حس شده بودند. با ها کردن سر انگشتانش گرم می کرد و با تلفن کار می کرد. اخبار امروز را چک می کرد. تعدادی از سایت های خبری، خبر کنفرانس جک نویچ را پخش کرده بودند که یک روز دیگر به آغاز آن مانده بود و رو به روی ساختمان اصلی خیریه خود برگزار می شد.
*** با ورود به حیاط دانشگاه ایوان که ماشین تازه نفسش را در پارکینگ پارک کرده بود، با دیدن او ماشین قفل می کند و با گام هایی نسبتا سریعی خود را به او می رساند. دست خود را مانند دوستی نزدیک به دور گردن او می اندازد. _هی! صبح بخیر لیلی. دختر درحالی که با قدم های خونسرد به سمت ساختمان آموزشی می رفت با لحنی خنثی جواب داد. _صبح بخیر ایوان. ایوان برای شوخی گلویش صاف می کند و میگوید. _امتحان احتمالات رو خوندی؟. لیلی با این سوال رنگ می بازد و با چشمانی گشاده مانند کودکی که تازه به او گفته باشند آسمان آبی است به سمت او می چرخد و با شوک می پرسد. _چی داری میگی؟ امتحان داشتیم؟. با خنده ای که ایوان سر می دهد متوجه قضیه می شود و ن.ی.ش.گ.ون از پهلوی او می گیرد که باعث می شود صورت ایوان از درد درهم برود و کمی به جلو خم شود. با اخم غرغر می کند. _ تا تو باشی دفعه بعدی منو دست نندازی. ایوان درحالی که از پهلوی خود را روی کت پشمی زغالی رنگ اش کمی می مالید نفسی بیرون داد و نالید. _واقعا جنبه شوخی نداری، تا یه چیزی شد فقط آماده ای ازم به عنوان یه دکمه برای خالی کردن ح.ر.ص.ت استفاده کنی.
بی خیال ابرویی بالا داد و جواب داد._ تقصیر خودته، می دونی که از شوخی زیاد خوشم نمیاد ولی ا.ذ.ی.ت.م می کنی. ایوان که گویا می خواهد تلافی ای کند سری تکان می دهد و می گوید. _باشه پس دفعه بعد با یکی دیگه شوخی می کنم. سپس با افسوس سرش تکان داد و گفت: _باورم نمیشه بعد دیشب دوباره اینجوری باهام رفتار می کنی!. ابروهایش کمی از حرف او درهم رفت و پرسید. _چجوری رفتار می کنم مگه؟ فقط مثل همیشه ام!. ایوان حرف آخرش را به خودش برگرداند. _آره چون مثل همیشه ای!. از این حرف کنایه آمیز ایستاد و کاملا به سمت او برگشت و درحالی که دست به کمر ایستاده بود گفت:_پس مشکل چیه؟. ایوان از نگاه به او طفره رفت و سرد جواب داد. _هیچی!، فقط عین ا.ح.م.ق ها فکر می کردم بعد دیشب یه چیزی جدید بینمون به وجود اومده باشه.
او خوب منظورش را می فهمید و با نیم خنده ای عصبی صورت او را گرفت و ب.و.س.ه کوتاه و گرمی روی ل.ب او ک.ا.ش.ت. حالت سرد و دفاعی ایوان فورا شکسته شد و با قدمی به عقب فاصله کوچکی ایجاد کرد. درحالی که با حالتی عصبی به اطراف نگاه می کرد غرغر کرد. _دیگه نخواستم چنین دیوونگی ای به خرج بدی. اما به سختی آن نیشخند رضایت روی چهره اش محو کرد. سپس دستش را دور بازوی او پیچید و با یکدیگر داخل ساختمان شدند. به سمت اولین کلاس خود رفتند و نصف روز در کلاس درس و نکته برداری و استراحت میان کلاس ها گذشت.
با پایان کلاس ها به تنهایی سوار بر اتوبوس به محله قدیمی می رود. این بار برای چک کردن دوربین های مداربسته همسايه ای که تا به حال ندیده بود. دلش در سینه کمی از هیجان بی تابی می کرد اما ظاهر خود را خونسرد نگاه داشته بود. با وارد شدن به حیاط به سمت در می رود و قبل از کوبیدن در نگاهی به اطراف می کند. هیچ کسی جز خود او در خیابان نبود. خورشید کاملا توسط ابرها محاصره شده بود. نگاهش به ایوان خانه افتاد. چند گلدان خالی در گوشه ای بودند. حتی روزنامه صبح دست نخورده لوله شده جلوی در افتاده بود. به آرامی زنگ در فشار داد. صدای ویبره مانند زنگ بلند شد. ابتدا خبری نشد اما بعد چندبار فشار دادن زنگ در صدای قدم هایی آمد.
در محکم باز شد و قامت زنی تقریبا ۴۰ ساله با موهای طلایی دودی در چارچوب نمایان شد. یک ردای بلند سبز یشمی با طرح گل های بزرگ مشکی برتن داشت. با چشمان خواب آلود که به سختی باز می شدند به او نگاه کرد. با دیدن او عذاب وجدانی در دلش نشست. _ببخشید مزاحمتون شدم خانوم. می تونم یک دقیقه وقتتون بگیرم؟. زن با صدایی کمی گرفته جواب داد. _بگو. _من رو نمی دونم می شناسید یا نه اما یه زمانی این محله زندگی می کردم و راجب یک مسئله مهم تحقیق می کردم. زن از جلوی در کنار رفت و در را برای ورود او بازتر کرد. به آرامی داخل شد و در پشت سرش بسته شد.
عجب زمانی برای انتشار
عالی بود ✨
امیدوارم تو آینده نویسنده موفقی بشی 🫶🏻✨
حتما قبلیا هم میخونم 💫
خیلی ممنونم عزیزم❤💖
🫶🏻✨💙
عالیی بود
مرسیی💘
خواهش می کنم 💫✨