درود بر شما عزیزانم ایده این داستانها از کاربر Miss nobody هست و من فقط نوشتم👈🏻👉🏻 به این داستان خوش اومدید🧚🏻♀️
☆بخش اول: اشک اژدها ☆مکان: موزه ملی لندن - بخش جواهرات سلطنتی. ☆زمان: نیمهشب، ساعتی که نگهبانان خوابآلود و سایهها بیدارند. باران ریز لندن به شیشههای بلند موزه میخورد و صدای ضربان آرام قلب کارمن در گوشش میپیچد. نور ضعیف چراغهای اضطراری، خطوط درخشان لیزر سیستم امنیتی را که مانند تار عنکبوت در هوا معلقاند، نمایان میکند. کارمن، با لباس شب سیاهِ چسبان و انعطافپذیرش، مانند شبحی در تاریکی حرکت میکند. هر حرکتش دقیق، حسابشده و بیصداست.
کارمن:«خب الکسیس، آمادهای؟ چراغها رو مثل انگشتهامون میچرخونیم.» الکسیس (صدای آرام از طریق گوشی مخفی کارمن):«همیشه آمادهام، کارمن. دوربین شماره سه پنج ثانیه دیگه، تصویر یخ میزنه. سریع باش که وقت نداریم.» ناگهان، نمایشگر کوچک روی مچ دست کارمن چشمک میزند. لیزرها خاموش و روشن میشوند. کارمن از جای خود میپرد و با یک چرخش آکروباتیک از بالای یک پایه سنگی باستانی عبور میکند. نفسش را حبس کرده و روی پاهایش فرود میآید.
کارمن:«اولین مانع رد شد. حالا اون… الماس.» در مرکز سالن، زیر نور نقطهای، الماس “اشک اژدها”میدرخشد. بزرگ، درخشان و به طرز غیرقابل باوری گرانقیمت. اما دور تا دورش، لایهای از سنسورهای حرکتی و فشاری تعبیه شده که هر خطایی را به سیستم مرکزی گزارش میدهد. الکسیس:«خیلی خب، کارمن. لایهی اول امنیتی با موفقیت هک شد. فقط یه مشکل کوچیک مونده… یه سنسور فشار فوقالعاده حساس دقیقاً زیر پایه جواهر. اندازهی یه سکه. اگه روش پا بذاری، نه تنها آژیر میزنه، بلکه کل سیستم رو قفل میکنه.»
کارمن به جواهر خیره میشود. لبخند محوی روی لبانش مینشیند. کارمن:«خب، اینجاست که کار یکم سخت میشه.» کارمن به آرامی به سمت پایه جواهر میخزد. حرکاتش ظریف و با دقت است؛ درست مثل یک گربه. حالا او به الماس رسیده. الکسیس:«غیرممکنه! تو گربه بودی این همه مدت؟» کارمن:«الکسیس!»
با یک حرکت ظریف، دستکش مخصوصش را در میآورد و انگشتانش را به آرامی به سمت الماس دراز میکند. انگشت شست و اشارهاش، الماس را در هوا میگیرند. نور موزه روی آن میرقصد و انگار که الماس خودش زنده است. الکسیس:«گرفتیش! تبریک! حالا فقط باید از همون راه برگردی بیرون… و مواظب نگهبان شیفت شب باش که الان داره یه چرتِ لذتبخش میزنه.» کارمن با الماس در دست، به آرامی به سمت در موزه حرکت میکند. لبخندش عمیقتر میشود. شب مال اوست، و الماس هم همینطور.
فرصت؟
عالییییییییییی💞💖💞🛐🛐🛐🛐
فداتشمممم