نفرینشدهای در زندان مرکزی اسیر است که همه بیم دیوانه بودنش را دارند. اما چطور پسربچهای یازده ساله ممکن است گرفتار جنون باشد؟ همه از تاریکی و نفرینشدهها وحشتدارند اما آیا سیاهی شرور است یا روشنایی پلیدی واقعی؟ جنون چشمهای سیاه سفری به پشت دیوارهای قصر بلور است. اما مقصد ما تالارهای مرمرین قصر نیست، بلکه زندان مخفی زیر قصر است. زندانی که سرانجام جادوگرهای غیرقانونی است، و البته سرانجام یک نفرینشدهی به خصوص که نه نامی دارد و نه گذشتهای.
-جوابم را ندادی. چرا آواز ستارگان را برای آن نفرینشده میخواندی؟ صدای یکنواخت و مصمم پیشوا سبب شد تا سیرشا سرش را پایینتر بیندازد. خودش هم نمیدانست چرا آواز ستارگان را برای پسرک خوانده بود. شاید چون این آواز لالاییای بود که مادرش قبل از خواب برایش میخواند و آرامش میکرد. شاید چون میخواست کاری برای پسرک بکند. شاید از سر لجاجت با سربازی که به او گفته بود دیگر حرف نزند. دلیل برای انجامش زیاد داشت. مشکل از جایی شروع میشد که نمیدانست کدام دلیل منطقی است و پیشوا سرش مواخذهاش نمیکند. هرچه باشد او پیشوای اعظم بود. رهبر جادوگران. کسی که عهد خون را دور دستانش بسته بود. با به درازا کشیدن سکوت سیرشا پیشوا قدم به سلول گذاشت و گفت: صحبت با زندانی ممنوع است. نزدیکش شدن ممنوع است. لمس کردنش ممنوع است. آنوقت من تو رو در حالی دیدم که دست نوازش بر سر این اهریمن میکشیدی و برایش آواز ستارگان را میخواندی. دلت با دیدن زخمهایش به درد آمده بود یا آنقدر احمق بودی که با خود فکر کردی او یک پسربچهی محتاج است نه یک نفرینشدهی شوم؟ سیرشا نمیدانست چه بگوید. پیشوا با گامهای مستحکم جلو آمد و روبرویش ایستاد. سیرشا آنقدر سرش را پایین انداخته بود که از او تنها یک چکمههای برق افتادهاش را میدید و پارچهی حریر سفید دامنش که همچون شنلی پشت سرش کشیده شده بود. اما همین هم کافی بود تا بداند او خشمگین است. چون هالهی قدرت پیشوا چنان اطرافش به نوسان درآمده بود که پارچهی حریر در نسیم نامرئیاش پیچ و تاب میخورد. پیشوا با صدایی رسا گفت: این دختر را برای بازجویی ببرید. فساد چنان در روحش ریشه زده که دیگر فرق اهریمن و انسان را هم تشخیص نمیدهد. قلب سیرشا با این حرف شکست. میدانست با نزدیک شدن به پسرک و سعی در زنده نگه داشتنش خود را به دردسر میاندازد. اما اینکه به این زودی پیشوا حکم دستگیریش را بدهد... آن هم تنها برای اینکه قصد کمک داشت... تلختر از سرنوشت پیش رویش بود. سربازی که صبحها برای سرشماری میآمد و اسمش ازازل بود بلافاصله دستور پیشوا را عملی کرد. او شمشیرش را سمت سیرشا گرفت و گفت: پاشو دست و پا چلفتی. سیرشا با احتیاط بلند شد. اما با ایستادنش سرباز دیگری که پشت سر پیشوا بود گفت: قبل دستگیری اون دختر، اجازه هست چیزی رو بیان کنم پیشوای اعظم؟ پیشوای اعظم نگاه سردی به سرباز دیگر کرد و گفت: اجازه داری سرباز. حرفت را بزن.
