درود عزیزانم ایده این داستانها از کاربر Miss nobody هست و من فقط نوشتم🧚🏻♀️
☆بخش سوم: فرار از عمارت کارمن بدون اینکه برگردد، پلههای باریک کنار دیوار را یکییکی بالا رفت.در آن عمارت، هر چیز بوی ثروت و پنهانکاری میداد؛ از قابهای طلایی تابلوها گرفته تا درهای مخفیای که فقط آدمهای طمعکار میدانستند چطور باز میشوند. او با انگشتان سریعش یکی از نقشهای چوبی دیوار را فشار داد. صدای خفیفی آمد و بخشی از دیوار به نرمی باز شد. کارمن لبخند زد. کارمن:«خوبیِ عمارتهای قدیمی اینه که همیشه یه راز مضحک دارن.» از در مخفی وارد راهرویی باریک و تاریک شد.
صدای قدمها پشت سرش نزدیکتر میشد، اما کارمن حالا وسط بهترین مکان بود: جایی که میتوانست بین سایهها ناپدید شود. نور چراغ دستی یکی از مردها از شکاف دیوار رد شد. کارمن نفسش را حبس کرد، به عقب رفت و خودش را پشت یک ستون چوبی پنهان کرد. وقتی نگهبان از کنار او رد شد، کارمن با یک حرکت سریع، مچش را گرفت، او را به سمت دیوار کشید و با ضربهای کوتاه و دقیق، بیصدا از پا انداختش. نه نمایشی. نه خشنِ بیدلیل. فقط دقیق.
کارمن زیر لب:«خیلی خب… مرحلهی دوم.» او به انتهای راهرو رسید و درِ کوچکی را دید که به اتاقی جانبی باز میشد. و آنجا بود: یک صندوق فلزی قدیمی، گوشهی اتاق، نیمهپنهان زیر پارچهای ضخیم. کارمن ایستاد. چشمانش برق زد. کارمن:«اوه… اینجا که فقط راه فرار نیست. اینجا بوی دزدی پول میده.» او درِ صندوق را با سرعت باز کرد. داخلش پر بود از بستههای اسکناس، چند قطعه جواهر، و پوشههایی با مُهرهای رسمی.
کارمن لحظهای فقط نگاه کرد، انگار دارد با خودش تصمیم میگیرد که چقدر از این “اتفاق تصادفی” اخلاقی است. بعد شانه بالا انداخت. کارمن:«خب. اینم خرجِ مسیر.» شروع کرد به خالیکردن صندوق. اسکناسها، جواهرها و چند سند را با سرعت در کیفش ریخت. حتی یکی از قطعهها را توی جیب مخفی لباسش گذاشت. صدای قدمها دوباره نزدیک شد. نگهبان از دور:«اونجاست!» کارمن درِ صندوق را محکم بست و با یک لگد، چراغ رومیزی کنار آن را انداخت.
شعلهی کوچکی از سیمهای سوخته بالا زد. او سریع به سمت درِ پشت اتاق دوید، از یک نردهی فلزی بالا رفت و خودش را به راهروی سرویس رساند. حالِ عمارت دیگر آرام نبود.فریادها در راهروها میپیچید، درها یکییکی باز و بسته میشدند، و همه فهمیده بودند که آن مهمانِ ظاهراً مؤدب، تبدیل به دردسر شده است. کارمن از پلههای خدمتکارها پایین رفت، از میان آشپزخانهی خاموش عبور کرد، چشمش به لولهی گاز افتاد. کارمن:« خب یک آتش سوزی کوچیک که به کسی آسیب نمیزنه.»
سپس با ضربهای محکم به لوله باعث نشتی گاز شد و به سمت در پشتی که در آشپزخانه بود رفت. کارمن:«وقتِ خداحافظیه.» او از درِ پشتی عمارت بیرون زد. بارانِ لندن مثل پردهای نقرهای روی خیابان افتاده بود. کارمن یک لحظه زیر سایهی دیوار ایستاد، نفسش را تنظیم کرد و پشت سرش را نگاه کرد. از پنجرههای بالای عمارت نور نارنجی بیرون زد. بعد... بوم!
صدای انفجار، شب را شکافت. شیشهها لرزیدند. پردهها شعلهور شدند. و عمارتِ پرزرقوبرق، برای یک لحظه مثل یک هیولای زخمی از داخل روشن شد. کارمن فقط یک لبخند کمرنگ روی لبش نشست. کارمن:«چه حیف. عمارت قشنگی بود… تقریباً.» چند دقیقه بعد، کارمن به خانه رسید. الکسیس آنجا بود؛ مضطرب، عصبانی، و البته زنده. وقتی کارمن را دید، یک نفس عمیق کشید که بیشتر شبیه شکایت بود تا آرامش.
الکسیس:«تو دیوونهای.» کارمن کیفش را بالا گرفت. کارمن:« میدونم.» الکسیس به کیف نگاه کرد، بعد به صورتش. الکسیس:«تو… چیکار کردی؟ این چیه؟» کارمن لبخند زد. کارمن:«خیلی اتفاقی بود صندوق خونه رو خالی کردم.» الکسیس سرش را پایین انداخت و با صدایی که هم خسته بود هم خندهدار، گفت: الکسیس:«من باید برای کار با تو، حقِ خطرِ بگیرم.» کارمن شانه بالا انداخت.
نخستین لایک و کامنتتتت !
گیلیلییی
دزدی کار بدیه عمه🗿🤝
اینجا چند تا
گناه کبیره خواهیم
داشت دزدی که چیزی نیست🧚🏻♀
عالیییی خسته نباشی🌱
فداتشم💚
خیلی خوب بوددد
قربونت🌚