قسمت سوم از فصل سوم...
ادامه داد و علت پرسشش را بیان کرد. _معمولا افراد وقتی سوالی می کنند دو وجه داره: یا کنجکاوند یا اینکه بهشون مربوطه. از سوال ناگهانی کمی خشکش زد و درحالی که سعی در یافتن خونسردی خود بود، با کمی اضطراب جواب داد. _فقط کنجکاوم، همین!. مامور دیگر چیزی نگفت و بدون اینکه منتظر او باشد به راه افتاد. هنگامی که وارد بخش زندانیان شدند افسر مورونه با دیدن هم رزم خود ایستاد و سلامی نظامی کرد. او نیز متقابلا سرش کمی به نشانه احترام متقابل خم کرد، ولی همچنان حالت نظامی خشک خود حفظ کرده بود. نگاه افسر مورونه سپس به سمت دختر چرخید. _افسر مورونه، ایشان اومدند یکی از زندانیان ببینند، کیل مندز. افسر مورونه با سر اطاعت کرد و دستش را به نشانه دعوت دراز کرد. دختر نگاهی به افسر دانکن انداخت و سپس با قدم های آرامی جلو رفت.
ادامه داد و علت پرسشش را بیان کرد. _معمولا افراد وقتی سوالی می کنند دو وجه داره: یا کنجکاوند یا اینکه بهشون مربوطه. از سوال ناگهانی کمی خشکش زد و درحالی که سعی در یافتن خونسردی خود بود، با کمی اضطراب جواب داد. _فقط کنجکاوم، همین!. مامور دیگر چیزی نگفت و بدون اینکه منتظر او باشد به راه افتاد. هنگامی که وارد بخش زندانیان شدند افسر مورونه با دیدن هم رزم خود ایستاد و سلامی نظامی کرد. او نیز متقابلا سرش کمی به نشانه احترام متقابل خم کرد، ولی همچنان حالت نظامی خشک خود حفظ کرده بود. نگاه افسر مورونه سپس به سمت دختر چرخید. _افسر مورونه، ایشان اومدند یکی از زندانیان ببینند، کیل مندز. افسر مورونه با سر اطاعت کرد و دستش را به نشانه دعوت دراز کرد. دختر نگاهی به افسر دانکن انداخت و سپس با قدم های آرامی جلو رفت.
افسر مورونه او را راهنمایی کرد و پس از رد کردن چندین سلول جلوی یکی از آنان ایستاد که تاریک تر از بقیه بود. _این خودشه، اما باید فاصله یک متری با میله ها حفظ کنید و تنها ۳ دقیقه وقت دارید باهاش حرف بزنید. از دادن هر وسیله ای نیز خودداری کنید؛ چون من حواسم بهتون هست. با تکان دادن سر اطاعت خود را از دستورات او اعلام کرد. هنگامی که افسر برگشت تا به سمت افسر دانکن برود، نگاهی به داخل سلول انداخت و ابتدا سایه ای در گوشه تاریک سلول دید. به آرامی نام او را زبان آورد. _کیل؟. در ابتدا سایه سر خود را چرخاند و سپس به آرامی حرکت کرد و کم کم وارد نور شد. کم کم چهره خسته اش نمایان شد. دیگر آن چهره کیل سابق را که پر از غرور و اعتماد به نفس کاذب بود نداشت.
