بابونهها خیلی زیبان؛ زیباتر از رز های سرخ؛ زیباتر از لیلیوم های سفید؛ زیبا تر از بنفشه های صورتی؛
بعد از چند ساعت متوالی بلاخره توانستم رومانیتا را آرام کنم و او را لبه تخت نشاندم. آنقدر لبه ناخن هایش را جویده بود ناخن هایش کج شده بودند.شروع کردیم پیشنهاد دادن برای مخفی کردن او از چشم شوالیه ها. گفت: «میتونم تا آخر سفر خودم رو اینجا حبس کنم. غذا رو هم فکر کنم بتونی به بهونه اینکه مریضم برام بیاری... نمیدونم.» پیشنهادت رو رد کردم: «مشکوکه. خیلی یهویی یکی از مسافر ها جوری مریض میشه که نمیتونه در کل سفر بیاد از اتاق بیرون؟ نه نه نه.» اخم کرد: «پس پیشنهادت چیه. نه میتونم رنگ موهام رو عوض کنم نه جادوگرم که نامرئی بشم.» گفتم: «چند تا ماده شیمیایی آوردم احتمالا میتونی ازشون استفاده کنی تا رنگ موهات رو مثل اولش کنی» چند لحظه با قیافه ای که داد میزد: داری شوخی میکنی. نگاهم کرد. گفتم: «چیه خب» به موهایش اشاره کرد: «فکر میکنی رنگ اصلی موهام یه چیز دیگه است؟» سر تکان دادم: «آره خب. خیلی از کسایی مثل تو، حهانگرد ها و دوره گرد ها، یا کسایی که قبلا عضوشون بودن موهاشون رو رنگ میکنن.» سرش را خم کرد و لبخندی گربه وار زد و گفت: «این رنگ اصلی موهامه» نگاهش کردم و پلک زد. مثل آینه حرکتم را تکرار کرد و نیشخندی بزرگ زد. گفتم: «خیلی خب باشه. پس موهات رو هم رنگ نزدی» برایم عجیب بود. فکر کردم شاید دروغ میگوید ولی اگر نمیگفت. یعنی موهایش سفید بود؟ همیشه و از اول عمرش. یعنی ممکن بود اهل... مورکی باشد؟ یا... اگر چیزی که برای یک لحظه از ذهنم گذشته بود درست بود... نه قطعا درست بود. اول قبول نکردن اینکه به سرزمین غربی بیاید. بعد هم شوالیه های دربار و حالا هم موهایش. رومانیتا دستش را جلوی چشمانم تکان داد: «هی؟ اونجایی» رشته افکارم از هم گسیخت و گفتم: «چی؟ ببخشید حواسم پرت شد» آهی کشید: «داشتم میگفتم به نظرم ایده خودم بهتر از همه است. اینجا می مونم و بیرون نمیام. یه هفته دیگه میرسیم سرزمین میانی. اونجا یه آشنا دارم که میتونه تو رو ببره سرزمین غربی. منم راحت میشم و برمیگردم سرزمین مرکزی و تمام.» به نشانه اینکه تصمیمش را عوض نمیکند خودش را روی تخت انداخت و دراز کشید. بلند شدم و گفتم: «خیلی خب...پس...تا بعد؟» از اتاقش خارج شدم و به سمت عرشه رفتم. نیاز داشتم هوا بخورم.