سیرشا نگاه محتاطی به سرباز کرد. یعنی امکانش بود او ازش دفاع کند؟ یا قرار بود گناه دیگری نیز بر گردنش بیندازد؟ سربازی که نامش لیلند بود گفت: من به اون دختر دستور دادم نزدیک زندانی بشه. وضعیت بحرانی بود و نگران بودم که زندانی رو از دست بدیم. هنوز هم نگرانم. پس اگر ممکنه دستگیریش رو به تعویق بندازید. اون دختر میتونه زندانی رو زنده نگه داره. و درحال حاضر با وجود خطری که این پسر داره فکر میکنم بهترین گزینه این باشه که به جای آلوده کردن یه نفر دیگه از کسایی که داریم حداکثر استفاده رو بکنیم. حرفهایش کمی سیرشا را امیدوار کرد. کمی دیگر کنار پسرک ماندن را به دستگیر شدن ترجیح میداد. حتی اگر پسرک منجر به دیوانگیش میشد. دیوانگی بهتر از بازجویی نگهبانان و دستگیریاش بود. پیشوای اعظم نگاهی به زندانی کرد و گفت: سرگروه من را از وضعیت زندانی کمابیش مطلع کرده. هنگامی که پسرک را دستگیر کردیم میدانستم چیزی شوم همراه خود دارد اما تصورش را هم نمیکردم که چنین شوم باشد که طبیبان زندان را فراری دهد. دیدن وضعیت اکنون زندانی هم باعث شد کمابیش به آنها حق دهم. وقتی یک مبتلا بتواند چنین بلایی سر خود بیاورد تنها لاکسریا میداند چه بر سر دیگران خواهد آورد. پیشوا کنار زندانی نشست و گفت: آنقدر که نگران کسی شوم که بیشتر از چند ثانیه کنار این اهریمن است. چه برسد به چند دقیقه. خودت شاهد تاثیرش بودی سرباز. جسم پاک و شکنندهی یک آسمانی را تاب چنین نیروی پلیدی نیست. اگر من سر نمیرسیدم و آن خدمه بیشتر از این کنار زندانی بود چهها که بر سر شما نمیآورد. متوجه خطری که پیشنهادت دارد میشوی؟ لیلند سر تکان داد و گفت: متوجه خطرش هستم. اما سر تصمیمم هستم. کسی رو برای مراقبت از اون زندانی نداریم. هربار خبر کردن شما برای چنین وضعیتی هم دور از ادبه. مبتلا کردن چندین و چند خدمهی دیگه هم دردسری میشه بیشتر از این.
پیشوا دستش را روی گونهی سرخ پسرک گذاشت و گفت: پس مسئولیت این تصمیم را به تو میسپارم سرباز. خدمه را برای رسیدگی به این زندانی در همین سلول حبس میکنید. هرچند با دستهای بسته و بدون قدرتش. میخواهم آزادی عمل داشته باشد اما تنها در حد کمک کردن به پسرک. نه بیشتر. تو هم جای او را میگیری سرباز. انتظار دارم تمام وقت مراقب این دو مبتلا باشی. و تاکید میکنم که با کوچکترین نشانهای از سیاه شدن چشمهای دختر او را بلافاصله میکشی. لیلند گفت: امر امر شماست. ازازل هم شمشیرش را غلاف کرد و عقب کشید. سیرشا با دلهره آب دهانش را قورت داد. درست است که این همان چیزی بود که میخواست اما نه به این صورت. با دستهای بسته... و با یک نگهبان...؟ سیرشا دامنش را با نگرانی در مشتش گرفت و نگاهی به پیشوا کرد. به این امید که او تجدید نظر کند. اما پیشوا کنار پسرک نشسته بود و تمام حواسش به او بود. سیرشا دید که انگشتان او آهسته روی صورت پسرک کشیده میشدند. و یک لحظه برق نخ نازکی را دید که به انگشت پیشوا و پسرک متصل بود. نخ نازکی به رنگ نقره. همرنگ نور ستارگان و ماه. پیشوا داشت طلسمی روی پسرک اجرا میکرد؟ یا نکند این هم یک توهم دیگر بود؟ سیرشا با سردرگمی پلک زد. اما آن نخ همچنان همانجا بود. و حالا که سیرشا داشت دقت میکرد میتوانست آن را دنبال کند. نخ مثل یک ریسمان نامرئی دور پسرک پیچیده بود. ریسمانی که روی زخمهای پسرک رد میشد و میگذشت. اما آن نخ داشت نازک و نازکتر میشد. آنقدر که سیرشا به زحمت میتوانست آن را ببیند. و یک لحظه تمام نخها با هم پاره شدند. صدای پاره شدنشان بند دل سیرشا را هم پاره کرد. انگار اتفاقی رخ داده بود که نباید. اما وضعیت بدتر شد. چون دست پسرک بالا آمد و دست پیشوا را گرفت. سیرشا از ترس نفسش را در سینه حبس کرد. پسرک بیدار بود. او بیدار بود و با چشمان سیاه و غضب آلود چنان به پیشوای اعظم مینگریست که انگار او دشمن خونینش است. پسرک دست پیشوا را از روی صورتش کنار زد و غرید: با دستای کثیفت به من دست نزن. -تو چطور جرئت... صدای خشمگین ازازل بلند شد اما پیشوای دست آزادش را به نشانهی سکوت بالا برد. او با آرامش دست دیگرش را عقب کشید و به پسرک گفت: جنون پرحرفت کرده اهریمن کوچک. یادت رفته زندگیت در دستان کیست؟ پسرک دستش را روی زمین گذاشت و به آن تکیه کرد و نشست. نفسهایش بریده بریده بود و بدنش از ضعف میلرزید. اما خیره به پیشوا نگاه کرد و گفت: زندگی من... توی اون آتیش همراه خواهرم سوخت... پیشوا با افسوس گفت: زندگی تو را ارواحی که سراغشان رفتی سوزاندند. و قبل اینکه پسرک متوجه بشود پیشوا دست شکستهاش را گرفت. پسرک دوباره دست پیشوا را گرفت تا او را از خود جدا کند اما پیشوا با دست دیگرش شانهاش را چسبید و او را به دیوار میخکوب کرد.
پسرک تقلا کرد تا خودش را از او جدا کند. اما پیشوا بی اعتنا به او کمی دست پسرک را حرکت داد و سپس با حرکتی ناگهانی شانهی در رفتهاش را جا انداخت. پسرک ناخواسته نفسش را حبس کرد. سیرشا میدید که بدنش تاب تحمل درد را نداشته و چشمهای پسرک سیاهی میرود. پیشوا که بیحالی پسرک را دید او را رها کرد و گفت: از تو توقع بیشتر از اینها داشتم. با خود میگفتم این پسر ذات مخفی این سیاهی را نشانم میدهد. او سیاهی یک نفرینشدهی کهن را نشانم میدهد. اما تو هم مانند همنوعانت جنون را انتخاب کردی. اجازه دادی ارواح ذهنت را در هم بشکنند. از خودت شرم نمیکنی؟ از خون کسانی که ریختهای شرم نمیکنی که چنین بازیچهی ارواح شدی؟ پسرک که به دیوار تکیه کرده بود چشمانش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد. انگار دیگر رمق حرف زدن نداشت. اما با این وجود زمزمه کرد: تو شرم میکنی...؟ تو از خون کسانی که برای مقامت ریختی شرم میکنی... لورا دالیا گلس؟ سیرشا بهت زده به پسرک خیره شد. این پسر جانی برای حرف زدن نداشت و باز هم چنین حاضرجوابی میکرد؟ و فقط سیرشا نبود که ماتش برده بود. سربازها هم بهت زده به پسرک خیره شده بودند. اما پیشوای اعظم خندید و گفت: واقعا داری خودت را با من مقایسه میکنی؟ پسرک در جواب چشمانش را باز کرد و به پیشوا گفت: بیشتر از آنکه فکر میکنید شبیه هم هستیم ریجنت روشنایی... اگر من بازیچهی ارواحم.... شما هم هستید... من نمایندهی یک نیمه... و شما نمایندهی دیگری... جز این است؟ لحن پسرک و برخوردش با پیشوا چنان فرق کرده بود که سیرشا احساس میکرد فرد دیگری جای پسرک را گرفته. نگاه مغرورانهی پسرک و لحن درباریش که همهچیز را به تمسخر گرفته بود او را چنان غافلگیر کرد که جز نگاه کردن کاری از دستش برنیامد. همانگونه که از پیشوا و دیگر نگهبانان. پسرک پوزخندی زد و گفت: حداقل من همانم که به آن تظاهر میکنم... شما چیستید ریجنت روششنایی؟ یک ناجی...؟ یا یک دزد؟
