دروددد. این پارت نسبت به بقیه پارت ها طولانی تره اما لطفا تا آخر بخونش و نظر واقعیتو بهم بگو:)))) مرسییی که تا اینجا همراهیم کردی😭🫰🏻
باری دیگر به اتاقم خیره میشوم.کی روی تخت نشسته است و رفتن مرا تماشا میکند. او همیشه از آن دسته آدم ها بوده است که "من اینجا هستم. اما اینجا نیستم!". همیشه به یک جا خیره میشود و پلک هم نمیزند. جاپس یک بار به من گفت که کی به برادرش گفته است که او ممکن است چهار ساعت به یک نقطه از هر جایی چشم بدوزد.ظاهرا آنجا باشد اما درون یک دنیایی دیگر با اژدهایانی که به اربابش حمله کرده اند مبارزه میکند. خب میدانی ماه...؟ او همیشه دوست دارد شوالیه شود. چه میدانم شاید میخواهد شاهدختی را از دست دیو نجات بدهد.چه میگویم! او اصلا اهل ع.شق نیست. حداقل در واقعیت نه! خب متاسفم زیادی از بحث دور شدم...او همانطور که روی تخت نشسته و این دفعه به من خیره شده است می گوید.«اگه اونکارو نمیکردی شاید الان لازم نبود وسط جنگل رها بشی.خیلی ها نمیتونن اونجوری زنده بمونن.» احتمالا م.رگ مرا به دست شکارچی، شکار، خرس و... تصور کرده است.
پوزخند میزنم.«من به توی جنگل رها شدن از شش سالگیم عادت کرده ام!» و از اتاق بیرون میروم.داخل کلبه ساکت است.انگار همه ی بچه ها یهو غیبشان زده است.همه می گویند کلبه ی ما با تمام مدرسه فرق میکند. راست هم می گویند اینجا شبیه خانه ی مادربزرگه است. نزدیک عصر و فضای کلبه تاریک شده است.من تنها جایی که خوابم میبرد همین عصر ها روی صندلی های گهواره مانند یا مبل نرمی که آن طرف چیده شده بودند، بود. دورتادور یکی از دیوار های کلبه که دیوار یادگاری نام دارد پر از عکس های بچه ها است.به یکی از عکس ها خیره میشوم که برانهیلد در راس آن دست راستش را روی شانه ی جاپس و دست چپش را هم روی شانه ی رایان گذاشته است. من هم در کنار جاپس ایستاده ام. کی که آخرین فرد از سمت چپ است بدون هیچ لبخندی دست رایان را گرفته است. آن عکس را تقریبا چهار ماه پیش گرفتیم. من از عکس گرفتم خوشم نمی آید اما کل روزی که قرار بود عکس بگیریم جاپس مرا تقریبا با پرت کردن کتاب های بسیاری به سمتم ته.دید کرد.
در تمام شش قاب عکسی که روی آن دیوار قرار دارند، چهار بچه با زنی با پوستی تیره و موهایی که مدل کندوعسلی دارند عکس گرفته است. برانهیلد از این عادت ها زیاد داشت. همیشه عکس میگرفت. یک عکس کوچک تکی از جاپس نه ساله با چند تا نقاشی که خودش کشیده است هم آنجا وجود دارد.هر کدام از آن نقاشی ها را تقریبا توی چشمم فرو میکرد که ببینم و نظر بدهم. همه ایشان هم چهار خط کج وصل به یک خط صاف بود که یک دایره ابتدای خط اصلی میکشید و با مداد رنگی برایشان مو و چشم می گذاشت. نقاشی من را هم کشیده بود.اما چون مداد بنفش نداشت چشمانم را یک بار قرمز و باری دیگر آبی کرده بود.خیلی افتضاح بود. من هم این را به او گفتم و او هم دو ساعت هر وقت مرا میدید راهش را کج می کرد و میرفت. تا اینکه ناگهانی با ذوق به سمتم امد و انگار نه انگار قهر بوده است کتابش را داد تا باهم بخوانیم. یک بار هم همه ی ما بچه های کلبه به دستانمان رنگ زدیم و دیوار را پر از طرح دست کردیم. هنوز اثراتی از آن باقی است.آن موقع من ده سالم بود. برانهیلد که بعد آن را دید به جای اینکه دعوایمان کند گفت از این به بعد نام این دیوار دیوار یادگاری است.
گفت اگر نقاشی کشیدیم روی آن بچسبانیم. نصف دیوار با نقاشی های جاپس و رایان پر شده است. چایی سبزی که روی گاز گذاشته اند هم تقریبا دم شده است. میروم و یک فنجان برای خودم میریزم و مینوشم.شخصی با صدای سرخوش کودکانه اش داد میزند.«آریک داری میری؟» به سمت صدا برمیگردم.پسر بچه ای با موهای طلایی و چشم های خاکستری_سبز به کیف خیره شده است. او احتمالا آلفرد است.همان بچه ی مورد علاقه ی جاپس.باورم نمیشود نام مرا میداند. سری به نشانه ی تایید تکان میدهم و او هم بیشتر نزدیکم میشود.
