سلام عزیزانم به این پست خوش اومدید ایده این داستانها از کاربر Miss nobody هست و من فقط نوشتم🧚🏻♀️
☆بخش دوم: فروش مکان: یک عمارت تاریخی مجلل در لندن. زمان: غروب، زمانی که شهر در هالهای از نورهای کمجان فرو رفته. کارمن، حالا با لباسی متفاوت و کاملاً شیک [یک کت و شلوار زنانه خوشدوخت] وارد عمارت میشود. هوا پر از بوی چوب کهنه، چرم و عطر گرانقیمت است. الکسیس از طریق هدفون مخفی، آخرین اطلاعات را به او میدهد: الکسیس:«خریدار مردی به اسم ‘آقای ادواردز’ هست، کارمن. خیلی مرموز، خیلی ثروتمند. فقط با سه نفر از گالریدارهای معتبر کار میکنه. اطلاعات امنیتی عمارت خیلی بالاست، ولی از اونجایی که قراره اول معامله انجام بشه، فعلاً نگرانی زیادی نیست. فقط… یه چیزایی شنیدم که انگار اون ‘اشک اژدها’ فقط یه الماس معمولی نیست. یه جورایی… نفرین شده یا تاریخی خاص داره.»
کارمن در راهرو قدم میزند. نگهبانان با لباسهای رسمی و چهرههای بیحالت، در نقاط مختلف ایستادهاند. در انتهای سالن اصلی، مردی با کت و شلوار طوسی و موهای جوگندمی، پشت یک میز عتیقه ایستاده است. مردی میانسال با نگاهی تیز و نافذ. آقای ادواردز:«خانم استرلینگ؟ خیلی خوش آمدید. شنیدهام که یک "هدیه" ویژه برای من آوردهاید.» کارمن با لبخندی مرموز جلو میرود. کیف دستی براقش را روی میز میگذارد.
کارمن:«هدیه که چه عرض کنم، آقای ادواردز. این "اشک اژدها" فقط یک الماس نیست. بلکه قطعهای از تاریخ است که به دست دزدان بزرگ و شاهان افتاده. و حالا… وقت آن رسیده که به یک مجموعه دار واقعی برسد.» کارمن با مهارت، قفل کیفش را باز میکند. داخل کیف، به جای جواهر، یک جعبهی چوبی نفیس قرار دارد. با احتیاط آن را بیرون میآورد و روی میز میگذارد. آقای ادواردز :«بفرمایید، بفرمایید. ببینم این "اشک اژدها" چقدر اشک ریخته است…»
کارمن در جعبه را باز میکند. نور کمجان اتاق، بر الماس میتابد و جلوهای وهمآلود به آن میدهد. الماس درخشانتر و بزرگتر از آن چیزی است که در موزه به نظر میرسید. نور زرد و گرم چلچراغها روی دیوارهای بلند عمارت میلرزید؛ همانقدر مجلل و مشکوک.کارمن استرلینگ، با موهای بلند و قهوهای به همراه چشمانی که همیشه میدرخشید و برق طمع داشت، درست وسط سالن ایستاده بود. جعبهی الماس روی میز قرار داشت و روبهرویش، خریدار با لبخندی مودبانه و حسابشده، انگار نه انگار که لحظهای پیش میخواست یک معاملهی ساده را به دام تبدیل کند.
گوشی مخفی کارمن در گوشش ناگهان خشخش کرد. الکسیس:«کارمن؟ صدامو داری؟ چرا اتصال…» صدایش برید. بعد یک سکوت کوتاه و بعد، فقط نویز. کارمن خیلی آرام چشمهایش را چرخاند. این سکوت، از آن سکوتهایی نبود که اتفاق خوبی پشتش باشد. ادواردز دستهایش را پشت کمر قفل کرد. ادواردز:«به نظر میرسد دوست شما کمی… مشغول شده.» کارمن سرش را کمی کج کرد. کارمن:«اگر میخواهی بدجنسی کنی، حداقل مودب باش. اینجا عمارت است، نه دخمه.»
ادواردز:«خانم استرلینگ، شما را برای یک معامله دعوت نکردم. شما برای من بسیار ارزشمندتر از آن الماس هستید.» کارمن یک قدم عقب رفت. در همان لحظه، صدای بسته شدن چند در از دور به گوش رسید. نه خیلی بلند. نه خیلی واضح. اما کافی بود. کارمن:«آخ. چه غیرمنتظره. دلم برای این مدل مهمانیها تنگ شده بود.» یکی از نگهبانها از سمت راهرو جلو آمد. کارمن دیگر منتظر نماند.
با یک حرکت سریع، گلدان باریک روی میز کناری را گرفت و به لبهی آینهی بزرگ کوبید. صدای شکستن شیشه در سالن پیچید. تکههای آینه مثل بارانِ نور روی کف افتادند. نگهبان لحظهای مکث کرد، و همان یک لحظه برای کارمن کافی بود. او از کنار میز سر خورد، خودش را پشت پردهی سنگین مخملی انداخت و از آنجا، با یک حرکت چرخشی، وارد راهروی فرعی شد. پشت سرش فریاد آمد: نگهبان:«دنبالش کنید!»
نخست!