دروددد بر خوانندگان این پست، این داستان طنز درمورد یه مگسی هست که اتفاقای مختلفی. رو پشت سر میذاره، امیدوارم خوشتون بیاد!
درودددد! اسم من ویزویزی ام، مگسی که تازه دو هفته هست به دنیا اومده! اسم منو چون وقتی به دنیا اومدم خیلی ویزز ویزز میکردم گذاشتن ویزویزی! از وقتی چشمامو باز کردم اتفاقای مختلفی افتاد. بله من همون مگسی ام که داخل گوش تام رفت، توسط اسکار که در کویر دنبال یک قطره آب میگشت، همون مگسی که به شیشه یه ماشین برخورد کرد، اما همونطور که میبینین زندم و هیچ کدوم از اتفاقات نتونست منو از پا در بیاره چون من 10 تا جون دارم! البته ٣ تاش رفت و موند ٧ تا-
من توی یه کویر متولد شدم توی یک شهر دور افتاده. جایی که حتی یه مگس هم پر نمیزنه! اولین اتفاقی که واسم افتاد همون مارمولک اسکار بود،توصیه میکنم ماجرا رو از زبون راوی بشنوین! -راوی:توی یک روز خیلی گرم و تابستانی، کنار یک لاستیک پنچر شده، یه مگسی متولد شد اسمشو ویزویزی گذاشتن! ویزویزی داستانمون همزاد های زیادی رو مثل خودش پیدا کرد، باهاشون بازی کرد تا اینکه ٢ هفته گذشت...🪰
خب،،،یک روز از روزهای گرم تابستون ،ساعتی که اگه مگس هم میومد بیرون آتیش میگرفت،ویزویزی داستان ما داشت توی هوا جلوی خورشید تابان پرواز میکرد و شعر ویزویزی رو میخوند: خونه ویزویزیه هزار تا مگس داره- اهم چیز داشت خوش میگذروند.✓🪰 وقتی جلوتر رفت یه بطری آب که داخلش یه کوچولو آب مونده بود دید.خوشحال شد چون خیلییی تشنه بود.خواست بره داخل بطری که یکمی از اون آب رو بخوره ولی یک دفعه.....
دالیییی!سر کله یه مارمولک بزرگ پیدا شد!🦎 نکنه اونم میخواست از اون آب بخوره؟ بله،اون اسکار بود که مثل ویزویزی تشنه بود و دنبال آب میگشت! ویزویزی ترسید و عقب رقت و نشست روی یه کاکتوس. اسکار هرچقدر تلاش کرد نتونست از اون آب بخوره و ناگهان چشمش به ویزویزی افتاد.... این مارمولک زبونش رو درازززز کرد تا اونو بخوره و ویزویزی هم فکر کرد که دیگه تموم شد و توسط یه مارمولک خورده شد💔 مارمولک زبونش رو به این مگس بدبخت چسبوند تا اونو ببره تو دهنش ولی دوباره یه اتفاقی افتاد....
تادااا! دوستای ویزویزی از راه رسیدن! انقد دوروبر مارمولک چرخیدن و رو چشمش نشستن تا اینکه اسکار لیز خورد و افتاد روی بطری آب و بطری شکست!💔آب داخلش هم روی زمین ریخت... اما در عوض ویزویزی توسط دوستاش نجات یافت! تا باشه از این جور دوستا واسه هممون- ویزویزی و دوستاش خسته و تشنه به خونشون برگشتن و شب رو خوابیدن تا اینکه صبح شد.. ... -ویزویزی: خیلیی تشنمه ویززز! کاش بتونیم از این ویزانه بریم!(منظورش ویرانه هست-) -یکی از دوستای ویزویزی: نظرتون چیه به جای دیگه بریم؟؟ -ویزویزی و دوستاش: آرههههه بریمم! ... و اینطور شد که ویزویزی و دوستاش تصمیم گرفتن از این ویزانه برن...!
چون فرصتی نیست پس خودم فرصت!🧚♂🧚♂
بابت ادیتای بد معذرت💔☝🧚♂
چه باحالللل
ممنونننن💞💞🧚♂
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
وای عالیبودددد
ممنوننم🧚♂💞💞
عالی بود😂
ممنونن😂💞💞🧚♂
قشنگ بود
ممنووونن💞💞🧚♂
عالییی⚘⚘
ممنوونن💞💞🧚♂
باحال بودددد خسته نباشییی
ممنوننن🫀💞