سلام عزیزانم به متن جدیدم خوش اومدید این متن برای قرن نوزدهم هست امیدوارم خوب نشون داده باشم.
پشتِ میزِ تحریر، کنارِ پنجرهی قوسیِ اتاقِ کتابخانه، نشسته بودم و باران را تماشا میکردم. دخترِ لرد، السی، با موهایِ قهوهایِ بستهشده با روبانِ ابریشمیِ آبی، خودکار را رویِ کاغذِ کرمرنگ میلغزاند. هر چند دقیقه یک بار، مکثی طولانی میکرد و به باران نگاه میزد؛ انگار که کلمهها را از قطرهها قرض میگرفت.
نامهای مینوشت. میدانستم برای کیست. همه میدانستیم، اما هیچکس نمیگفت. توماس، خدمتکارِ جوانِ باغچه، با آن دستهایِ پینهبسته و چشمانِ خاکستریاش که هر وقت از کنارِ السی میگذشت، به زمین دوخته میشد. او حالا، زیرِ باران، در میانِ باغچهی انگلیسی، گل میچید. شقایقهایِ سرخ و نسترنهایِ زرد را، یکی یکی، با دقتی که برایِ گلها زیادی بود، از ساقه جدا میکرد و در سبدی حصیری میگذاشت.
السی میدانست که آن گلها برایِ اوست؛ برایِ نامهای که هرگز به دستِ او نمیرسید، اما میدانست که توماس، در اتاقِ کوچکِ پشتِ آشپزخانه، آنها را میانِ صفحاتِ کتابی کهنه خشک میکند.
السی نگاهش را از پنجره برداشت و دوباره به نامه خیره شد. لبخندی زد، نه از سرِ شادی، بلکه از سرِ آگاهیِ تلخی که با خود حمل میکرد. نوشت: «باران، امروز، عمارت را به جزیرهای تنها تبدیل کرده است...» و بعد، خودکار را زمین گذاشت و به صدایِ پلهها گوش داد.
پدرش، لرد هاروود، با قدمهایی سنگین اما مطمئن، واردِ کتابخانه شد. کتش هنوز بویِ باران میداد و عصایش را، با همان عادتِ هرروزه، به دیوار تکیه داد. به السی نگاه کرد، به نامه، به پنجره، و سپس با لحنی که نه سرد بود و نه گرم، گفت: «السی، دوکِ ولینگتون، فردا شب برایِ شام میآید. میدانم که میدانی منظورِ من چیست.» السی، بدونِ آنکه به پدر نگاه کند، گفت: «میدانم، پدر.»
لرد هاروود، مکثی کرد و به باران خیره شد. شاید میخواست چیزی دیگر بگوید، شاید میخواست بپرسد که آیا السی دلش میخواهد یا نه، اما درِ اتاق نیمهباز بود و خدمتکاران، در راهرو، با سبدهایی از گلهایِ تازه، از کنارِ در عبور میکردند. و در این عصرِ سنگینِ اشرافی، بعضی چیزها را نباید پرسید.
السی خودکار را برداشت و زیرِ جملهی نیمهتمامِ نامه، یک خطِ کوتاه کشید. نه برایِ اینکه آن را تمام کند، برایِ اینکه بیمعنیاش کند. سپس نامه را تا کرد و با بیاعتناییِ شایستهی دخترانِ اشراف، به لایِ کتابی کهنه فرستاد و گفت: «قبول میکنم، پدر.»
دوکِ ولینگتون، با آن همهِ زمین و عنوان، با آن عادتِ همیشگیِ اش به سرفههایِ کوتاه در میانِ مکالمه، و با آن لبخندی که هرگز به چشمهایش نمیرسید. السی، در نگاهِ پدر، قبول کرده بود.
اما من، راوی، از پشتِ ستونِ کتابخانه، لبخندی زدم که نه از سرِ تمسخر بود و نه از سرِ همدردی. السی خودکار را زمین گذاشت، به پنجره نگاه کرد و در میانِ شیشههایِ بخارگرفته، توماس را دید که سبدِ گلها را به سمتِ آشپزخانه میبرد. پشتِ سرش، ردِ پاهایی رویِ شنهایِ خیس باقی مانده بود که باران، یکی یکی، پاکشان میکرد. و من، در دفترچهام، زیرِ نورِ کمسویِ شمع، نوشتم:
«در این عصرِ پرمدعا، عشق، نامهای است که به لایِ کتابی کهنه فرستاده میشود، و پاسخِ آن، سبدی از گلهایِ خیس است که هرگز به دستِ صاحبنامه نمیرسد. دخترِ لرد، به دوک گفت بله، اما در نگاهش، به باران گفت نه. و خدمتکار، با دستهایِ پینهبسته، به چیدنِ گلها ادامه داد، بیآنکه بداند که آن گلها، دیگر فقط گل نیستند؛ آنها نامههایِ بیکلامی هستند که در کتابخانههایِ خشک، هرگز خوانده نمیشوند.»
باران همچنان میبارید. و السی، با موهایِ قهوهای و روبانِ آبی، از اتاق بیرون رفت، بدونِ آنکه حتی یک بار به پشتِ سر نگاه کند. زیرا در عمارتهایِ بزرگ، پشتِ سر، فقط دیوار است و سایهای که هیچکس نمیبیند.
خیلی قشنگ بود 😭🛐💌
مرسی🌚💚
عالیییی، خیلی قشنگ بود😭 ✨😭
عالی بود. لذت بردم.
ممنون بابت نظر🌚
واقعا قشنگ بود
میشه فالوم کنید
خواهش میکنم
باشه
قشنگبود
مرسی🌚
خواهش
خیلی قشنگ بود.
واقعا آفرین.🛐👏❤
ممنون🌚💚