سیرشا دید که پیشوا با مشتهای گره کرده به پسرک خیره شد. خشم پیشوا را از آن فاصله هم حس میکرد. شنید که او به پسرک گفت: تو کی هستی؟ پسرک سرش را پایین انداخت و با همان پوزخند گفت: یه دیوونه... پیشوا چیزی نگفت. اما خشمش هم آرام نگرفت. درحدی که سیرشا انتظار میکشید او هر لحظه بلایی سر پسرک بیاورد. اما پیشوا دستش را زیر چانهی پسرک گذاشت و سرش را بالا گرفت. پسرک مثل قبل دست پیشوا را گرفت و با اخمی گفت: دستت رو بکش. اما پیشوا محکمتر پسرک را گرفت و گفت: چشمانت میدرخشد... درست همانطور که قبلتر میدرخشید. خشمت در بدنت منعکس میشود. در روحت... هالهات... در چشمانت... تو کیستی؟ پسرک با عصبانیت دست پیشوا را عقب زد و گفت: گفتم دستت را بکش. پیشوا با عقب رفتن دستش اخمی کرد. سیرشا میدید که خشمش شعلهور شده. در حدی که پیشوا بلافاصله گلوی پسرک را گرفت. پسرک تقلا کرد تا خود را آزاد کند. اما پیشوا به او نزدیکتر شد و زمزمه کرد: یک بار دیگر مهلت میدهم. جوابم را بده. تو کیستی؟ پسرک لبهایش را به هم دوخته بود و چیزی نمیگفت. پیشوای اعظم فشار دستش را بیشتر کرد. سیرشا که داشت نگران پسرک میشد به صورت رو به کبودیش نگاه کرد. او هنوز هم زخمی بود. تاب بیشتر از این را نمیآورد. باید کاری میکرد و جلوی پیشوا را میگرفت. اما مقابل رهبر جادوگران چه میتوانست بکند؟ حتی سرگروه و سربازان هم ساکت بودند و خود را به ندیدن میزدند. چه برسد به او که یک خدمتکار بود. پیشوا با خشم فریاد کشید: جوابم را بده اهریمن. و این بار پسرک با نفسهای بریده گفت:...خودت...نامم... را... می...دانی... اما پیشوا بلندتر از قبل گفت: تو نیستی! تو دیلان ویات نیستی! تو آن نفرینشدهی بینام و نشانی که آرکا سارینا نشانیش را داد نیستی! تو نمیتوانی برادر خونی دختری باشی که ذرهای سیاهی اهریمنان را نداشت! بگو کیستی! تو از کدام خاندانی که خون خالص اربابت را در رگهایت حس میکنم!؟ اما پسرک ساکت بود. سیرشا میدید که نفسهایش دیگر بالا نمیآمد... او داشت میمرد... سیرشا از نگرانی قدمی به جلو برداشت. باید کاری میکرد. حتی اگر تا ابد در این زندان میپوسید. او با دلهره گفت: پیشوا... اما هنوز کلمهای نگفته بود که پیشوا پسرک را سمتش انداخت. سیرشا ناخوداگاه قبل افتادن پسرک او را گرفت. صدای سرفههای پسرک نشانش میداد که او هنوز زنده است و کمی خیالش راحت شد. اما آسودگیش دوامی نداشت. چون پیشوا گفت: به این پسر و زندانبانش هیچ نمیدهید. تا سه روز دیگر که خودم برای بازجویی پسرک می آیم یک جرعه آب هم نصیبشان نمیکنید. بلکه این قفل زبانش را باز کند. پیشوا بدون هیچ حرف دیگری بلند شد و سمت حفرهی بین میلهها رفت. گامهای محکمش و صدای پاشنهی چکمههایش در سلول خالی طنین انداز شد. تعظیم و احترام سربازها هم همراهیش کرد. سرگروه هم به دنبال پیشوا از سلول بیرون رفت و گفت: اون دختر خدمتکار رو ببندینش. سرباز لیلند، مسئولیت زندانیها از این به بعد با توعه. مراقبشون میمونی و چشم ازشون برنمیداری. حتی برای یک لحظه.
