بعد از مدت ها من برگشتم. ببخشید به خاطر اینقدر تاخیر
همانطور که گفته بود تا شب در اتاقم ماندم و وسایلم را جمع کردم. چند باری وسوسه شدم در وسایلش سرک بکشم و ببینم این زن مرموز چه چیزهایی دارد ولی جلوی خودم را گرفتم. هرچند به سختی. دوست داشتم لایه لایه او را تشریح کنم و ببینم از چه چیزی ساخته شده است. راز هایش چیست و واقعا چه کسی است. میخواستم بدانم چگونه آنجا غیب شد؟ شب زودتر از آن چیزی که انتظارش را داشتم رسید. صبر کردم تا سر و صدای بیرون در اتاقم کم و به سکوتی سنگین تبدیل شود و بعد کیف او و چمدان خودم را برداشتم. در را باز کردم و به دو طرف راهرو نگاه کردم. خوشبختانه خبری از آن شوالیه نبود. پس از متفرق شدن جمعیت همراه گروهی رفته بودم تا مبادا دنبالم بیاید ولی او ناسزا گویان رفته بود و انگار به کل ناامید شده بود. خوب بود. خیلی خوب بود از اتاق خارج شدم و در را بستم . به سمت روی کشتی رفتم. پایم را که روی سطح چوبی گذاشتم دهانم باز ماند. ستاره ها مانند غباری سفید روی مخمل در آسمان خود نمایی میکردند و انعکاسشان روی دریای آرام افتاده بود. افق گویی وجود نداشت و نمیشد فهمید کجا دریا تمام و آسمان شروع میشود. با دهانی باز چمدان سنگین و کیف رومانیتا را دنبال خودم کشیدم . نگاهم را به افق دوخته بودم و جز آن صحنه به هیچ چیزی فکر نمیکردم. آرزو کردم کاش میتوانستم دستم را بالا ببرم و ببینم گرد ستاره ها به نوگ انگشتانم میچسبد؟ آیا آسمان نرم است یا سرد و سفت؟ گاهی افسانه هایی میشنیدم که گاهی خدایان و الهگان افرادی از بین فانی ها را انتخاب میکردند تا کنارشان بایستند . تا همراهشان باشند . فانی هایی که انتخاب میشدند همیشه خاص بودند. با استعداد و زیبارو . اگر خدایان هنوز هم وجود داشتند شاید هنوز هم از بین ما افرادی انتخاب میشد. به سختی نگاهم را از آسمان جدا کردم و به عرشه نگاه کردم. به دکل و جایی که دیده بودم رومانیتا غیب شده بود. نمیدانستم تا الان دوباره عادی شده است یا اینکه هنوز هم از نظر ها پنهان است. دهانم را باز کردم تا صدایش کنم که آن را دیدم.
پشت به من و کنار دسته ای از طناب ها قطور به نرده های تکیه داده بود. حالتی درخشان و نیمه پیدا داشت . نور بر موهای سفیدش تابیده بود و حالتی فرشته وار پیدا کرده بود. صورتش را نمیدیدم ولی مشخص بود خسته است. نرده ها برایش عصا بودند. زیبا بود. و البته مرموز و آرامش بخش. گوشه های لبم به سمت بالا تاب برداشت. دهانم را باز کردم تا صدایش بزنم ولی مکث کردم. دستش را به سمت گردنش برده و سرش را به یک سمت متمایل کرده بود. تازه توانستم در آن نور کم چیزی را ببینم که روی پوست گردنش قرار داشت. شبیه به یک گیاه یا ساقه بود . دیدم که انگشتان باریکش را دور آن حلقه کرد . مکثی کرد و ناگهان آن چیز را کشید. دهانم از تعجب باز ماند. آنقدر کتاب خوانده بودم که از آن فاصله بتوانم بفهمم آن چیز ریشه داشت. ریشه هایی کوچک . نگاهم به سمت رومانیتا رفت که به آن گیاه مرموز خیره شده بود . نیمرخش را میدیدم . ناخودآگاه نگاهم به سمت گردنش رفت . قطره کوچک و تیره ای روی گردنش بود که با حرکت دستی آن را پاک کرد . آب دهانم را قورت دادم و دربرابر احساس لزج جمع شده در گلویم مقاومت کردم . ولی رومانیتا؟ آن زن انگار که جدا کردن گیاهان از پوستش کار همیشگی اش باشد فقط گیاه را در دریا پرتاب کرد و دوباره به نرده ها تکیه داد. نه حرکتی کردم و نه چیزی گفتم. شاید میشد درآوردن سکه از پشت گوش یک کودک یا غیب شدن در روز روشن را با دلیلی علمی توصیف کرد ولی درآمدن یک گیاه از پوست و گوشت یک انسان؟ نه نه نمیتوانست منطقی باشد. نمیتوانست دلیلی منطقی داشته باشد. این زن چه کسی بود؟ این زن مرموز چه چیزی بود؟ مدت کوتاهی همانطور نگاهش کردم و بعد تمام جرئت لرزان در دلم را جمع کردم و به سمتش رفتم. تمام آن اتفاق را پشت دیوار و در سیاهچالی در ذهنم دفن کردم و کلیدش را در چاهی انداختم. لبخندی زدم و آرام صدایش زدم. برگشت و پوزخندی زد:« بلاخره اومدی. داشتم فکر میکردم خوابت برده» لبخندی کوچک زدم و به چشم هایش و آن پوزخند آویخته بر لب هایش نگاه کردم. کیفش را از من گرفت و راه افتاد. دنبالش رفتم. چیزی نگفتم که چقدر از او میترسیدم و چقدر به او نیاز داشتم. چیزی نگفتم درباره اینکه چطور جانم را نجات داده بود و من چطور به تمام وجودش شک داشتم. او هم چیزی نگفت که چطور دستانم را محکم دور دسته چمدانم گره کرده بودم و چطور پوستم به رنگ دیوار های آزمایشگاه شده بود. ولی میدانستم فهمیده است.
