به نام خدا و این هم پارت ۴ یادت نره پارت های قبلی رو بخونی !😁
رضا ، محمد ، علی ، لوکا و امباپه وارد خانه شدند . خانه ی علی نسبتا بزرگ بود . لوکا پرسید :《 امم ... راستی خانوادت با اینکه ما اینجا بمونیم مشکل ندارن ؟ 》 علی لبخند کوچکی زد و گفت :《 خانواده ی من یه جای دیگه زندگی میکنن . من اینجا تنهام 》 لوکا سرش را تکان داد و گفت :《 اها 》 علی تمام خانه را به آنها نشان داد . خانه ی ساده ای داشت . علی با لبخند گفت :《 اینجا مثل خونه خودتونه ، پس راحت باشید . 》 لوکا به حمام رفت تا دوش بگیره . کمی بعد لباس هایش را پوشید و از حمام بیرون آمد . به داخل پذیرایی رفت . گوشی لوکا دست رضا بود . رضا و علی و محمد داشتند عکس پس زمینه گوشی که لوکا و خانواده مارتین بودند را نگاه میکردند . وقتی لوکا وارد شد ، محمد با خنده گفت :《 ببینم ... این خانمی که کنارش وایسادی ، همسرته یا نامزدت ؟ اون مرده کیه ؟ 》لوکا کمی اخم کرد و کمی تعجب کرده بود . رضا با اخم به شانه ی محمد زد و گفت :《 آخه این چه سوالی بود که کردی ؟ شاید دلش نخواد ما بدونیم 》 لوکا لبخند زد گفت :《 مسئله این نیست . راستش هیچ کدوم از اینایی که گفتی نیست 》 علی خیلی سریع و با عجله گفت :《 نکنه دو*ست دخترته ؟! 》 لوکا دستش را بر سرش کوبید و گفت :《 چی میگید شماها ؟ اون مادرمه و اون یکی هم پدرمه 》هر سه با دهان باز به لوکا نگاه کردند . محمد گفت :《 عههه ... اینا که سیاه پوستن ... 》 رضا گفت :《 نه ، اونقدرا هم سیاه نیستن . یکم برنزه ی تیره هستن . مشکلش چیه اصلا 》 محمد گفت :《 بابا تو منظورم رو نفهمیدی . اخه چه طوری بچه ی دو تا سیاه پوست میشه سفید پوست ؟ 》 رضا به فکر فرو رفت . لوکا با خنده گفت :《 اونا منو به فرزندخوندگی گرفتن . ولی از پدر و مادر واقعیم بیشتر دوستشون دارم 》 علی با تعجب پرسید:《 یعنی تو یتیمی ؟ 》 لوکا شانه هایش را بالا انداخت و نگاهش را به زمین دوخت .با صدای آرومی گفت :《 آره ... یه جورایی 》
علی بلند شد و دستی بر روی شانه لوکا کشید . محمد هم با احساس همدردی گفت :《 متاسفم ... دقیقا چه اتفاقی افتاد ؟ به خاطر موهاته درسته ؟ 》 لوکا کمی تعجب کرد و اخم هایش در هم رفت . او گفت :《برای چی همچین چیزی میگی ؟ 》 محمد گفت :《 وقتی باشگاه بودیم گفتی که خونواده خودت از موهات بدشون میومد . به این خونواده جدیدت نمیخوره این طور باشن 》 لوکا گفت :《 آها . آره خونواده قبلیم از موهام بدشون میومد به خاطر همین منو گذاشتن پرورشگاه 》 علی با ناراحتی گفت :《 ولی موهات که خیلی خوشگله . برای چی بدشون میومد ؟ 》 لوکا آهی کشید . به یاد آن روز هایی افتاد که طعنه ها و کنایه های اشراف زادگان و دوستان پدرش را میشنید . کسانی که به پدرش میگفتند:《 چرا پسر تو مانند بقیه اشراف زادگان نیست 》《 اون واقعا پسرته ؟ 》صدای خنده های مسخرهآمیز توی گوشش پیچید . یادش آمد که چطور پدرش هر بار با عصبانیت میگفت :《 این پسر منه ، دیگه کافیست ! 》اما هیچ وقت ازش دفاع نکرد . آن روز هایی که پدرش به او میگفت :《 تو یه مارشال نیستی 》. مارشال نام خانوادگی لوکا قبل از پرورشگاه بود . لوکا با صدای رضا به خود آمد . گونه هایش کمی خیس بودند . نمیدانست کی شروع به گریه کرد . علی او را روی مبل نشاند و گفت :《 ببخشید ، نمیخواستم ناراحتت کنم 》 لوکا گفت : 《 چیز خاصی نیست . همون طور که گفتم ، من خونواده الانم رو بیشتر دوس دارم ، اونا اصلا برام مهم نیستن 》 --- یکشنبه _ ساعت ۱۱ صبح --- تمام بازی کنان سر تمرین بودند . ناگهان کسی با عجله درب باشگاه را زد . مربی با اخم ، درب را باز کرد . فاطمه بود . مربی با صدای بلند گفت :《 رضا ! خواهرت اومده . بیا ببین چشه . 》 فاطمه کمی مضطرب و ترسیده بود . با صدای آروم و با خجالت گفت :《 م... میشه اینجا ... یه کم بمونم 》 رضا جلوی در وایساد . پیش فاطمه رفت و دستش را به صورت فاطمه کشید . با نگرانی گفت :《 چی شده ؟ چرا رنگت پریده و اینقد سردی ؟ 》 فاطمه نفس زنان گفت :《 امروز ... حمید به مدرسه حمله کرد .. منم سریع فرار کردم و اومدم اینجا 》ترس و بغض داخل چشم هایش موج میزد . مربی گفت :《 باشه . بی سر و صدا برو یه جایی بشین و کاری به بقیه نداشته باش 》بقیه بازیکنان با تعجب به فاطمه نگاه میکردند که رضا چشم غره ای رفت و همه صورتشان را برگرداندند . فاطمه روی صندلی تماشاچی ها نشست و بازی بچه ها را نگاه میکرد .
