شاید اسم عجیبی باشه ولی به دل من نویسنده بدجور نشسته با اینکه میدونم شاید به داستان نخوره
در قدیمی کافه را هل دادم. بوی تند قهوه بینی ام را پر کرد. بر خلاف چیزی که از نمای بیرون کافه به نظر می آمد بزرگ و جادار بود. و البته پر از آدم. راهم را به سمت پیشخوان باز کردم.مردی با موهای کم پشت خاکستری مشغول کوبیدن دانه های قهوه ای هاون کوچکی بود. آرام گلویم را صاف کردم : «ببخشید... دنبال یک نفر به اسم رو.. روما...» در جیبم دنبال کاغذ پوستی ای که اسم زن را رویش نوشته بودم گشتم ولی صاحب کافه دستش را بالا آورد و گفت: «دنبال رومانیتا میگردی؟همون دورهگرد؟» و قبل از اینکه حتی تایید کنم فریاد زنان رو به میز های انتهایی کافه گفت: «رومانیتا پاشو بیا اینجا یکی هست که کارت داره» سرم را به آن سمت چرخاندم. چند نفر چرخیده بودند و رو به زن باریک اندامی با موهای سفید نگاه میکردند که مشغول خواندن کتاب بود.زن اخمی کرد و کتابش را محکم بست و راهش را از میان دانشمندان، تاریخ دانان، مهندسان و دوزندگانی که پراکنده نشسته بودند باز کرد و به سمت پیشخوان آمد. از نزدیک میتوانستم چشم های سیاه و کک و مک های پراکنده روی صورتش را ببینم. زیبا ولی بیش از اندازه لاغر بود. لباس هایی گشاد و کمی چروک به همراه شنلی ضخیم پوشیده بود. باور کردنی نبود که این زن همان رومانیتایی است که دورهگرد و همراهی در سفر های دور برای محافظت است. القابی که داشت همگی طولانی بودند چون هیچکس کلمه ای در وصفش پیدا نمیکرد. زن نگاهی به من انداخت و گفت: «خب؟ مقصدت کجاست؟» همزمان که در جیب های شنلم را زیر و رو میکردم گفتم: «قصد دارم برم سرزمین های غربی» کیسه پول را روی پیشخوان گذاشتم و به سمتش هل دادم:«بیست تا نقره الان میدم.5 تا طلا هم... » حرفم را قطع کرد: «ببخشید ولی نه.» با اعتراض گفتم: «چی؟» تکرار کرد: «نه. لازمه برات هجیش کنم؟ن-ه. نه. یعنی من این رو قبول نمیکنم» یک لحظه امید داشتم پیدا کردن یک راهنما به همین سادگی پرسیدن از یک شوالیه باشد و بعد. تمام امیدم در یک لحظه پرواز کرد.
مطمئنم آن لحظه قیافه ای پکر و وا رفته داشتم چون رومانیتا خندید و گفت: «میتونی بری و از یه جوینده یا دورهگرد واقعی بخوای همراهیت کنه. یا حتی یه شوالیه. سرزمین غربی مقصد افراد کمی نیست» به حرفش حتی فکر هم نکردم. جویندگان غیرقابل اعتماد و دورهگردان همگی آواره بودند. شوالیه ها هیچکدام به یک رعیت خدمت نمیکردند. اگر میخواستی از همچین سفری جان سالم به در ببری باید کسی مثل رمانیتا را پیدا میکردی.گفتم:«10 تا طلا الان بهت میدم. 10 تا هم وقتی من رو رسوندی سزمین غربی» لبخند از روی چهره مغرورش محو شد. صاحب کافه خنده ای کرد و گفت: «خیلی دلت میخواد بری سرزمین غربی نه؟» بلند خندید و خطاب به زن گفت: «روما نمیتونی این پیشنهاد رو قبول نکنی. وضعت خرابه» رومانیتا نگاهی عصبانی و گویای:ساکت شو قبل از اینکه بفرستمت اون دنیا به مرد انداخت و بعد گفت: «ده تا طلا و 5 تا نقره. هم برای پیش پرداخت هم برای دستمزد آخر. حرف دیگه ای هم نداریم. فردا صبح راس ساعت 7 جلوی همین کافه میبینمت. دیر کنی معامله بی معامله» بعد کتابش را برداشت و رفت. با چشم او را دنبال کردم که در کافه را محکم باز کرد و آن را محکم تر برهم کوبید. نگاهی کنجکاو به صاحب کافه انداختم. شانه بالا انداخت و گفت: «واقعا وضعش خرابه. اون زن فوق العاده ایه ولی یه چیزی هست که باعث میشه خیلی محتاط عمل کنه و همیشه محتاط عمل کردن فقط باعث میشه نتونه رشد کنه.» با تاسف سرش را تکان داد و به سابیدن قهوه مشغول شد.