روال کار در طی سه یا چهار روز آینده به این صورت بود. رومانیتا کسی که قرار بود مثلا در برابر خطرات از من محافظت کند خودش را در اتاق حبس کرده بود و جز وقت هایی که ضروری نبود بیرون نمی آمد. من هم دو وعده غذای روزش را برایش میبردم. هرروز هم از اتاق بزرگ (که حکم غذاخوری، سالن بازی و پناهگاه روز های طوفانی را داشت) تا زمانی که به اتاقش برسم به این فکر میکردم که چقدر با زنی که راحت آن دزد را تقریبا کشت فرق دارد. ترسو بود... شاید. به بشقاب داخل دستم نگاهی انداختم و داخل اتاقش شدم.روی زمین دراز کشیده بود و به سقف چوبی خیره شده بود. بشقاب را کنارش گذاشتم: «اینشکلی فایده ای نداره. نمیتونی تا آخر سفر اینشکلی باشی. وقتی خواستیم از کشتی خارج بشیم چی؟اونموقع میخوای چجوری قایم بشی؟» نگاهم کرد و گفت: «نمیدونم.» جدی نگاهش کردم: «افسرده شدی. بزدلی. فقط یکجا نشستی و بعد که اتفاق افتاد میخوای براش برنامه بریزی. چرا اینقدر ترسویی؟» بلند شد و جلوی ایستاد: «من بزدل نیستم» دست به سینه شدم: «بزدل نیستی؟لابد میخوای بگی محتاطی؟محتاط بودن با بزدل بودن فرق داره اینقدر ترسو نباش. نمیتونی اینجوری باشی» اخم کرد و با انگشت به سینه ام کوبید و من را عقب راند:«ترسو؟من ترسو نباشم؟تو ترسویی که برای یه همچین سفری سراغ من اومدی و حالا داری حرف از محتاط بودن و ترسو نبودن میزنی؟میدونی چقدر بدبختی کشیدم؟میدونی چه حسی داره که هرجا میری در بندی؟ هرجا میری همه میخوان ازت استفاده کنن؟ و تو مجبوری قبول کنی چون چاره ای نداری؟ میفهمی؟؟» با هرکلمه بیشتر داد میزد و اشک در چشمانش جمع شده بود. مرا به دیوار کوبید و فریاد زد: «معلومه که نمیفهمی چه حسی داره همیشه فراری بودن؟ فکر میکنی ازش لذت میبرم؟ اینکه هیچ راه حلی نداشته باشی؟تو فقط یه احمقی که هیچ درکی از اتفاقی که برام افتاده نداری.یه دانشمند بی احساس» به صورتش خیره شدم. در آن چشمان عمیق و تیره خیلی چیزها قرار داشت. بیچارگی را میدیدم. پشیمانی و خیلی چیز ها. دهانم را باز کردم. نمیخواستم از خودم دفاع کنم. حقم بود اینها را به من بگوید. حق داشت بخواهد سرم فریاد بزند
«شما حالتون خوبه؟» صدای کلفت مردی از بیرون آمد. چند تقه به در زد و گفت: «خانم؟ ببخشید؟»رومانیتا به در خیره شد و گفت: «بله... بله من خوبم...»مرد دوباره به در زد: «میشه بزارید بیام داخل؟میخدام مطمئن بشم»رومانیتا نگاهم کرد و انگشتش را روی لبانش گذاشت. بی صدا به سمت در رفت و از سوراخ کلید نگاهی به بیرون انداخت. صورتش رنگ پریده شد و با ترس کمی عقب رفت. لب زد: «شوالیه» لبم را گاز گرفتم و دور و بر اتاق را نگاه کردم و او را به سمت تخت هل دادم. منظورم را فهمید و زیر تخت مخفی شد. در را باز کردم و با چهره بی احساس شوالیه رو به رو شدم. گفت: «اون خانم کجاست؟» خودم را به آن راه زدم: «کدوم خانم؟ اینجا اتاق منه نه یه خانم متشخص» اخم کرد و دستش را به سمت کمربندش برد و گفت: «برو کنار. خودم قدای یه خانم رو شنیدم. حتی جوابم رو داد.» جلوتر رفتم و جلوی چهارچوب را گرفتم: «شاید خیالاتی شدی. یا شاید صدا از یه اتاق دیگه بوده.» صدایم میلرزید. مرد غرید و شانه ام را ورفت و فشار داد. سعی کردم تحمل کنم ولی زورش فراتر از زور یک انسان عادی بود. جلوی خودم را گرفتم که فریاد نزنم ولی نمیتوانستم. وقتی دید دارم زجر میکشم زهرخندی زد و به سمت دیوار اتاق پرتم کرد. روی زمین ولو شدم و شانه نحیفم را گرفتم. درد میکرد و میتوانست حس کنم که ورم کرده. آرام بلند شدم.شوالیه به تخت نزدیک شده بود و داشت آرام،انگار که در حال آرام کردن یک ببر وحشی بود، زمزمه میکرد: «بیا بیرون، کاریت ندارم، نترس فراری کوچولو.»به سمتش رفتم ولی قبل از اینکه به او برسم تخت باریک را بلند کرد و رومانیتا را از زیر آن بیرون کشید. یقه اش را چسبید و گوشه های لبش تا بناگوش بالا رفت. رومانیتا لگد زد و تقلا کرد ولی فایده ای نداشت. جثه اش حتی نصف مرد هم نبود. ناامیدانه نگاهش کردم. هیچ چیزی نداشتم که بتوانم کمکش کنم. ولی میتوانستم کاری کنم. به سمت مرد دویدم و خودم را به او کوبیدم. آنقدر روی رومانیتا تمرکز کرده بود که حواسش به من نبود. تعادلش بهم خورد و یقه رومانیتا را ول کرد. رومانیتا از روی زمین بلند شد و وحشت زده آرنجم را گرفت و من را به سمت بیرون کشید. شروع کردیم دویدن در راهرو های تنگ و مرطوب کشتی. گفت:«آینه.یه آینه میخوام.» نفس نفس زنان گفتم: «آینه؟ داریم فرار میکنیم و تو دنبال یه آینه میگردی. محکم تر آرنجم را گرفت و گفت: «نپرس چرا و اون کنجکاوی درونت ور برای دو دیقه هم که شده ساکت کن.» محکم مرا به سمت یک پیچ کشاند و گفت: «آینه هم نباشه مهم نیست یه چیزی که نور رو بازتاب بده. هر اندازه ای هم که باشه خوبه.» دستم را از توی دستش بیرون کشیدم و دکمه سر آستینم را محکم کشیدم. و کف دستش انداختم. لبخندی زد: «نقره؟ عالیه!» و بعد به سمت عرشه دوید.