لیلند اطاعتی گفت. سرگروه هم پیشوا را همراهی کرد. اما پیشوای اعظم گفت: خودم مسیر را بلدم. بمانید و به وظایفتان برسید. آن میلهها هرچه زودتر سرجای خود برگردند بهتر است. سرگروه اطاعتی گفت و همانجا ماند. سیرشا با نگاه پیشوا را بدرقه کرد. چنین خشمی را هیچوقت از پیشوای اعظم ندیده بود. حتی زمانی که دستور زندانی شدنش را داده بود هم خشمگین نبود. یا هنگامی که او را کنار پسرک در حال خواندن آواز ستارگان دیده بود. او یا بیتفاوت بود یا لبخند میزد. حتی روبروی زندانیان هم با وقار رفتار میکرد. شاید از بالا به همهچیز نگاه میکرد اما سزاوار این نگاه بود. هرچه باشد او پیشوای روشنایی بود. پیشوایی که خشم و احساسات از کنترل خارج شده دور از شانش بود. آنقدر که فقط سیرشا نبود که از این برخورد گیج بود و این را از سکوت حاکم میشد فهمید. تا در نهایت ازازل سکوت را شکست و گفت: خب... من مبتلای جدید رو میبندم. سیرشا با دلهره به او خیره شد. نمیخواست به زنجیر کشیده شود. نمیخواست این آخرین آزادیش را هم از دست بدهد. نمیخواست قدرتش را از دست بدهد. با تمام وجودش نمیخواست. اما انتخابش بین این بود و در یک سلول دیگر حبس و همچون یک دیوانه بازجویی شدن. حداقل اینجا تنها نبود... حداقل اینجا میتوانست مراقب پسرک باشد. برای همین آهسته پسرک را روی زمین گذاشت و دستهایش را جلو گرفت و اجازه داد ازازل دستهایش را ببندد. با بسته شدن دستهایش حس کرد که جریان مانای درون بدنش قطع شد. تمام قدرتش توسط دستبندها سرکوب میشد. ولی به خود دلداری داد که به این وضعیت عادت میکند. که چندان هم از قدرتش استفاده نمیکند. اما حس بدی داشت. حسی بدتر از لحظهای که عهد خون را پذیرفته بود.
ازازل از او فاصله گرفت و زنجیرهایی که گوشهی دیگر دیوار بود را برداشت. اما لیلند مداخله کرد و گفت: خودم میبندمش. میدونم چقدر واسه بیرون رفتن از اینجا لحظه شماری میکنی. ازازل با طعنه گفت: امروز واقعا دلرحم شدی. این تنبیه و پست جدیدت برات درس عبرت نشد؟ لیلند بی اعتنا به او زنجیرها را به دستبندهای دور دست سیرشا متصل کرد. اما سیرشا حس کرد که او کمی دستبندها را با حرکت دستش بازتر کرد و زیرلب به او گفت: هنوزم دیر نشده... تا حد امکان از اون بچه فاصله بگیر... منم اگه بتونم سعی میکنم یه بهونهای جور کنم... اگه باور کنن مبتلا نشدی شاید آزادت کنن. سیرشا با شنیدن حرفهایش کمی دلش گرم شد. خوب بود که میدید کسی به فکرش است. اما فاصله گرفتن از پسرک... رها کردنش... و بیاعتنایی به او... آن هم بعد اینکه دیده بود پسرک چه میتواند بر سر خود بیاورد... و دیگران چه میتوانند بر سرش بیاورند... قلبش به این رضا نمیداد. و زمزمه کرد: ممنونم... ولی اگه میخواستم رهاش کنم تا بمیره همون اول این کارو کرده بودم. لیلند سری تکان داد و عقب رفت. همچو ازازل از سلول بیرون رفت. بدون اینکه نگاهی به سیرشا بیندازد. سیرشا هم نگاهش را همچون همیشه به زمین دوخت. اما با دید هالهاش حس کرد که میلههای فلزی سر جای خود برگشتند. میلههایی که دیگر پشتشان زندانی بود نه زندانبان. با تمام شدن دستورات پیشوا و هرج و مرجها سرگروه کلاد و ازازل رفتند. سیرشا ماند و پسرک در یک طرف میلهها. و لیلند در طرف دیگر. همهچیز به نظر آرام بود. تا اینکه لیلند که انگار از اوضاع خسته شده بود بلند شد و شروع به قدمزدن کرد و گفت: مشخصه که همونقدر که من نمیخوام اینجا باشم تو هم از بودنم راضی نیستی. همون توی دید هم نباشیم بهتره. میرم آخر زنجیره. ولی حواسم بهتون هست. صدای مشکوکی بشنوم جفتتون جواب پس میدین. و لیلند بی هیچ حرف دیگری از آنجا رفت. شاید چون احساس کرده بود که سیرشا در حضورش معذب است. شاید هم از ترس بیش از این نزدیک پسرک بودن بود. اما هرچه که بود به از دور نگهبانی کردن رضایت داد تا پیروی کردن از دستور پیشوا. سیرشا که از رفتن لیلند قدردان بود و میدید اوضاع آرام گرفته با احتیاط سمت پسرک برگشت. او همچون همیشه ساکت بود و سرفههایش کم شده بود. اما نفسهای سطحیش نشان میداد که هنوز هم حال مساعدی ندارد. هرچه باشد تا چند لحظهی پیش واقعا رو به مرگ بود. که با احتساب آشفتگیش چندان چیز جدیدی نبود. گویا پسرک به تا لب مرگ رفتن عادت داشت. عادتی که سیرشا نمیفهمید چگونه تا اکنون او را به کشتن نداده. سیرشا با ملایمت و بیتوجه به دستهای زنجیر شدهاش کنار پسرک نشست و گفت: حالت خوبه؟ پسرک با نفسهای بریده گفت: خوبم... خوبم دنی...