ساعتی بعد در قایق ماهیگیری کوچکی بودیم که رومانیتا آن را آویزان به کناره کشتی یافته بود. بدنه اش پر بود از مرجان و صدف اما برای ما دو نفر عالی بود. قبل از سوار شدن رومانیتا بار ها نگاه های عذرخواهانه و منتظری به سمتم انداخته بود ولی من چیزی نگفتم. نپرسیدم چرا دارد اینطور رفتار میکند.راز هایش را نپرسیدم. به هیچ عنوان حرفی از غیب شدنش و پوست نیمه شفافش نپرسیدم. او هم چیزی نگفت. فقط کمکم کرد سوار قایق شوم و بعد بی هیچ حرفی پارو ها را برداشته بود و با قدرتی باور نکردنی که از مردی قوی هیکل انتظار میرفت پارو میزد. گهگاهی چشم هایم بی اختیار به سمت گردنش میرفتند و دنبال جای زخم یا هر نشانی از آن اتفاق روی کشتی میگشتند ولی سریع سرم را میچرخاندم یا پیشانی ام را روی سطح خنک چمدانم میگذاشتم. رومانیتا هم به نوبه خودش مدام نگاهم میکرد.لب هایش را بهم میفشرد و گاهی دهانش را باز میکرد تا چیزی بگوید. میدانست که میفهمم چگونه میخواهد آن سکوت سنگین که با هر نفس درون ریه هایم میکشیدم را از بین ببرد ولی نمیتوانست. میدانست چقدر سوال دارم و نمیپرسم. میدانست چقدر برای ذره ای توضیح تقلا میکردم اما هیچ چیز نمیگفت. ناگهان گفت:« میخوای یه داستان برات بگم؟» سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. ابرویش را بالا برده بود و چیزی عجیب و نگران در چشم هایش لانه کرده بود. آن چشم های تیره . به شخصه هیچ گاه از داستان ها خوشم نمی آمد. غیر منطقی بودند و دلیلی نداشتند. هیچ منبع و خاستگاهی نداشتند. داستان های زیادی نشنیده بودم. نمیدانم چرا سرم را تکان دادم و لبخندی غمگین صورتش را زینت داد. چند بار سرفه کرد و صدایش را صاف کرد. بعد شروع کرد:« خیلی وقت پیش . قبل تر از اینکه ستاره بزرگ سقوط کنه و تاریکی گوشه های دنیا رو آلوده کنه خدایان حکومت میکردند» صدایش نرم و اهنگین بود و برای اولین بار متوجه لهجه ملایم اما تندش شدم که تا به حال به آن دقت نکرده بودم. چانه ام را به کف دستانم تکیه دادم و گوش کردم. «اون زمان دنیا به این شکل نبود. جنگل ها و مرداب ها مکان امنی بودن که مردم راحت ازشون رد میشدن و هرچه گیاه و دارو میخواستن برمیداشتن . کوردو در جنگل هاش رو برای مردم باز کرده بود و براشون هرچه میخواستن فراهم میکرد. مردم هم در عوض بهش احترام میذاشتن و از مرز هایی که میگفت فراتر نمیرفتن. مردم عاشقش بودن همونطور که آپله رو دوست داشتن. ایزد بانویی که کوردو رو مردی خوب و مهربون میدونست. موج هاش رو سمت درخت ها میفرستاد و درخت ها هم شاخه هاشون رو دراز میکردن . عجیب بود جنگل و دریا به این شکل بهم عشق بورزن ولی دوست داشتنی بود. اما نه برای همه» « ویله همیشه با آپله همراه بود . هرجا طوفان بود ناخودآگاه دریا هم بود. طوفان هایی که دریانورد ها رو گیج میکرد و گاهی ،اگه ویله سخاوتمند میشد ، اونا رو به سمت گنج ها میبرد. اما ویله مرد سخاوتمندی نبود. مغرور بود. میخواست همه بهش احترام بذارن . چه مثل دریانورد ها از روی ترس باشه چه مثل جهت نما ها از روی شگفتی» با اینکه نمیخواستم داستانش را قطع کنم و آن نوای آهنگین را با سوال هایم لکه دار کنم پرسیدم:« جهت نما ها؟» او که غرق داستان بود از بحر افکارش بیرون آمد. پوزخندی گوشه های لبش را به سمت بالا کشید:« هنوزم وجود دارن ولی خیلی کمن . کارشون مطالعه باد ها و ابرهاست.» سرم را تکان دادم. چیزهایی از آن مردان و زنان عجیب شنیده بودم ولی هیچوقت نمیدانستم صنف مخصوص خود را دارند. رومانتیا دوباره چشم هایش را بست و ادامه داد:
