درودددد.دیگه داریم به پارت های آخر نزدیک میشیم😭🤏🏻
ماه عزیز فرض کن تو آنقدر هم خوش اقبال نیستی. مثلا به جای ماه،موجود دوپای زنده ای روی زمین بودی.ممکن است تو یک بازیگر نمایشنامه ات باشی یا حتی نویسنده. اما من هیچکدامشان نیستم.من تماشاچی ای هستم که نمایشنامه ی خودم را میبینم.گاها احساس میکنم این بدن مال من نیست.وقتی فکر کنی شاید به این بدن تعلق نداری،طبیعتا درمورد کاری که باید انجام بدی هم چیزی نمیدانی.
چون خب موجوداتی اطراف تو هستند که راه میرود. میخندند. شادند. زندگی ایشان را میکنند بدون آنکه این کار ها را برنامه ریزی کنند.ناخودآگاه میخوابند. ناخودآگاه گرسنه میشوند.اما تو باید برای یک پوزخندت هم برنامه ریزی کنی. این باعث میشود کمتر بتوانی،شبیهشان احساسات را تحربه کنی. اما میدانی؟چیزی درونم میگوید که به این حس بیگانگی میگویند.حس وقتی که میفهمی شاید واقعا احمق هستی.
بزار طوری دیگر بگویم،من حس هیولایی را دارم که فکر میکرد میتواند انسان باشد چون در کنار یک انسان بود.اما اکنون همان انسان میگوید که او زیادی شبیه یک هیولاست. حالا میفهمد که تمام این مدت به خودش دروغ گفته است. به این حس چه می گویند؟ آیا نامی دارد؟! هیولا ها اصولا بین خودشان و انسان ها یک دیوار می سازند. من هم ساختم.چون من هیولا بودم. چون هستم. چون اصلا این زندگی یک هیولاست. اما متاسفانه با حماقت تمام اجازه دادم او آجر به آجرش را خورد کند. آجر به آجر همان دیواری که با درد ساختمش را به آسانی از بین ببرد.
او گناهی ندارد.من نباید به یک انسان اجازه میدادم دیوارم را حتی لمس کند. او را میبینم که بعد از حرفش به من خیره شده و به لکنت افتاده است.عقب عقب میرود. «منظورم...من...نمیخواستم... منظورم...»شاید از دهانش بیرون پریده باشد. شاید قبل از حرف زدن فکر نکرده باشد. شاید. شاید. شاید. اما حرفی که انسان ناخودآگاه میگوید احتمالا به حقیقت نزدیکتر است.
نفسی میکشم.«فقط برو.» در را میبندم و از داخل قفل میکنم.صدایش می آید که گریه میکند.«من نمیخواستم اینو بگم.»در میزند.«خواهش میکنم. من هيچوقت اینطوری فکر نمیکنم. آریک...»صدای سوت مانندی در سرم میپیچید.با دستم فشارش میدم و زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم،میگویم «اون فقط یه کلمه حرف زده احمق! همین! این کارا لازم نیست.»
او با پایش به در لگد میزند.«در رو باز کن. ببخشید. من...من خيلی بی شع.ورم. من عو.ضیم. من جاپس کله هویجی مزا.حم عوضی...»تا چند ثانیه بعد هم خودش را به رگبار ناسزا میگیرد.«... اح.مق ب.یشعور که قبل حرفاش فکر نمیکنه ی تازه به دوران رسیده ای که کله اش بو قرمه سبزی میده...»از درون اتاق داد میزنم.«برو جاپس»چند لحظه میتوانم صدای نفس کشیدنش را بشنوم.بعد می گوید.«ل.عنت به من. همه چیز و همیشه من خراب میکنم.» و بعد از آن فقط سکوت. چون او رفته است.
مثل همیشه عالیییییییییه
رفتی داخل ترند ها مبارکه🥳
مرسییییی😭💖
جدییی هوراااا😭💖
جاپس در حال خود تخریبی_
خسته نباشی🌚
دقیقاـــ
مرسییی
وای چاپس🤧🤧
عالی بود💙
هع😂🤏🏻
مرسییی
خیلی عالی بودددد✨✨✨
مرسییییی💖💖💖