هر بازیکن یه توب در دست داشت و تمرین تک نفره انجام میداد . کمی بعد توپ لوکا کنار فاطمه افتاد و فاطمه آن را گرفت . آرام بلند شد و توپ را به لوکا داد . لوکا توپ را گرفت و با لبخند تشکر کرد . فاطمه سرش را پایین انداخت و با صدای آرام گفت :《 منم ازت ممنونم ... بابت دیروز 》 لوکا که همچنان لبخند به لب داشت ، گفت :《 خواهش میکنم . وظیفه بود 》فاطمه با قدم های اهسته رفت و روی صندلی های جلو نشست . کمی بعد مربی استراحت داد . رضا کنار چند نفر دیگه وایساده بود و صحبت میکرد . لوکا رفت و کنار رضا وایساد و گفت :《 راجب چی صحبت میکنید ؟ 》 رضا گفت :《 آها... نمیدونم چجوری بگم . خب ... مثلا شما ولادت حضرت مسیح رو جشن میگیرین . ما هم ولادت پیامبر و امامان مون رو جشن میگیریم . امروز ولادت حضرت زینب است و ما میخوایم کار های جشن رو انجام بدیم 》 لوکا با لبخند گفت :《 کمکی از دستم بر میاد ؟ 》 علی گفت :《 نمیدونم ... میتونی تزئین محله رو انجام بدی ؟ 》 لوکا گفت :《 البته 》 --- ساعت ۳ بعد از ظهر --- همه برای کار های جشن آماده شدند . جشن در کوچه ی نزدیک باشگاه برگزار میشد . لوکا و چند نفر دیگر کوچه را تزئین کرد . فاطمه به خانه رفت تا شربت و شیرینی ها را آماده کند . خانه اش تقریبا نزدیک بود . رضا موکب ها را آماده کرد . علی پرچم ها را به دیوار وصل کرد . محمد مانند پادشاه روی صندلی لم داده بود . با یه چوب کوچک توی دستش ، داشت توی هوا تاب میداد و به بقیه نگاه میکرد . رضا با اخم به او گفت :《 خب تو هم بیا کمک کن . 》 محمد بلند شد و رفت تا کمک رضا کند . کمی بعد همه چیز را آماده شد و مردم زیادی جمع شدند . لوکا و فاطمه و رضا شربت و شیرینی پخش میکردند . چند نفر قهوه و چای پخش میکردند . حدود یک ساعت بعد لوکا خسته شد و و گوشه ای نشست . نگاهش به جمعیت افتاد ؛ زنانی با چادر های رنگی ، بچه هایی که با شادی میدویدند ، پیرمردهایی که کنار دیوار نشته بودند و چای میخوردند . همه چیز برایش تازه و عجیب بود ، ولی حس خوبی داشت .
