کاش میشد این حس خوب رو با شما هم به اشتراک بذارم کاش میشد...
نمیدانم چقدر خوابیدم. فقط میدانم وقتی بیدار شدم و به عرشه کشتی رفتم نزدیک غروب بود. عرشه خیلی شلوغ نبود. شاید چند نفر آنجا بودند ولی از بین آنها نمیشد دختر مو سفیدی که به نرده ها تکیه داده بود نادیده گرفت. به سمتش رفتم و کنارش ایستادم. به مسخرگی گفت: «غروب بخیر زیبای خفته» اهمیتی به حرفش ندادم و به دریا خیره شدم.از گوشه چشم دیدم که نگاهی به سمتم انداخت و بعد دوباره به دریا خیره شد. دریا در افق رنگی نارنجی داشت و هرچه بیشتر به کشتی نزدیک میشد آبی تر و تیره تر میشد. زیبا بود. همچنان به دریا خیره بودم که دیدم از نرده فاصله گرفت. چرخیدم: «کجا میری؟» دست هایش را باز کرد و همانطور که عقب عقب میرفت گفت: «یه چیزی برای خوردن پیدا کنم. یا یه جایی که غذا هست» به آن چشمان گشاد و دست های بالا گرفته و لاغر نگاه کردم. بعد دنبالش رفتم. حس کردم مثل بچه ای هستم که اختیاری از خودش ندارد. مثل سایه اش بودم.دست خودم نبود.
بعد از کمی گشت و گذار و دو یا سه بار پیچیدن های اشتباه و گم شدن بلاخره به اتاقی بزرگ در قسمت میانی کشتی رسیدیم. میز های چوبی کوچک را به صورت نامرتب در اتاق چیده بودند. یک پیشخوان چوبی و کمی زهوار در رفته جلوی یکی از دیوار ها قرار گرفته بود و زن زیبایی پشتش ایستاده بود. سراغ پیشخوان رفتم و گفتم: «ببخشید... خب ما میخواستیم... ام... خب اینجا شام هم میدین دیگه» زن نگاه عجیبی به من انداخت و گفت: «هاهاها معلومه که داریم. نمیتونیم بذاریم مسافر ها گرسنه بمونن. برگشت و به دریچه ای ضربه زد. پرسید: «چند تا بشقاب؟» با دستپاچگی گفتم: « دو تا لطفا» زن دوباره خندید و دریچه را باز کرد و داد زد: « دو تا بشقاب شام. زود باش» سپس برگشت و لبخندی به من زد. همان لحظه فرد آن سوی دریچه دو بشقاب سیب زمینی پخته و تربچه و برشی نان را به دست زن داد. زن بشقاب ها را بدون هیچ مشکلی دستش گرفت و روی پیشخوان گذاشت. بشقاب ها را برداشتم و به سمت رومانیتا رفتم که چند قدم عقب تر ایستاده بود. به زور خنده اش را قورت داد و یکی از بشقاب ها را از دستم گرفت و پشت یکی از میز ها نشست. وقتی نشستم گفت: «به خاطر اینکه اینقدر خوشگل بود لکنت گرفته بودی؟یا کلا وضعیتت همینه؟» بلاخره در برابر خنده تسلیم شد و قاه قاه خندید. با خشم و خجالت نگاهش کردم: «بلد نیستم با مردم ارتباط بگیرم خب؟ اصلا هم خنده دار نیست» ولی حرفم تاثیری روی او نداشت. بی وقفه میخندید و نگاهم میکرد و خنده اش شدید تر میشد:«چرا جلوی من اینشکلی نمیشی پس؟» سرم را در دستانم گرفتم و به خنده بی پروا و بلندش گوش دادم. ناگهان ساکت شد و گفت: «باید بریم. همین حالا» سرم را بالا آوردم. دستش را روی سرش گرفته بود و سرش را در جهت مخالف پیشخوان گرفته بود. به پیشخوان نگاه کردم. دو مرد قد بلند با شنل های سیاه جلوی پیشخوان ایستاده بودند. پشت شنلشان طرح یک ابر سیاه روی یک پس زمینه سفید دایره ای کشیده شده بود. نشان آشنایی بود. رومانیتا دوباره گفت: «شوالیه های سرزمین غربی. پاشو باید بریم» نگاهش کردم و بلند شدم و جلوتر از او راه افتادم. او تقریبا پشت من مخفی شد و سریع من را به سمت در کشاند. نمیدانستم چرا اینقدر میخواست فرار کند. هم قدم به او رفتم و سعی کردم عادی رفتار کنم. دعا دعا کردم اتفاقی نیفتد. دلشوره و ترس او حالا به جان من هم رخنه کرده بود.پنج قدم تا در ، چهار قدم تا در ، سه قدم تا در....
