سلام سلامم🌀 ببخشید که برای گذاشتن این پارت یخورده دیر شد💔 امیدوارم خوشتون بیاد✋🏻 دیگه حرفی ندارم بریم برا داستان✅
اون شب، آیدا تا دیروقت خوابش نبرد. هر بار چشمهایش را میبست، حرف مهتاب توی ذهنش تکرار میشد. «دوتاشون دیگه هیچوقت به مدرسه برنگشتن...»
زنگ اول خانم کریمی وارد کلاس شد و بعد از سلام گفت: بچه ها امروز قرار نیست دری بخونیم، مدیر گفته هر کلاس باید گروه های پنج نفره تشکیل بده. کلاس پر از همهمه شد خانم کریمی اسم هارو خوند. نازنین،آیدا،رها،مهتاب و هلیا باهم تو یه گروه افتادن. نازنین فقط یه نگاه کوتاه به آیدا انداخت و بعد سرش رو دوباره پایین انداخت. انگار میخواست چیزی بگه ولی منصرف شد.
زنگ تفریح،پنج نفره روی نیمکت حیاط نشسته بودن و درباره مسابقه حرف میزدن. هلیا گفت:امیدوارم جایزه شوند فقط یه لوح نباشه! همه خندیدن همه به جز نازنین. در همان لحظه، گوشی هر پنج نفرشون،تقریبا هم زمان لرزید.همه با تعجب گوشی هاشونو بیرون آوردن فقط یه پیام روی صفحه بود: «گروه شما انتخاب شد» آیدا اخم کرد:انتخاب شد؟؟...برای چی؟؟
چند ثانیه بعد، پیام دوم روی صفحهی گوشی هر پنج نفر ظاهر شد. «لطفاً تا پایان زنگ آخر، این پیام را به هیچکس نشان ندهید.» هلیا با خنده گفت: ـ یعنی یکی واقعاً داره سر به سرمون میذاره؟ اما هیچکس نخندید. همان لحظه، نازنین بیصدا از روی نیمکت بلند شد. قبل از اینکه برود، فقط گفت: ـ بهتره این یکی رو جدی بگیرین... آیدا خواست دنبالش برود، اما زنگ مدرسه خورد و نازنین بین جمعیت گم شد.
زنگ آخر، درست چند دقیقه مانده به تعطیل شدن مدرسه، گوشی هر پنج نفر دوباره همزمان لرزید. این بار هیچکس جرئت نکرد با صدای بلند پیام را بخواند. آیدا نفس عمیقی کشید و صفحه را باز کرد. «تبریک.» «شما قانون اول را رعایت کردید.» چند لحظه بعد، پیام دیگری آمد. «از این لحظه، بازی آغاز میشود.» همه با ناباوری به صفحهی گوشیهایشان خیره مانده بودند. آخرین پیام، فقط سه خط بود: «به بازی مافیا خوش آمدید. اولین مأموریت، امشب ساعت ۹ ارسال میشود...»
ساعت ۹ شب... آیدا از چند دقیقه قبل گوشیاش را کنار دستش گذاشته بود. ثانیهشمار ساعت به ۹:۰۰ رسید. همان لحظه، گوشیاش لرزید. تقریباً همزمان، توی گروه پنجنفرهشان هم چند پیام پشت سر هم آمد. هلیا: «برای شما هم اومد؟!» رها: «من میترسم...» قبل از اینکه آیدا چیزی بنویسد، پیام ناشناس باز شد. «مرحلهی اول» چند ثانیه سکوت... بعد جملهی بعدی ظاهر شد: «تا فردا ساعت ۸ صبح، باید مافیای گروهتان را پیدا کنید.» آیدا با تعجب زیر لب گفت: «ولی... ما که هنوز بازی رو بلد نیستیم...» در همان لحظه، آخرین جمله روی صفحه نقش بست: «مافیا خودش میداند که مافیاست...»
ضایعه که نازنینه خیلی یجوریه
عالیی 💖
بنظر من نازنینه خیلی عجیبه اخه
زود به زود مارت ها رو بذار خیلی خوبه
واقعا منظم و پارت هاش کوتاه و بلند نیستن متوسط و به اندازه
چشم حتما💘
این پستم ۶ روز تو بررسی بود وگرنه من برنامه ریخته بودم برای پارت ها💔
فوق العادههه🛐🛐🛐
عالیییی بود ، خسته نباشی 💘✨
عالیییی
بی صبرانه منتظر پارت بعدیم
احتمالا امروز پارت بعدی رو بزارم
آخجون/(^o^)/
او یسسسس، حاجی دمت گرم فوق العاده بود، منتظر پارت بعدممم قجقکجثمس😭🛐 اوووف خسته نباشیییییی
نفسمییی😭💘
عالییی بود 💖
تشکر💗
اوههه خیلی خفن بودپ
ممنون🌷
حاجی بخدا هلیا مافیاس-
خیلی عادی رفتار میکنه انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده
عه😂💔