چه بگویم آخر؟ چه معرفی ای؟ چه هدفی؟ فقط میخواهم دلم آرام بگیرد
در کالسکه نبود. با وحشت به سقف کالسکه کوبیدم تا بایستد. ضربات محکم و پشت سرهم. از پنجره ها دور و بر را نگاه کردم هیچ اثری از هیچ نوع موجود زنده ای نبود. دوباره و دوباره به سقف کوبیدم. یعنی یک کلاهبردار بود؟ یا یک راهزن؟فقط دنبال پولم بود؟ همین؟کالسکه بلاخره با تکان و شیهه اسب ها ایستاد. سریع در را باز کردم و پیاده شدم و فریاد زدم: «رومانیتا، رومانیتا.» به کالسکهچی نگاه کردم که با تعجب نگاهم کرد. اخمی کردم: «نیست غیب شده از کالسکه پریده بیرون چه میدونم» ابرویش را بالا برد و از روی کالسکه پایین پرید و با آرامش به سمتم آمد. رفتاری عجیب داشت و کمی... ناجور راه میرفت. سعی کردم نادیده اش بگیرم و دنبال آن زن کوچک بگردم ولی برق نقره ای که از گوشه چشمم دیدم را نتوانستم نادیده بگیرم. قبل از اینکه حتی بخواهم بچرخم، جیغ بزنم یا حتی دستم را بالا بیاورم. مرد چاقویش را زیر گلویم گذاشتم بود و با دست دیگر شنلم را محکم گرفته بود. در گوشم گفت: «حیف که اون دخترهی زال غیبش زد ،جواهراتش خیلی بیشتر از چشمای خوشگلش می ارزیدن،ولی اشکال نداره... تو هم موهای نازی داری... هم نشان های خوشگل.»نشانی که با هزار زور و زحمت به دست آورده بودم را با یک حرکت دست از روی لباسم جدا کرد. چقدر ساده و در یک نفس همه اش از دست رفت. مرد کمی جابهجا شد تا نشانم را در جیبش بچپاند و بعد مرا بیشتر سمت خودش کشید و موهایم را در دست گرفت و کشید و زمزمه کرد: «چقدر سیاه... چقدر تیره... چه سود خوبی... » تقلا کرد ولی موهایم را محکم تر کشید و آنها را بو کرد. سپس چاقویش را بلند کرد. چشم هایم را بستم و سعی کردم دستش را از روی موهایم دور کنم. «آهای، کلاهبردار کوچولو» مرد متوقف و فشار دستش کم شد. چشم هایم را باز کردم و به سمت کالسکه نگاه کردم. رومانیتا روی سقف نشسته بود. پاهایش را تاب میداد و با سر کج کرده به مرد خیره شده بود. از عمد بافته موهایش را باز کرده و زنجیر نقره را در دستش میچرخاند. مرد خرخری حیوانی کرد و موهایم را محکم تر کرد: «وگرنه چی کار میکنی؟جیغ میکشی؟» رومانیتا اخم کرد. با حرکتی روان از روی کالسکه پایین پرید و روی نوک پنجه اش ایستاد. چند لحظه همانطور ساکت انجا ماند و سپس ناگهان زنجیر نقره ای را به سمت مرد پرت کرد. نفهمیدم چگونه زنجیر دور گردن مرد محکم شد و در لحظه گردنش را برید. مرد موهایم را ول کرد و به گردنش چنگ زد. صدای قل قل جوشش آب از او شنیده میشد. خودش را روی زمین کشید و به سختی بلند شد. به سمت جنگل تاریک دوید و کمی بعد بدون هیچ ردی جز خون روی زمین ناپدید شد.