چشمانش خسته تر شده بودند و سایه های تیره ای زیرشان نقش بسته بود. هنگامی که نزدیک میله های سرد شد، انگشتانش را دور آن پیچید و صورتش را نزدیک تر کرد تا او را بررسی کند. گویا دیدن او در اینجا خیال یا توهمی بیش نبود. دستش را به بیرون از سلول دراز کرد تا او را لمس کند؛ اما او طبق قانون یادآوری شده قدمی به عقب رفت و مانع شد. کیل با دیدن عدم علاقه او دستش را به آرامی پائین انداخت و با صدایی گرفته و خشک پرسید. _چرا اومدی وقتی حتی دل نزدیک شدن به من نداری؟ توهم اومدی که مثل اون از دیدن من توی این وضع لذت ببری؟. با سوال او چینی در دشت پیشانی اش افتاد و ابروهایش را کمی گره کرد و با سوءضن پرسید. _منظورت چیه؟. گلایه مند جواب داد. _چی می خواد باشه؟! اومده بود پیشم. امروز؛ ولی این مامورای پلیس ا.ح.م.ق حتی متوجه نشدند. _چه ساعتی؟. _نمیدونم، صبح بود. _چی بهت گفت؟. _ اومده بود منو عصبی تر کنه!، اعتراف کرد که همه کارو خودش کرده بوده. _چهره اش دیدی؟ می دونی چه شکلی بود؟. _آره خودشو نشونم داد!. _من به یه چیزی ازش شک دارم، شک دارم دزدیده شدن کارمند اون فروشگاه حیوانات کار خودش باشه.
چهره کیل با ناباوری درهم رفت. _چی؟ چی داری میگی ؟ اصلا این کیه و چی میخواد؟. _نمیدونم، فقط گمان منه!. فقط میدونم یه ناشناسه که از وقتی مشهور شد کتابم افتاده دنبالم و هرکسی که دورم باشه کنار میزنه و به نحوی تهدید می بینه. کیل با خنده ای عصبی دستی به موهایش کشید. _ پس یه ر.و.ا.ن.ی بی فکره، معلومه تا بیرونه هرکار دلش بخواد می کنه. _باید به نحوی اونو گیر بندازم؛ اما نمی دونم چجوری؛ اگرم بویی ببره قطعا یه کاری برای متوقف کردن من می کنه. _تو گفتی که شیفته اته!. _آره گفتم، ولی طبق گفته خودت یه ر.و.ا.ن.ی بی فکرم هست. کانا نگاهی به سمت ماموران برد و هنگامی که آنان را مشغول دید با عجله دفترچه کوچک و خودکاری از کیفش درآورد و به دست او داد. _فوری صورتش رو بکش یا توصیفش کن. کیل بدون اتلاف وقت شروع به کشیدن آنچه به یاد داشت کرد. کانا فاصله اش حفظ کرد و سعی کرد توجه ماموران جلب نکند. کیل درحالی که با خودکار روی برگه طراحی می کرد صحبت کرد. _میدونم که حق ندارم اینو بگم و خب ممکنه دوباره همدیگر نتونیم ببینیم، اما می خوام اینو الان بگم. میدونم از نظرت یه ع.و.ض.ی به تمام معنام و هرچند با توجه به کارهایی که کردم حق داری چنین منو ببینی؛ اما الان بیشتر از هروقت می خوام که کار اون رو بسازی و تحویل پلیس بدی. تو لیاقتت یکی بهتر از منه و یا حتی اون اح.م.ق که فکر می کنه می تونه تورو کنترل کنه. یالا کانا من همون دخترو می خوام نشونم بدی که وقتی اولین بار دیدمش، توی چشماش آتش سرکشی شعله ور بود. سپس دفترچه و خودکار از میان میله ها رد کرد و سمت او گرفت. بدون هرگونه حرفی آنان از دست او گرفت و درون کیف برگرداند. _چیزی که می خوای دیگه یه چیز محاله، بعد م.ر.گ بروس اون دختر قوی مرد. م.ر.گ.ش جوری منو زمین زد که حتی تندترین حرف ها نمی توانستند؛ اما ممنونم که سعی می کنی کمی دلداری بدی. روز خوش کیل، مراقب خودت باش. سپس برگشت و از سلول او دور شد. کیل که نمی خواست ناامید شود فریاد زد. _به حرفام فکر کن کانا. افسر با شنیدن صدای او به سمت سلولش دوید تا او را از ایجاد سر و صدا منع کند.
صورتش رو کشید ؟
واییی پارت بعدش
آره