سلام به همگی متاسفانه حمایت های دو پارت قبل کم بود اما دلم نیومد ادامه نذارم اگه این پارت به ۱۵ لایک برسه ادامش میدم...
فصل ششم:فرزند ناشناخته از دست زنی فرار می کرد ، آشنا بود بله مادرش بود...حرف ها در سرش چرخیدند:تو مایه ی بدبختی هستی! ازت متنفرم! همش تقصیر توعه!تقصیر تو... از خواب می پرد...عرق کرده و تنش داغ است.به اطراف نگاه می کند و کم کم اتفاقات قبل را به خاطر می آورد و ناگهان متوجه موهایش می شود و زیر لب زمزمه می کند:《لعنتی! لو رفتم!》ناگهان صدایی افکارش را پاره کرد:《بیدار شدی؟》 - اینجا کجاست؟شما کی هستی؟ + دکتر روستام. اینجا خونمه. _ کی منو آورد اینجا؟نگو که اون قاتل... + آره همون! آدم بدی نیست...فقط یه کم بدشانسی آورده..حالا من میپرسم! مثل من صادقانه جواب بده! تو واقعا خواهر جکی؟ _ اینا چه ربطی به تو داره؟چرا باید بهت همه چیزو بگم؟ +من مادر خونده آرتینم...حالا بگو!
_ مادر خوندش؟پس تعجبی نداره چرا به پلیس تحویلش ندادی! + جواب سوالمو بده! _ داری بازجوییم میکنی؟ پسر خونده ی تو برادرم رو کشته بعد تو داری منو بازجویی میکنی؟ + پس خواهرشی! عجیبه...من سالهاست که خانوادتون رو میشناسم ولی همه فکر می کردیم فقط جک بچه ی پدرته! به نظرم چهارده سالی داری...یعنی کلا یه سال بعد از جک به دنیا اومدی؟چجوری اونوقت هیچکس ازت خبر نداره؟ چشمانش پر از اشک شد...آیا میتواند به این زن اعتماد کند؟آن هم به کسی که پسرش تنها برادرش را کشته؟ تازه اگر داستان زندگی اش را برای این زن بگوید چه کمکی میتواند برایش کند؟او سالهاست که فراموش شده و دیگر جایی در خانواده اش ندارد...
مری که می فهمید در ذهن او چه می گذرد گفت:《نگران نباش! پسر خونده من گناه بزرگی رو مرتکب شده...حداقل میخوام بتونم کاری برای خانوادتون بکنم...》 _ خب...من...خواهر ناتنی شم...قبل از اینکه پدرم با مادر جک ازدواج کنه با زن دیگری ازدواج کرده بوده...به دلایل مشکلاتی که باهم داشتن بعد یک سال از هم جدا شدن و پدرم از شهری که مادرم توش بود رفت و به این روستا اومد...من سه سال بعد از این اتفاق به دنیا اومدم...مادرم عصبانی بود چون نمیدونست چه جوری خرج منم بده اما با این حال با سختی با هم زندگی کردیم ...تا اینکه حدود یکسال پیش مادرم از دنیا رفت...من تصمیم گرفتم راجع به پدرم اطلاعات کسب کنم و متوجه شدم اونم دو سال پیش مرده و نامادریم رفته تیمارستان...پس تصمیم گرفتم جک و مادربزرگش رو پیدا کنم اما وقتی رسیدم که دیر شده بود...جک مرده بود...حالا دیگه چطور باید میرفتم و از مادربزرگ مادریش میخواستم منم کنارش قبول کنه؟...
صدای هق هق گریه فضا را پر کرده بود... مری دستش را روی سر دختر گذاشت و او را نوازش کرد و گفت:《میدونم سخت بوده...جلوتو نمی گیرم...گریه حالت رو بهتر میکنه...》 حدود نیم ساعت صدای گریه کردن در خانه پیچیده بود...تا وقتی که حال دختر بهتر شد. مری به او گفت:《مادر بزرگ جک آدم مهربونیه...به نظرم پیشش برو!》 _ نه خانم محترم! من همچین کاری نمی کنم...در واقع وقتی با خودم فکر کردم دیدم میتونم زندگی بهتری داشته باشم!حالا که هیچ خانواده ای برام نمونده میتونم سفر کنم و حتی شغلم پیدا کنم...صحبت با شما و مرور خاطرات باعث شد فکر های جدیدی به سرم بزند از شما ممنونم! + خوشحالم که به نتیجه رسیدی! حالا میخوای کجا بری؟ _ راجع به بارونز خیلی شنیدم که قشنگه میخوام برم اونجا!
من این پارت رو که خوندم یه چیز هایی به چشمم اومد ، گفتم بگم
یک : فضا سازی انجام نشده ، خیلی خوبه اگر یه توصیفات ریز هم داشته باشیم که الان کجاییم ، توی اتاق ؟ توی حیاط ؟ توی سالن ؟
دو : شخصیتمون یکم زیادی مودی بود 😂
نیم ساعت گریه کرد بعدش یهو ایده به ذهنش رسید ؟ باید با شخصیت همزاد پنداری بشه !
سه : شخصیت های داستانت بیشتر ادمک های بی احساسن ، باید بهشون هویت بدی
ابن نکات رعایت بشه کار رو میتونی خوب در بیاری
پیشنهادم اینه کتابای مشابه داستانت که معروف و تایید شده هستن بخونی ، خیلی تاثیر داره
عالیی بودد خسته نباشیی