« و جنگل ها؟ درخت های جنگل اجازه نمیدادن باد های اون به روستا ها و شهر ها برسه و نابودشون کنه. کوردو برای ویله یه مانع بود. یه حشره مزاحم که جنگل هاش جلوی ویله رو میگرفتن. کوردو مورد احترام همه بود ولی ویله؟ ویله منبع وحشت بود» « پس ویله شروع کرد و رشته رشته دروغ بافت. گفت کوردو بچه ها رو میدزده و با خونشون درخت هاش رو آبیاری میکنه. میگفت بارون نباریدن به خاطر کوردو و درخت هاشه. میگفت کوردو میخواد قلب آپله رو بدزده و دریا ها رو وحشی و غیر قابل کنترل کنه. دروغ پشت دروغ و شایعه پشت شایعه. تقصیر هر اتفاق رو می انداخت تقضیر کوردو . رشته های دروغ رو دور گردن دریانورد ها میپیچوند و ولشون میکرد تا برن و دروغ هاش رو توی گوش مردم بخونن. آروم آروم همون رشته ها رو دور گردن آپله پیچیوند و بذر شک رو توی دلش کاشت. ولی کافی نبود. آپله باور نمیکرد. شاید کومپانه و دختراش ، ماه و خورشید، اونقدر ساده بودن که باور کنن همه اون دروغ ها حقیقت دارن ولی آپله؟ آپله اونقدر ساده نبود. پس ویله سراغ خود کوردو رفت. کشیدش جایی که میدونست آپله حتما نگاه میکنه. کاری کرد از کوره در بره. کاری کرد که کوردویی که همیشه آروم بود عصبانی بشه. رجزخونی کرد و رفت سراغ بدترین نقطه ضعف های کوردو. بهش گفت بی خاصیته. بهش گفت همه مردم فقط چون ساده است بهش اهمیت میدن. و کوردو؟ کوردو اول گوش هاش رو گرفت ولی ویله هرجور شده بود سراغ قلبش رفت و اونقدر تمام حرف هاش رو تکرار کرد تا کوردو بلاخره عصبانی شد. به سمت ویله که دو برابرش قد داشت حمله کرد. ویله فریادی کشید و اجازه داد کوردو بهش آسیب بزنه. آپله صدای فریاد ها رو شنید و وقتی پیداشون کرد؟ کوردو دست های استخونیش رو دور گردن ویله حلقه کرد بود» آهی کشید و به دریا نگاه کرد. نفسی عمیق کشید و بوی تلخ نمک را با تمام وجود در ریه هایش کشید. « اونجا بود که بذر کوچیک شک تبدیل شد به یه نهال که داشت با سرعت رشد میکرد. آپله کوردو رو کنار زد و بهش گفت که بره. بهش گفت که حق نداشته با ویله ، با برادر عزیزش ، اونطور رفتار کنه. کوردو سعی کرد براش توضیح بده ولی آپله؟ با هر دقیقه اون رشته های دروغ محکم تر میشدن و آپله داشت حرف های برادرش رو باور میکرد. » «بعد از اون اتفاق همه خدایان و انسان ها به کوردو شک داشتن. مردم بچه هاشون رو از ترس کوردو توی خونه حبس میکردن و نمیذاشتن پاشون رو نزدیک جنگل بذارن. و وقتی که هنوز سایه اون اتفاق شوم روی دنیا افتاده بود ، ویله آخرین تیر رو رها کرد. به مردم گفت که فراتر از مرز ها برن و ببین آیا واقعا کوردو اونقدر که فکر میکردن مهربونه؟ یا اونجور که ویله میگفت وحشی و خونخوار. پس مردم مشعل ها و تبر ها رو برداشتن. هیچکس جلوشون رو نگرفت وقتی درخت ها رو قطع و گیاه ها رو لگد میکردن. اون ها به عمق جنگل رفتن و هرچیزی که سر راهشون بود به آتیش کشیدن و پشت مرز ها؟ اونجا خونه موجودات جنگل بود. خونه هیولا هایی که کوردو سرپناه داده بود. و مردم همیشه از هیولا ها وحشت داشتن و کوردو دیگه پادشاه تابستان نبود. اون پادشاه هیولا ها شده بود. مردم بی رحمانه هیولا ها رو از کوچیک تا بزرگ میکشن. نه آپله و نه ایزور اهمیتی به آتیشی که فقط اونا میتونستن خاموش کنن نمیدن. آپله تمام اون عشقی که روزی تمام زندگیش بوده فراموش میکنه و به کوردو پشت میکنه. کوردو رو با قلبی سوخته و ترک خورده رها میکنه تا در آتش بسوزه و خاکستر بشه»
متوجه میشوم نفسم را حبس کرده بودم. نمیدانستم چه مدتی بود که به صدای دلنشین رومانیتا گوش میکردم که برایم داستان میگفت. داستان هایی که تا کمی پیش آنها را غیر منطقی میدانستم. آمدم چیزی بگویم. از سرنوشت کوردو بپرسم که به خاطر غرور نابود شده بود. از کوردویی که شاید خاکستر شده بود. ولی گویا داستان ادامه داشت. « تنها کسی که اونموقع به کوردو و آتیش جنگل های بزرگ و باستانی اهمیت داد ملاشتینا بود. ملکه مرداب ها . ملکه مرداب هایی که نه مردم بهش اهمیت میدادن و نه خودش براش مهم بود مردم چی کار میکنن ولی اون آتیش باعث شد چیزی توی قلبش فشرده بشه. کاری کرد مرداب ها طغیان کنن و کف جنگل رو بپوشونن و مردم از ترس مرداب و چیزهایی که ممکن بود در عمقش وجود داشته باشه فرار کردن. ملاشتینا کوردو رو در آغوش گرفت و آرومش کرد. در اون لحظه کوردو دیگه یه مرد مهربون نبود. مردی بود که از قلبش وحشت داشت. دردی که توی سینه اش بود باعث شد احساس کنه لبه مرگ قرار گرفته. نمیتونست نفس بکشه و به خاطر خشم و عشقش بود که به اینجا رسیده بود. خشمی که نمیدونست وجود داره و عشقی که به مردم داشت. پس از ملاشتینا خواست قلبش رو دربیاره و در تاریک ترین نقطه مرداب ها قرار بده تا هیچوقت هیچ چیزی حس نکنه.» « ملاشتینا به خواسته اش احترام گذاشت. با چنگال هاش قلب تپنده کوردو رو درآورد. تمام احساسات کوردو خاموش شدن. غم و کینه اش از آپله . خشم و بهت و عشق و تمام ذره ذره احساساتش خاموش شدن تا وقتی که تنها چیزی که احساس میکرد درد بود. درد جای خالی قلبش . درد آتیشی که هیولا ها و درخت ها رو سوزونده بود . بلند شد و کاری کرد جنگل هاش وحشی بشن. کاری کرد درخت هاش هر انسان و هر خدایی که وارد جنگل میشدن رو از بین ببرن همونطور که هیولا ها و درخت های بیگناه از بین رفته بودن. کاری کرد جنگل هاش روستا ها رو ببلعن و مردم ازش وحشت داشته باشن. اجازه داد ملاشتینا قلبش رو به عمق مرداب هاش ببره و مرداب ها و لجن ها با درخت هاش رشد کنن. اون اجازه داد تبدیل به چیزی بشه که همیشه ازش میترسید. خدای هیولا ها. مردی بی احساس ، وحشتناک و توقف ناپذیر» در سکوت نگاهش کردم. به آن لبخند غمگین و کلماتی که معنایی فراتر از داستان و افسانه ای خیالی داشتند . نگاهش غمگین تر از انجنای کوچک لبخندش بود. چیزی فراتر از غم در چشم هایش قرار داشت. چیزی نگفت و من هم چیزی نگفتم هرچند کشیده شدن عضلات صورتم و شکل گرفتن لبخندی متقابل را حس کردم. این دختر پر از راز بود.
کوردومظلومـــ
وای دقیقا
خودم به شخصه عاشق کوردو ام شخصیت جالبی داره
آخجون پارت جدیددددد
خیییلیییی قشنگههه
مرسی بانو
عالییی خوستار ادامه هستمممم
چشم حتما ♥
عالییی خواستار ادامهههه
واو چه زود منتشر شد