به عرشه که رسیدیم به میان جمعیتی دوید که روی عرشه ایستاده بودند. زنان و مردان و کودکان در حال استراحت. وسطشان ایستاد و بعد گفت: «خانم ها و آقایان. مشتاقم شما را به دیدن یک نمایش جالب دعوت کنم.»مردم به سمتش چرخیدند و گیج نگاهش کردند. دکمه سر آستین من را بالا گرفت و گفت: «بنده، قصد دارم امروز و در جلوی همگی شما غیب بشم. خیلی ساده و بدون هیچ کلاهبرداری» آستین هایش را بالا زد و دکمه را کف دستش گذاشت:این یه دکمه معمولی و از جنس نقره است. اگه فکر میکنید دروغ میگم از اون مرد جوان بپرسید» به من اشاره کرد. جمعیت به سمتم برگشت. با دستپاچگی آستینم که دکمه نداشت را بالا گرفتم و آستین دیگرم را برای اینکه مردم شباهت بین دکمه آستین من و دکمه بین انگشتان رومانیتا را ببینند. ادامه داد: «خب... میدونید نقره یه فلز جادویه،بیشتر از طلا. مردم میگن نقره درواقع خاکستر پریان مرده است که با شیره درخت زندگی مخلوط شده. داخل خودش جادو داره.»در حین راه رفتن به سمت دکل کشتی رفت که روی زمین سایه انداخته بود و نقره را در دستش چرخاند. از آن عقب و با وجود جمعیت نمیتوانستم درست ببینم ولی ناگهان یکی از بین جمعیت فریاد زد:انگشتاش، انگشتاش دارن غیب میشن. جمعیت به جلو هجوم برد.راست میگفتند. نوک انگشتانش داشتند غیب میشدند و او همچنان دکمه را در بین دستانش میچرخاند.کسی فریاد زد: «برید کنار» به سمت صدای کلفت و آشنا برگشتم. شوالیه قصد داشت از بین جمعیت حرکت کند و به رومانیتا برسد. نگران نگاهش کردم ولی او لبخند زنان چشمکی به من زد. حالا تا آرنجش غیب شده بود و میشد دریای آن سمتش را دید. رو به جمعیت و به خصوص شوالیه خشمگین کرد که میخواست به زور به سمتش بیاید. تعظیمی کرد و قدمی عقب رفت و غیب شد. به همین سادگی انگار که از اول هم آنجا نباشد غیب شد و هیچ چیزی جز هوا آنجا نبود. زنی قدم به جلو برداشت و دستش را جلو برد تا شاید بتواند لمسش کند ولی چیزی نبود. همه حیرت زده کف زدند و صدای ناسزا گفتن شوالیه را پوشاندند. کسی بازویم را گرفت. چرخیدم ولی چیزی ندیدم. در گوشم گفت: «دست بزن و همراه جمعیت بمون. یکم دیگه برو و تا شب توی اتاقت مخفی شو. همه وسایلت و وسایل من رو بردار و شب بیا همینجا.» بعد اضافه کرد: «و اینکه آره درست گفتی. من بزدلم. ولی دلیل نمیشه به این راحتی ها تسلیم بشم»
تم خاصی داره منتظر پارت بعدیم.
بدرخشیدددددددددد💖💖💖
داستانت شاهکارهههههههه
خواستار پارت بعد