برای چند لحظه فقط آنجا نشستم و نفس نفس زدم. دستی شانه ام را لمس کرد. از جا پریدم و خودم را عقب کشیدم ولی رومانیتا نگهم داشت: «هی هی پسر آروم. منو ببین. گفتم منو ببین» سرم را محکم گرفت و مجبورم کرد در چشم هایش زل بزنم. وارسی ام کرد. به او نگاه کردم که چقدر با دقت نگاه میکرد. دستم را به جای نشانم بردم و تقریبا بغض کردم. جا خورد و به جای خالی نشان نگاه کرد: «همین رو فقط ازت گرفت؟ موهات رو نبرید؟» حالا نوبت من بود که جا بخورم: «چ-چی؟یعنی چی فقط همین؟ میدونی اون حاصل کلی زحمت بود. میدونی چقدر براش زحمت کشیدم. اصلا میفهمی چقدر طول کشید تا-»تکانم داد و گفت: «باشه باشه فهمیدم میدونم چقدر اون نشان ها مهمن میدونم چقدر طول میکشه تا یکی از اونا رو به خصوص به عنوان یه دانشمند بگیری ولی میشه بگی بخشی از موهات رو برید یا نه؟» دوباره شروع کردم به اعتراض: «مگه مهمه؟ چه اهمیتی داره موهام رو بریده باشه یا نه.»اخم کرد و تقریبا داد زد: «بحث جونت وسطه میفهمی؟میخوای بمیری؟» ساکت شدم. در لحنش چیزی متفاوت با خنده های بلند و رفتار های تقریبا شوخش وجود داشت.سرم را به نشانه نه تکان دادم. نفسی از راحتی کشید: «خوبه خوبه... تو اهل این سمتا نیستی نه؟تا حالا افسانه های محلی رو شنیدی؟ معلومه که نه...» کمک کرد بلند شوم: «یه افسانه غربی هست که میگه :اگه یه سکه نقره و یه دسته بابونه تازه و خاکستر و موهای یه مرد جوون که به سیاهی شبه رو به یه پری یا پیرزن بدی میتونی معجونی داشته باشه که بهت زیبایی و عمر میده، عمر زیاد و زیبایی همیشگی. ولی خب هیچی بدون هزینه نیست. اون دشتی که بابونه ازش چیده شده خشک میشه و اون مرد جوون میمیره.»به سمت کالسکه رفت و جای کالسکه چی نشست و اشاره کرد سوار شوم. نگاهش کردم. پلک زدم. سوال های بسیاری در ذهنم می آمدند و میرفتند و خودشان را به دیواره ها میکوبیدند. از کجا میدانست؟چرا اویی که اینقدر از سرزمین غربی متنفر بود... یا میترسید چرا باید چنین جزئیاتی را از افسانه های محلی شان میدانست؟ کجا رفته بود؟ چرا زودتر نیامد؟ سرفه ای کرد. به خودم آمد و تمام سوال ها را کنار زدم. هرچند کنجکاوی درونم آرام نگرفته بود و میخواست راز های این زن مرموز را تشریح کند. به سمت کالسکه رفتم و سوار شدم و کمی بعد کالسکه راه افتاد
بندر شلوغ بود و بوی نمک و ادویه و کمی بوی عرق آنجا را فرا گرفته بود. افرادی از ملیت های مختلف و با لباس های رنگارنگ و حتی متفاوت تر از ملیت هایشان از این سو به آنسو میرفتند. رومانیتا جلو تر میرفت و من پشتش. حاضر نبودم در چنین بندر شلوغی گم شوم. به دور و برم نگاه کردم. مرد های بلند قد و بلند جثه شرقی را دیدم که روی هر شانه بشکه ای گذاشته بودند و زن ها و کودکان جزایر جوهری که روی پوستشان الگو ها و طرح های سیاهی چرخ میزد و حرکت میکرد. نگاهم به صورت یکیشان افتاد که جوهر روی پوستش باعث شده بود شبیه یک ببر به نظر برسد. کمی بعد جوهر روی پوستش کمی تکان خورد و شکل جای زخمی عمیق و چندش آور را به خود گرفت که صورت زن را دو نصف کرده بود. سریع سر برگرداندم و خودم را کنار رومانیتا رساندم:«میشه بپرسم دنبال چه کشتی ای میگردی؟» از کنار دو ماهی فروش رد شد و گفت: «یه کشتی که بره سرزمین میانی. کشتی های سرزمین غربی معمولا بین راه خیلی جاها میرن ولی کشتی های سرزمین میانی آخر از همه میان اینجا و بعد یه راست میرن خونه خودشون.»