دنی... دوباره پسرک اسم خواهرش را آورده بود. و سیرشا که این اشتباه گرفتنهای پسرک هنوز هم معذبش میکرد حس کرد که دلش زیر و رو شد. هنوز هم لحظهای که پسرک با چشمهای خیس اشک به او نگاه میکرد را به یاد داشت. لحظهای که او را با خواهرش اشتباه گرفته بود و میگفت چرا رهایش کرده. گریههای پسرک و آشفتگیش را یادش بود. آشفتگیای که دلیلش غم نبود خواهرش بود. غمی که سیرشا یاد پسرک انداخته بود. و اکنون هم انگار داشت برایش یادآور این غم میشد. چون او را حتی در چنین موقعیتی هم یاد دنی میانداخت. یاد خواهری که پسرک در قلبش چنین دلتنگش بود که آرزوی مرگ میکرد. سیرشا با تردید دستش را جلو برد و پسرک را بغل کرد. کاری که قبلتر نتوانسته بود برایش انجام دهد و اکنون میتوانست. و پیش خود فکر کرد که کاش پسرک این را هم از طرف خواهرش ببیند. که کاش این بار هم او را با خواهرش اشتباه بگیرد و قلب کوچک و تن خستهاش کمی آرامش پیدا کند. و شاید هم همین شد. چون احساس کرد که دستهای کوچک پسرک دورش حلقه شدند و او سرش را روی سینهاش گذاشت. پسرک چیزی نگفت. حتی یک کلمه. اما بدن کوچکش میلرزید. و سیرشا به این امید که گرمای آغوشش پسرک را آرام کند محکمتر بغلش کرد. اما شنید که پسرک با صدایی که میلرزید گفت: تو... بوی آزالیا نمیدی... تو دنی نیستی... مگه نه؟ و سیرشا نمیدانست به سوال غم انگیز پسرک چه بگوید. پسرک دست هایش را از دورش باز کرد و از اغوشش بیرون آمد. سیرشا با عذاب وجدان به پسرک نگاه کرد. پسرکی که چشمهایش مرده بودند. گویا مرگ عزیزی را به نظاره نشسته بود. چشمهای سیاهش چنان تیره شده بودند که برق زندگی در آنها دیده نمیشد. و پسرک با صدایی که گویا از ته چاه بیرون میآمد زمزمه کرد: آره... دنی مرده... اینگونه دیدن پسرک قلب سیرشا را شکست. پسرک مقابل حرفهای پیشوا چنین درهم نشکسته بود که اکنون با یادآوری مرگ خواهرش. سیرشا ناامیدانه دنبال حرفی گشت تا بگوید و زمزمه کرد: ببخشید دیلان... نمیخواستم... من...