فاطمه رو به روی لوکا وایساد . سرش را از روی حیا پایین انداخته بود ، یک لیوان شربت در دست داشت . لیوان را به سمت لوکا گرفت و با صدای آرام گفت :《 بیا اینو بخور ، خستگی در بره . 》لوکا لبخند زد و لیوان را گرفت . بعد از پایان مراسم همه به خانه های خودشان رفتند . لوکا و امباپه هم به خانه علی رفتند . وارد خانه شدند ، لوکا روی مبل نشست و نفس عمیقی کشید . کمی بعد به لئو زنگ زد . لئو جواب داد و لوکا سلام کرد . - سلاااامممم لوکاااا . خوبیییی ؟ - اره خوبم . تو چطوری ؟ دلم برات تنگ شده . - منم دلم برات تنگ شده داداشی . - ( لبخند زد ) خونوادت خوبن ؟ مامان و بابا چی ؟ اونا هم خوبن ؟ - آره همه خوبن . فقط مامانت یکم مریضه . ( صدایش کمی نگران بود ) - چی ؟ حالش خوبه ؟ ( با نگرانی گفت ) - آره بابا خوبه . یه سرما خوردگی کوچولو عه . چیزی نیست . - ( نفس عمیقی کشید ) بهش بگو حواسش به خودش باشه . - باشه بهش میگم - کار نداری ؟ - نه . بای بای . داخل مسابقه موفق باشیییی ! - ممنون . راستی دانشگاهی که قبول شدی کجاست ؟ پاریسه ؟ - آره ، همین پاریسه . همون دانشگاه کنار مدرسه رو یادته ؟ اونجاست . - اها ، پس نزدیکه . خوبه . موفق باشی . - بای ، توپ بسکتبال - ( خندید ) بای ، آقای کامپیوتر . لئو هم خندید و بعد تلفن را قطع کرد . امباپه کنار لوکا نشست و به فرانسوی گفت :《 با کی صحبت میکردی ؟ 》 لوکا با لبخند گفت :《 دوستم 》کمی فکر کرد و گفت :《 وایسا تو فرانسوی بلدی ؟ 》 امباپه گفت :《 آره ، چون زبان مادریمه 》 لوکا از تعجب اخم کرد . با تعجب گفت :《 مگه آفریقایی نیستی ؟ 》 امباپه گفت :《 در واقع دورگه هستم . نصف فرانسوی ، نصف کامرونی 》 لوکا لبخند زد و گفت :《 چه خوب . 》
--- دوشنبه _ ساعت ۶ صبح --- لوکا بیدار شد و روی تختش نشست . علی کنار تخت کناری بود و نماز میخواند . لوکا با دیدن نماز علی احساس عجیبی گرفت . صدای آرام و یکنواخت توی اتاق پیچیده بود . لوکا آرام و بی صدا کنار علی نشست و به حرف هایش گوش کرد . 《 بسمالله الرحمن الرحیم ~ قُل هُوَ الله اَحَد ~ الله الصَمَد ~ لَم یَلِد و لَم یولَد ~ و لَم یَکُن لَهُ کُفُواً اَحَد 》با شنیدن سوره توحید به فکر فرو رفت و با خودش گفت :《 مگه حضرت مسیح پسر خدا نیست . پس چطور ... چطور داخل این آیه گفته پسری ندارد ؟ 》نفس عمیقی کشید و به بقیه حرف های علی گوش کرد . بعد تمام شدن نماز علی لوکا به او گفت :《 علی ! واقعا شما فکر میکنید خدا پسر نداره 》 علی همین طور که جا نمازش را جمع میکرد، گفت :《 آره ، چطور ؟ 》 لوکا گفت :《 پس حضرت مسیح ؟ 》 علی لبخند زد و گفت : 《 من نمیخوام به عقاید شما بی احترامی کنم ، ولی ولی تو مسیحیت ، این طرز فکر ... اشتباهه. 》 لوکا با تعجب گفت :《 ولی مگه تمام ادیان رو خدا نفرستاده ؟ پس چرا عقیدههامون فرق داره ؟ 》 علی گفت :《 درسته که تمام ادیان رو خدا فرستاده ، ولی ادیان قبلی تحریف شدن . یعنی بعضی از آدما تعالیم پیامبران رو تغییر دادن و با تعالیم اصلی فرق زیادی داره 》 لوکا نفس عمیق کوتاهی کشید ، شانه هایش را بالا انداخت گفت :《 اها باشه 》حس عجیبی داشت . کمی بعد علی به لوکا گفت :《 یه مغازه همین بغل هست . میتونی بری یکم چیز میز برای صبحونه بخری ؟ 》 لوکا قبول کرد و رفت . هوا گرگ و میش بود . کمی راه رفت ، ناگهان احساس کرد کسی به او برخورد کرد . محکم به زمین خورد . بلند شد که ببیند چه کسی بوده است ، اما طرف مقابل سریع دور شد و داخل کوچه پیچید . فقط سایهای داخل نور کم صبحگاهی دید . دستش را داخل جیبش برد ... کیف پولش نبود .
پارت بعدییییییییی
عالییی
باشه حتما میذارم
تازه دارم روش کار میکنم ولی سعی میکنم سریع بذارم 😊😄
عالی بود خسته نباشی لطفا زودتر بذار خیلی خیلی قشنگه
ممنون😊😍✨
حتما سعی میکنم پارت بعد رو سریع تر بذارم 😅