«چقدر بد.» بد؟ او دوباره می پرسد «واقعاً واقعا میخوای بری؟» با کلافگی جواب میدهم.«آره.» به چای اشاره میکند.«برام چای بریز.»نمیدانم چرا دارم از او اطاعت میکنم، اما فنجان خودم را با آب میشویم تا برای او چای بریزم. «صبر کنی ها باشه؟» به او نگاه میکنم. «تا من برگردم صبر کن و برام چایی بریز» میپرسم.«چرا صبر کنم؟!» او که به سمت اتاق ها میدود با هیجان داد میزند.«میخوام غافلگیرت کنم!» اخم میکنم.من او را به زور یادم می آید غافلگیری برای چه؟! چایی را در فنجان میریزم. و چند ثانیه بعد او میرسد.یک برگه از دفتر نقاشی و چندتا مداد رنگی آورده است.برگه را به سمتم دراز میکند. روی پنجه ی پایش بلند میشود.
روی پنجه ی پایش بلند میشود. چون قدش به سختی به زانویم میرسد. «ببین این کلبه ی ماست.»او به خانه ی کج و معوجی که کشیده است اشاره میکند.«اینم خانم برانهیلده» از همان آدمک های جاپس کشیده است.با ذوق میگوید.«الان تو رو هم میکشم.»به او نگاه میکنم روی زمین مینشیند و با مداد رنگی هایش نقاشی می کشد.«چرا؟»بدون آنکه سرش را بالا بیاورد و مرا ببیند می گوید.«من به هرکس که میخواد واقعا واقعاً بره نقاشی خودشو میدم.»او بلاخره نگاهم میکند.«چشمات چه رنگین؟» جواب میدهم.«بنفش.»او بین مداد رنگی هایش دنبال بنفش میگردد.
«آها پیداش کردم. به این میگن بنفش؟» مداد قرمز را به من میدهد.سرم را به نشانه نفی تکان میدهم.«نه این قرمزه.»او همه ی مداد هایش را به من میدهد.«کدومش بنفشه؟» مداد مدنظرش را پیدا میکنم و بهش میدهم.او هم نقاشی اش را می کشد.وقتی شاهکارش را به من میدهد یک ادمک با موهای مشکی و چشمان بنفش را دست در دست یک آدمک دیگر با موهای هویجی و چشم های آبی کشیده است.«اون تویی اون یکی هم سبزیجاته.» کاغذ را تا میکنم و درون کیفم می گذارم.اخم میکنم «شما بچه ها چرا به اون میگین سبزیجات؟» میخندد. «خودش گفت بهش بگیم سبزیجات.»
جاپس از سبزیجات متنفره.واقعا گفته اینجوری صداش کنن؟! از کلبه بیرون میروم که او از لباسم مرا میگیرد.«دیگه چیه؟!» به اطراف نگاه میکند.«کی تو رو بدرقه میکنه و باهات میاد؟» جواب میدهم «هیچکس.» همه در فاکس وود وقتی میخواهند بروند و برای همیشه آنجا را ترک کنند گروهی از بچه ها آنها را بدرقه می کنند.پسرک انتظار دارد مرا هم بدرقه کنند. چه مسخره.«پس من باهات میام!» اخم میکنم.«لازم نیست.» او پافشاری میکند.«ازت نظر نخواستم!»می گویم.«منم ازت نخواستم همراهیم کنی!» او اخم میکند و پایش را به زمین می کوبد.«اگه همراهی نداری... من_همراهت_میا__» صدایی می گوید.«الفرد کوچولوی من!» به سمت صدا نگاه میکنم. جاپس که دستانش را درون جیب های شلوارش کرده و موهای بلندش از همیشه آشفته تر است آنجا ایستاده و به آلفرد خیره شده است.
.«اون همراهی داره عزیزم.تو برو جای جکس و الکس اونا دارن دنبال یه نفر برای توپ بازی میگردن.»آلفرد خوشحال میشود و به سمت جاپس میدود. جاپس او را در آغوش می کشد و بعد هم پیشانی اش را می بوسد. چه کارهای احمقانه ای! آلفرد می گوید.«تو با آریک میری؟» جاپس لبخند زنان جواب میدهد«البته!»و آلفرد که خیالش راحت شده است میدود و میرود.
وای نهه آریک واقعا داره میرههههههههههه
( نویسنده باید پاسخگو باشی من چرا گریه کردمممممممم
آرههه دارههه میرههه😭
( ای وایی ببخشیدد😭😭❣🫂)
آریک نروووووووووووووو
نرووووووو😭
نویسنده نزار برهههه
آلفرد کی بود_
عالیییی
این اولین پارتیه که اومده تو داستان:)
مرسیییی💖
اهان
آخیی الفرد نازنازی 😭😭☝
اخییی😭🤏🏻
خیلی خیلی خوشحالم پارت های جدید زود به زود میان🥳
آخر های داستانه یا آخر این فصل 🤔
:)))😭💖
آخر این فصل ( هنوز فصل سه داریم💖😭)
آلفرد گوگولیییییی😭✨✨✨
خیلی قشنگ بوددد✨
😭💖
مرسییی؛)))
خسته نباشی
مثل همیشه فوقالعاده🧚🏻♀🌚
مرسییی عزیزم:)))