او چه؟ او با خود فکر کرده بود که شاید کمی محبت پسرک را آرام کند؟ که می تواند جای خواهر پسرک را پر کند و او نمیفهمد؟ سیرشا پشیمان از کاری که بیمهابا کرده بود سکوت کرد. کلمات از ذهنش میگریختند و او نمیدانست چه بگوید. اما پسرک به او نگاه کرد و گفت: تو چی... صدام زدی؟ سیرشا کمی فکر کرد و گفت: من... خب... پیشوا اسم دیلان رو آورد... گفتم شاید... یعنی این اسمت نیست؟ پسرک نگاهش را به زمین دوخت و زمزمه کرد: اسمم بود... ولی الآن؟ نمیدونم... یه دیوونه هم اسم داره؟ حرفهایش آن حس بد سیرشا را برگرداند. حسی که هرگاه پسرک چون دیوانگان میشد برمیگشت. حسی که با خشم پسرک قوت میگرفت. حسی که همچون یک هشدار در سرش میگفت که پسرک خطرناک است. اما او میدید که این خطر موقتی است. که همهاش تاثیر سیاهیای است که پسرک برای نقش بازی کردن به آن رو میاورد. سیاهیای که نمیتوانست اجازه دهد تمام قلب پسرک را تصرف کند. و گفت: پس من دیلان صدات میزنم. حیف اسم به این قشنگی نیست که بدون استفاده بمونه؟ پسرک چیزی نگفت. اما سیرشا دید که کمی زندگی به چشمهای بیروحش برگشت. اما فقط کمی. پسرک هنوز هم دست کمی از مردگان نداشت. و سیرشا که هنوز هم نگران حالش بود و با این دروغ پسرک که خوب است راضی نشده بود پارچهی کنار دستش را با آبی که لیلند آورده بود خیس کرد. حداقل کاری که میتوانست بکند پایین آوردن تب پسرک بود که همچنان صورتش را سرخ کرده بود. ولی حین خیس کردن پارچه متوجه شد که این پارچه پارچهی دیگری از یکی از لایههای بدشانس دامنش بود. چقدر امروز چیزها برای جان پسرک فدا کرده بود. پارچهی دامنش... آزادیش... و روان و روحش... تا قبل این اتفاقات یک زندانبان بود. و حالا یک زندانی که همچون پسرک گمان دیوانگیش میرفت. اما او دیوانه نبود. و حتی احتمال میداد که پسرک هم دیوانه نباشد. او تنها بازیگر خوبی بود. آنقدر خوب که میتوانست خود واقعیش را پشت هزاران دروغ پنهان کند. همهاش همین بود. او اهریمنی نبود. یک نفرین شده شاید... اما اهریمنی؟ نه.
سیرشا پارچهی خیس را روی گونهی پسرک گذاشت و گفت: تبت بالاست. باید دمای بدنت رو بیارم پایین. اما دیلان پارچه را از دستش گرفت و گفت: از پس خودم برمیام... الان اون یکی دستم رو هم دارم. سیرشا با چشمغره گفت: به جاش زخمای یه آشفتگی دیگه رو هم داری. از ضعف هم داری میلرزی. ادامه بدم یا خودت دراز میکشی تا به کارم برسم؟ دیلان با دیدن مخالفت سیرشا تسلیم شد و دراز کشید. سیرشا هم سر پسرک را روی دامنش گذاشت و پیشانیش را خیس کرد. اما حس عجیبی داشت. چشمان سیاه پسرک که اکنون به او نگاه میکردند ته دلش را خالی میکرد. اما توجهی به اینها نکرد. باید مراقب دیلان میبود. و خم شد و پارچهاش را بار دیگر خیس کرد. اما با برگشتن حواسش به دیلان متوجه چشمهای بسته و نفسهای عمیقش شد. او دوباره خود را به خواب زده بود. و سیرشا این بار قدردان این کارش بود. چون اکنون بیشتر حس آرامش میکرد. آنقدر که لبخندی زد. نه. پسر کوچکی که چنین هوایش را داشت نمیتوانست اهریمنی باشد. این کودک یازده ساله که هیچ چیز نداشت و برای زنده ماندن تقلا میکرد نمیتوانست اهریمنی باشد. شاید او چیزی شوم در وجودش داشت. شاید سایههایی تعقیبش میکردند و او خطرناک بود اما اهریمنی هرگز. او قلبی چنان مهربان داشت که حتی نگران زندانبانش میشد. قلبی پاک که مثل چشمان آبیش پشت این سیاهی مخفی شده بود. اما وجود داشت. و سیرشا برای مراقبت از همین قلب بود که تا اینجا آمده بود. چون همان چند ثانیه که ذات واقعی پسرک را دیده بود با خود قسم خورده بود که دیگر هرگز اجازه ندهد او به خود صدمه بزند. او این اجازه را نمیداد. او اجازه نمیداد دیلان دوباره اشک بریزد و به آشفتگی برسد. حتی اگر بهایش نزدیکتر شدن به او و شریک شدن در این دیوانگی میشد.
زیبا بود
تشکر.
چقدر سریع منتشر می کنی
هنوز وقت نکردم پارت های قبلی رو بخونم😵💫