صبح روز بعد دقیقا راس ساعت 7 جلوی کافه رسیدم. چمدان بزرگی شامل تمام وسایلی که عمو گفته بود ممکن است لازم شود همراه داشتم و اینبار به جای آن لباس ها ساده و شنل رنگ و رو رفته لباس موقر انجمنم را پوشیده بودم. سفید با نوار های آبی. ولی رومانیتا لباسی شبیه همان لباس دیروز به تن داشت. پیراهن مردانه گشاد و چروک شده. شلوار مخملی سرمه ای رنگ و شنلی بلند و ضخیم به رنگ سیاه. ظاهرش به هم ریخته ولی موهایش به طرز عجیبی مرتب بودند. بخشی از موهایش را به همراه زنجیری نقره ای با جواهرات شبیه گل بابونه بافته بود. به یک کالسکه درجه 2 تکیه داده بود و وقتی رسیدم ابرویش را بالا برد و برایم سری تکان داد. به سمتش رفتم و من هم سری برایش تکان دادم. به لباسم نگاهی انداخت و زودتر از من سوار کالسکه شد: «انجمن دانشمندان؟ به خاطر اینه که اینقدر میخوای بری سرزمین غربی؟» خنده ای بلند سر داد و چمدانم را از دستم گرفت. به دنبالش وارد کالسکه شدم و در را بستم: «فقط این نیست. یه فرصت شغلی خیلی خوب برام پیدا شده و نمیخوام به هیچ عنوان از دستش بدم» دوباره خنده ای بلند تحویلم داد. از خنده هایش خوشم نیامد. خیلی بلند و خیلی... زیاد بودند. اخمی کردم و چمدانم را روی صندلی کنارم گذاشتم و رویم را از او برگرداندم. از گوشه چشم دیدم که نیشخندی زد. محکم به سقف کالسکه کوبید و داد زد: «بندر» کالسکه با تکانی محکم و تلق و تولوق کنان در جاده به راه افتاد. نگاهی به او انداختم: «بندر؟» سر تکان داد: «سرزمین غربی از طریق خشکی با سرزمین مرکزی ارتباطی نداره. سریع ترین راه اینه که سوار یکی از کشتی های خودشون بشی یا اینکه با کشتی بری سرزمین میانی و از اونجا یه کالسکه شیک بگیری و بری سرزمین غربی. این روش خیلی امن تر و سریع تر از بقیه روش هاست» بعد با آرامش به عقب تکیه داد و چشم هایش را بست. با بهت نگاهش کردم. جوری حرف میزد که انگار تمام دنیا را مثل کف دستش میشناسد. دوباره نگاهی به او کردم. نمیتوانستم دقیق بگویم اهل کجاست. اهالی خیلی از سرزمین ها دقیقا به همین نحو پوستی روشن و کک مکی و چشمانی تیره داشتند. به رنگ موهایش توجهی نکردم. اکثر دورهگردان یا ماجراجویان موهایشان را رنگ میکردند. از این زن هم بعید نبود این کار را انجام دهد. سرم را به شیشه تکیه دادم و سعی کردم بخوابم. چند ساعت بعد برایم محو و در خواب و بیداری گذشت. با صدای رومانیتا بیدار دم:«هی داری اشتباه میری.»داتش خطاب به کالسکه چی میگفت. دوباره تکرار کرد: «هی داری کجا میری؟این راه بندر نیست» نگاهی به من کرد. خودم را به خواب زدم و وانمود کردم در خواب شیرینی به سر میبرم. حس کردم که از جایش بلند شد و بعد در کالسکه را باز کرد. خواستم بلند شوم و جیغ بکشم ولی بلافاصله در را بست. صدای قدم ها و سابیده شدن پارچه لباسش را نمیشنیدم. با احتیاط چشم هایم را باز کردم. رومانیتا در کالسکه نبود.
سکه های نقره ای و گل ها به سمتش پرتاب شدند و او تعظیمی کرد. زیر چشمی نگاهی به شاه پیر و شاهزاده جوان و همسرش انداخت. شاه نه دست میزد و نه تشویق میکرد ولی علاقه و شوق درون چشمانش از آن فاصله هم مشخص بودند. شاهزاده مثل همیشه با جنون خاصی کف میزد و اسمش را فریاد میزد: «آفرین استر آفرین» ولی همسرش...نگاه همسرش پر از طعنه بود. پر از شرارت. دیوانگی اش با دیوانگی شاهزاده و شاه فرق داشت و میتوانست با آن نگاه او را در دریای سیاهی غرق کند. استر آب دهانش را قورت داد و چند توپ ریز زیر پایش انداخت و خروجی نمایشی و حیرت آور را برای فرار از آن حس تنگ و تاریک انتخاب کرد. به دیوار راهرو تکیه داد و به این فکر کرد که چه میشد اگر آنروز چیزی میگفت. حتی کلمه ای کوچک برای حمایت از خواهرش هم کافی میبود. فقط یک کلمه و بعد... آهی کشید و به سمت محل اقامتش رفت و سعی کرد به این فکر نکند که سایه ها گوشه چشمش تکان خوردند و دنبالش آمدند.
قشنگ
وای مرسیییییی
زیاد
خیلی.
خیلی
بسی زیبا بود بانو 🌻🌚
نظر لطفتونه🌱