داستانی ماجرایی با حضور کاربران و عوامل تستچی
صادقانه، ساسا برای زندگی درباری ساخته نشده بود. او یک ژنرال بود. یک جنگو. البته در فالب روح تفاوتی ایجاد نمیکرد به جز اینکه ظاهرش مانند یک مبارز روی فرم بود. با این حال از گشت و گذار در قصر لذت برد. نقشه عمارت از 1000 سال پیش تغییری نکرده بود. احتمالا حتی از 2000 سال پیش. اما هنوز باشکوه و زیبا و خیره کننده بود. به جز بخش شلوغ بودنش. ساسا محبور بود هی خودش را در دیوار ها فرو کند تا دیگران متوجهش نشوند. چهار روز از پخش اعلامیه گذشته بود و تا کنون حدود 20 نفر داوطلب به دربار امده بودند. همگی را در سربازخانه مستقر کرده بودند. از بین انها (ساسا زیاد به انها سر میزد تا بتواند بشناسدشان و شانس هرکدام را برای انتخاب بسنجد) سه نفر توجهش را جلب کرده بودند. یکی شان مردی ساکت و به طرز عجیبی ارام بود. اگر ساسا یک روح نبود گاهی حتی متوجه حضورش هم نمیشد. انطور که خودش میگفت در شهرشان به سایه معروف است. عادت داشت لباس هایی به رنگ ابی تیره میپوشید و دستکش دست میکرد.
نفر بعد اگر در این زمانه زندگی نمیکرد مصداق کامل یک جادوگر بود. ردا بر تن داشت و نگاهش زیادی عمیق بود. ادعا داشت میتواند اینده را پیشگویی کند. این برای روح بسیار جالب بو چراکه در زمان حضور جادو پیشگو هایی واقعی وجود داشتند و گرچه هنوز انسان هایی با این ادعا بودند اما یقینا جادو نداشتند. مانند پیشگوی قصر. که ساسا هرگز او را ندیده بود. یکی دیگر از افرادی که چشمش را گرفته بود فردی بود که کاملا از بودن در اینجا به عنوان داوطلب ناراضی بود. به گفته خودش خانواده اش از اینکه او بیکار بود و سربار انها خسته شده بودند و او را به اینجا فرستاده تا بلکه افتخاری برای خانواده اش کسب کند. مرد انقدر ها سن دار به نظر نمیرسید. شاید حدود 20 سال یا حتی کمتر. باقی اقراد تقریبا شبیه یکدیگر بودند. تا اینکه روز مصاحبه فرا رسید. همانطور که شاه گفته بود تمام داوطلب ها باید به صورت خصوصی با پیشگوی قصر صحبت میکردند و افراد شایسته که تقدیرشان مقدر کرده بود به این ماموریت بروند مشخص شوند.
تعداد نفرات به 60 نفر رسید. و از انجا که نه حوصله یک جا ایستادن را داشت نه حوصله مخفیانه گوش کردن جلسات را، به سمت حیاط قصر رفت. درواقع نیت داشت که برود. وسط راه دوباره صدای شاه را شنید که اینبار با ملکه و وزیر حرف میزد. میخواست بی اعتنا رد شود اما گویا موضوع جالبی در جریان بود. پس قرار را به فرار ترجیح داد و گوش سپرد. صدایی که به طور کامل متعلق به شاه بود گفت:« نمیدونم اون روح کی میخواد خودشو نشون بده ولی از صبح توی قصر داره ول میچرخه.» چ- چی؟ انها از حضورش خبر داشتند؟ یعنی چه؟ چطور ممکن است؟ صدای زنانه ملکه آمد:« احتمالا هر وقت از فالگوش ایستادن جلوی در خسته شد راضی میشه که سلامی عرض کنه.» ساسا از تعجب زبانش بند امده بود. بارها امتحان کرده بود و مطمئن بود وقتی خودش را در دیوار ها پنهان میکند کسی نمیتواند او را ببیند. پس چطور انها میدانستند او دقیقا کجاست. بعد ناگهان یادش امد ملکه اشاره کرده بود که دیگر فالگوش نایستد و خودش را نشان دهد.
صدایش را صاف کرد و در حالی که سعی میکرد به یاد اورد در گذشته چطور محضر شاه حاضر میشد، برای ورود اجازه گرفت. دوباره صدای شاه به او اذن ورود داد و ساسا با تعظیم خودش را نشان داد. سال ها از اخرین باری که در این تالار بود میگذشت. ان موقع همان زمانی بود که سربازان به اعلیحضرتش خیانت کرده و با کودتا بر علیهش، او را از تخت پایین کشیدند. به عبارتی اینجا مقتلش بود. حالا بعد از گذشت این همه سال، تنها تغییری که کرده بود شاهی بود که بر روی سریر نشسته بود. همان ستون های کنده کاری شده. همان پلکان مجلل. همان کاشی ها و پرچم هابه رنگ زرد، به رنگ پادشاهی تستا. همان سقف بلند با نگاره هایی از نبرد بزرگ با رابیا به رنگ زرد و ابی. چقدر کنایه امیز. شاه و ملکه روی تخت هایشان نشسته بودند و شخصی که مشخصا وزیر اعظم بود کنار پادشاه ایستاده بود. اشاره به کنایه امیز بودن فضا کرده بودم؟ اینکه تاج شاه همان تاج بود از ان هم کنایه امیز تر بود. ساسا نمیدانست بخندد یا گریه کند. پس همان جا ایستاد و به ان سه نفر، سه تفنگدار نگاه کرد. -« خب، نمیخوای خودت رو معرفی کنی ای روح سرگردان؟» ملکه این را گفت. ساسا جواب داد:« ع- عذرخواهم بانوی من، اعلیحضرت و جناب وزیر. پوزش من رو بپذیرید. من ساسا هستم. سرلشکر سابق دربار.» وزیر اعظم قدمی جلو امد و او را بررسی کرد.ساسا برای اولین بار واقعا به این مرد دقت میکرد. چهره جدی و در عین حال شوخ طبعی داشت. یک دست لباس کامل درباری تنش بود و... یک دمپایی؟ ساسا باورش نمیشد اما در کمربند وزیر؟ جایی که می بایست جای شمشیر باشد یک دمپایی قرار داشت.
در این پارت جمعا هفت کاربر حضور داشتن. شخصیت اصلیمون، روح سرگردان، ساسا
پادشاه سرزمین تستا، عمو ممد.
ملکه سرزمین تستا، حنا خانوم.
وزیر اعظم، اپراتور مهربون
معروف به سایه، امیلی.
پیشگوی دربار، نیکیار.
پیشگوی گروه، بامبو.
منتظر پارت بعد باشید.
عالی بود خسته نباشی
نخست؟
عجیب و جدید😂🔥
ممنون😅
عالی بود خسته نباشی
نظر لطفته 🫡
خسته نباشی🌚
قربونت
خدانکنه🧚🏻♀
@;Bennie
قربان شما🤝
______
نشی بنی
بیارررر متفاوتند و جالب
قابل شما رو نداره😅
عالی بود بنی واووو
قربان شما🤝
عالی بود عزیزم خسته نباشی💘
ممنون قربونت
عالی بود،خسته نباشی
سلامت باشی مرسی