قسمت بیستم فصل چهارم....
فضای داخل چندان مرتب نبود و نور ضعیف زرد لامپ سقف خانه روشن کرده بود. بوی ضعیف شوینده فضا پر کرده بود. تعدادی بطری خالی نوشیدنی کنار مبل افتاده بودند، با این وضعیت می توانست حدس بزند تنها زندگی می کند. زن روی مبل و میز قهوه خوری تمیز کرد و وسایل را کناری گذاشت، سپس با دست اشاره کرد بنشیند. _ممنونم، من وقتتون رو زیاد نمی گیرم فقط یه چندتا سوال داشتم. زن موهای آفته اش پشت گوشش فرستاد و با تکان دادن سر درخواست او تائید کرد. _بفرمائید بپرسید، گوشم با شماست.
_میشه بدونم چند ساله اینجا زندگی می کنید؟. زن روی میز قهوه خوری نشست و جواب داد. _خب بیش از ۱۲ ساله که اینجا زندگی می کنم، اولش با شوهرم زندگی می کردم؛ ولی بعد طلاق با پسرم اینجا موندم و خب الان چند سالیه برای کار و تحصیل رفته اروپا، پس فعلا یه زن تنهام!. کمی سرش به سمت پنجره رو به ایوان چرخاند و گفت: _اون دوربین های بیرون... زن مجالی نداد و قبل از تکمیل سوال جواب داد. _اونا همون اوایل اومدنمون توی این خانه نصب کردیم، البته الان یه چند مدته سرما خوابشون کرده و فقط خب دیگه جنبه تزئینی دارند.
_فیلم های دوربین ها یا فایل هاشون دارید؟. با این سوال ابروهای زن درهم گره خورد. _چرا؟. _خب من دختر همون مردی ام که ۱۲ سال پیش تو اون خانه کوچک رو به رویی با دخترش زندگی می کرد!. ابروهای زن از این حرف با تعجب بالا رفت و دستش روی دهانش گذاشت. _همون دختر کوچولوی مو طلایی؟ همونی که با پسر خانم رندفیل بازی می کرد؟. با تکان دادن سر تائید کرد. _باورم نمیشه اینقدر بزرگ شده باشی، فکر می کردم الان پرورشگاه تورو داده باشه به یه خانواده. _خب نه نداده چون خودم نمی خواستم، الانم خب تا حدودی یه جوری دارم زندگی ام می گذرونم. _اما چیکار فیلم دوربین ها داری؟. _خب فقط دنبال یک چیزی ام که راجب اون شب پیدا کنم. _آرشیو فیلم ها توی انباریه و خیلی وقته اونجان اما از درست بودنشون مطمئن نیستم. _عیبی نداره، فقط اگه اجازه بدید نگاهی بندازم ممنون میشم.
زن بلند شد و درحالی که به سمت راهرو می رفت به او اشاره کرد تا همراهش برود. بدون اتلاف وقت دنبالش راه افتاد. دری در انتهای راهرو باز کرد و داخل شدند. بوی نم و کپک از هنگام ورود حس می کرد. با فشار دادن کلید برق روی دیوار صدای کلیک مانندی همراه با روشن شدن چراغ مهتابی دیوار آمد و فضای درون انباری آشکار کرد. سه قفسه فلزی سه طبقه کنار دیوار قرار داده شدند بود که کارتن هایی روی طبقه ها چیده شده بودند. به آرامی از پله های چوبی قدیمی که با هر قدم جیر جیر می کردند پائین رفتند. زن بلافاصله انگار محل فیلم ها را می دانست به سمت قفسه ای در سمت راست رفت و در میان کارتن هایی که طبق سال چینش شده بودند.
یکی از کارتن های مربوط به سال ۲۰۱۰ بود بیرون آورد و روی زمین گذاشت. گردوخاک خفیفی از کارتن بلند شد و باعث شد زن کمی به سرفه بیافتد و با تکان دست دود ها را از خود دور کند. در کارتن را به آرامی باز کرد که پر از باکس نگه دارنده سی دی بود. روی هر باکس نگه دارند تاریخ هایی خلاصه از اول تا آخر یک ماه ذکر شده بود که درون آن سی دی ها طبق آن تاریخ ها آرشیو شده بودند. _ تاریخ رو یادته؟. _آره، ۸ ام ماه اوت سال ۲۰۱۰ بود. زن باکس تاریخ ماه اوت بیرون آورد و ایستاد. _اگه می خوای ببینیمش باید از کامپیوتر استفاده کنم. _ممنون میشم اگه انجام بدید. _پس دنبالم بیا. هردو از انباری خارج شدند و به اتاق سمت چپ انتهای راهرو رفتند. روی وسایل و تخت ملحفه هایی کشیده شده بود. دختر از پوستر گروه های موسیقی و ورزشکاران می توانست حدس بزند متعلق به پسرش است.
زن پشت میز کامپیوتر نشست و آن راه اندازی کرد. بعد روشن شدن مانیتور و زدن رمز زن سر باکس برداشت و از میان سی دی های موجود همانی که متعلق به آن روز بود وارد درگاه سی دی هارد کرد و اجازه داد دستگاه سی دی را بخواند. پس از انجام مراحل یک به یک فیلم را پخش کرد. ویدئو مربوط به ساعات قبل از حادثه بود. کل ویدئو حدود ۲۴ ساعت زمان داشت، یعنی هر سی دی تنها برای یک شبانه روز بودند. _ میشه فیلم رو کمی ببرید روی دور تند و ساعت بعد از نیمه شب؟. زن سری تکان داد و فیلم را به نیمه شب نزدیک کرد. فیلم همزمان از ۴ جهت ضبط شده بود، یعنی دو دوربین برای جلو و بغل خانه و دوتا برای پشت خانه. فیلم همان گونه که حادثه دوازده سال پیش اتفاق افتاده بود دوباره در فیلم جلوی چشمانش پخش شد. حتی لحظه ت.ی.ر خوردن پدرش را از جلو درحالی که تسلیم شده بود دید. از آن صحنه قلبش به درد آمد و روی برگرداند. نفسی لرزان بیرون داد و دستی به صورتش کشید. خاطره آن شب جلوی چشمانش دوباره پخش شد. همان درد و وحشت قدیمی به دلش افتاد. زن متوجه حال او شد ویدئو قطع کرد و کمی به سمت او چرخید. _حالت خوبه؟. با تکان دادن سر به نشانه نه جواب داد. زن برای کمی دلداری دست او را گرفت. _می دونم برات سخته ولی گمونم بهتره باهار کنار بیایی و قبولش کنی. با صدای لرزان گفت: _این تنها چیزیه که هیچوقت نمی تونم باهاش کنار بیام.
عالی بود ✨
آفرین ، موفق باشی 🫶🏻
قربانت بابت انگیزه ❤😚✨
خواهش
لیاقتت بیشتر از ایناس 🫶🏻✨💙
یه دونه ای عزیزدل🌷🤍