روی نوک پنجه اش ایستاد و بعد به سمت کشتی ای نسبتا قدیمی رفت. دنبالش رفتم. جلوس کشتی پسر بچه ای که قدش حدودا نصف من بود ایستاده بود. رومانیتا خم شد و گفت: «مسافریم و میخوایم سوار بشیم. هزینه؟» پسرک نگاهی به من و بعد نگاهی به رومانیتا انداخت. سپس انگشتان دو دستش را بالا برد:«مس» رومانیتا دستش را در جیبش برد و ده سکه مسی کوچک را جلوی پسرک گرفت. پسر سریع همه را از روی دستش قاپید و امتحانشان کرد. سپس اشاره کرد که میتوانیم سوار شویم. سریع به سمت تخته چوبی ای رفتم که به کشتی تکیه داده شد بود. کمی مکث کردم تا رومانیتا هم بیاید. نگاهش کردم که از پشت گوش های پسرک یک سکه مسی در آورد و کف دست پسرک انداخت. پسرک با شیفتگی نگاهش کرد و سکه را محکم در دست گرفت. واکنشی حیرت آور داشت. فقط با چنین حقه کوچکی اینچنین ذوق کرده بود. نگاهم به سمت رومانیتا کشیده شد. تعظیمی جانانه کرد و لبخند بر لب به سمت منم آمد. گفتم: «شعبده بازی؟» از کنارم رد شد و حرفم را تصحیح کرد: «جادو، هیچکس جز دانشمندا بهش حقه بازی یا شعبده بازی نمیگه.» داخل کشتی پرید و به سمت یکی از خدمه رفت. بعد از چند جمله صحبت به سمتم چرخید و اشاره کرد تا دنبالش بروم. نمیدانم اثر خستگی بود یا نور شدید خورشید که باعث شد یکی از چشم هایش را سفید و دیگری را سیاه ببینم. وقتی کنارش رسیدم هردو طبق معمول سیاه بودند. سیاه مثل ذغالی که خیلی وقت است خاموش شده یا مثل جوهر روی صورت آن زن در بندر. برای اولین بار در طی آن چند ساعت چیزی به ذهنم رسید که انتظارش را هم نداشتم...
در کشتی دو اتاقک کوچک نصیبمان شده بود.هردو در راهرو های پایینی کشتی و دور از تمام انسانیت ها. البته که مسافران دیگری هم بودند ولی تعداد آن هایی که در این راهرو بودند کم بود. رومانیتا بدون ذره ای وقت تلف کردن وارد اتاقش شد و در را محکم بست و حالا من در اتاق کوچک و روی تخت باریکش دراز کشیده ام و به سقف نگاه میکنم. به کاری که قرار است تا آخر عمر انجام دهم، به شغل فوق العاده ام در دربار فکر میکنم. و به چیز های اندکی که از دربار سرزمین غربی شنیده ام. پادشاهی تنها و پیر، شاهزاده ای دیوانه و ملکهی آینده که مرهمی بر دیوانگی شاهزاده است. و دلقک معروف دربار. یا آنطور که خودش دوست دارد بگوید:ساحره. اطلاعات زیادی از سرزمین های غربی نداشتم. بعد از سرزمین مورکی یکی از مرموز ترین ها بود. یا حداقل من اطلاعاتی درباره اش نداشتم. دوباره کنجکاوی درونم به جوش آمد. مثل همه دانشمندان عطش دانش داشتم و میخواستم بدانم. همه چیز را بدانم. درمورد سرزمین غربی، درمورد دربار، درمورد رومانیتا. رومانیتای مرموزی که قرار بود من را سلام و سلامت به سرزمین غربی برساند. واقعا کارش خوب بود. شاید. نمیدانستم. کم کم خواب کنجکاوی و عطشم را کم کرد و آرام به خواب فرو رفتم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)