بدون اینکه نظر آن شوالیه ها را جلب کنیم از اتاق خارج شدیم. همینکه از چارچوب در رد شدیم شروع به دویدن کرد. بلند گفتم: «کجا میری وایسا» دنبالش دویدم. حتی ذره ای هم صبر نکرد تا نفس تازه کند، یا شاید نیازی نداشت. به هر حال آنقدر سریع دوید که بعد از مدتی از او عقب ماندم و در آخر گمش کردم. نمیدانستم میخواست به کجا برود. به عرشه نزدیک تر بودیم ولی ممکن بود بخواهت برود و در اتاقش مخفی شود. به سمت اتاقش رفتم. شکمم از آن همه دویدن درد گرفته بود. و البته از اینکه هیچ چیزی نخورده بودیم. حالا مشخص شد که چرا چانه زد و اینقدر هزینه را بالا برد. شاید یک دزد بود، یا خلافکار، یا حتی یک قاتل. گزینه قاتل به نظر منطقی تر می آمد، به خصوص با توجه به اینکه با یک گل سر نقره تقریبا سر یک نفر را زده بود. در آن لحظه به نظرم کارش را انجام داده بود ولی حالا که فکر میکردم...زود خودم را به اتاقش رساندم. درش نیمه باز بود. دو ضربه کوتاه به در زدم و وارد شدم. او آنجا وسط اتاق در حال راه رفتن بود. موهایش درهم بود و داشت ناخنش را میجوید. در را بستم و نگاهش کردم: «نمیخوای بگی چرا از دست اون شوالیه ها فرار کردی؟» سر تکان داد که:نه. میتوانستم ببینم چطور دست هایش را مشت میکرد. چطور میخواست به تمام بدنش چنگ بیاندازد. گیر افتاده بود. پیشنهاد دادم: «شاید اگه بگی بتونم کمک کنم» ایستاد و نگاهم کرد. بعد دوباره به راه رفتن ادامه داد و گفت: «اگه منو ببینن، بیچاره میشم.». پافشاری کردم: «چرا بیچاره میشی؟» سرش را تکان داد: «مهم نیست» گفتم: «مهمه» «نیست» «هست»صدایش را بالا برد: «گفتم نیست» «چرا مهمه. فرق میکنه اگه به خاطر قتل دنبالت باشن یا دزدی» داد زد: «از دستور یه اشراف زاده مهم سرپیچی کردم خب؟فرار کردم. از اون دربار پر از دیوانه فرار کردم. من از دست ملکه آینده فرار کردم» بعد دوباره و شدید تر به راه رفتن ادامه داد. شدید تر دست هایش را مشت کرد. میخواستم خوشحال باشم که کمی از راز هایش را فهمیده بودم ولی...در آن لحظه حس شادی در حالی که داشت از ترس و اضطراب خودش را نابود میکرد اصلا درست نبود. خوب میدانستم مجازات چنین کاری چیست:مرگ
دو خواهر در شهر کوچکشان بسیار معروف بودند. دو ساحره کوچک. حرکاتشان روان و خنده هایشان مسری بود. حقه هایشان جدید و کارهایشان مثال زدنی بود. همدیگر را کامل میکردند. هرکدام بدون دیگری بی معنی بود. از کوچه ها به خیابان ها رفتند. کم کم به جای روستا در شهر ها اجرا کردند. کم کم آوازه شان به دیگر سرزمین ها رسید. از این سرزمین به آن سرزمین و آخر جایی ماندند که مانند خودشان بود. پر از دیوانگی و جادو. پر از بابونه های سفید و سایه هایی برای مخفی شدن و بازی کردن
نظرات بازدیدکنندگان (0)