سلام اسم من آنیاست مادرم اسممش آتسوکوعه و اسم پدرم هم هیکارو عه. هیکارو بیشتر روزو سر کارشه و بیشتر شبا می بینمش، واسه همین هم مامان همیشه میگه من اونو از تنهایی نجات دادم. خب یه آخر هفته یه عالی بود،نشسته بودم تو اتاقم و داشتم کتابی رو که تازه خریده بودم می خوندم، که مامان از پذیرایی گفت (من میرم بیرون و ممکنه دیر بیام خونه چیزی لازم نداری عزیزم؟) منم گفتم (نه مامانم جون به سلامت) ماری که رفت منم از اتاقم اومدم بیرون رفتم و از تو یخچال یه لیوان آب خوردم نمیدونم چرا دلم شکلات خواست ولی شکلات ها رو ماری تو اتاقش قایم میکنه(اصلاً هم دلیلش این نیست که روزی 50 تا میخوردم)
منم که دلم شدید شکلات می خواست رفتم تو اتاقش. ماری عاشق رنگ سفید بود و کل اتاق هم ست سفید و سیاه داشت تخت سفید و سیاه، میز کامپیوتر سفید و حتی پرده ی سفید و رنگ گلدون های تو اتاقشم سفید و سیاه بود! رفتم کمد دیواری رو باز کردم با اینکه خوب گشتم ولی شکلات ها نبودن قدم به طبقه بالا نرسید، رفتم یه چارپایه آوردم و گشتم دنبال شکلات ها ولی اونجا هم نبودن، خواستم بیام پایین که دیدم کیف مدارک ماماو بازه، فضولیم گل کرد و برداشتمش که با دیدن ورقه ی اول دست و پام شل شد:آ...خه.. آخ..م..مگه میشه!؟
نه این امکان نداشت کاغذ جلوم مدارک فرزند خواندگیم بود!! کمی همون طور موندم ولی بعد که به خودم اومدم مدارک گذاشتم سر جاش و چارپایه رو هم بردم بیرون و پکر نوشستم رو مبل تا آتسوکو بیاد و راجب اون کاغذ ازش بپرسم، راستش از آتسوکو ناراحت بودم از هیکارو هم همین طور چرا به من نگفته بودن؟ اونا که میدونن من از دروغ بدم میاد. همین طور نشسته بودم که ماری در خونه رو باز کرد و گفت :سلام عزیزم، من نبودم چی کارا کردی؟ خیلی خوشحالم که تو رو دارم اگه تو نبودی من تو این خونه می پلاسیدم، هیکارو هم که شب خیلی دیروقت میاد... و یه آه کشید،فهمیدم ناراحته و ماجرای مدارک تو کمد رو بهش نگفتم ولی یه فرصت خوب پیدا می کنم و هر چی سؤال تو مغزم بودو می پرسیدم.
آتسوکو شامو آماده کرد ولی من اشتها نداشتم پس گفتم :(نه من میل ندارم ما... ما.. ادامه ندادم چون نمی خواستم بهش بگم مامان.!) ولی ماری منو نشوند و مجبورم کرد غذا بخورم. همین که نشستم سر میز، هیکارو درو باز کرد و گفت:تادایما(من برگشتم) بعد هم سریع لباساش رو عوض کرد و به ما ملحق شد. * آروم چشامو باز کردم ولی حوصله نداشتم واسه همین فقط هدفنم رو برداشتم و همون جا آهنگ گوش دادم تا اینکه آتسوکو اومد تو اتاقم و گفت که میره بیرون و حالا حالا ها کار دارد. منم خداحافظی کردم و بعد رفتنش دوباره رفتم تو اتاقش صندلی رو گذاشتم و پوشه ی مدارکو بر داشتم و نشستم رو تختش...
پوشه ی مدارکو بر داشتم و نشستم رو تختش کاغذ رو برداشتم و خوندم طبق این مدارک من تو 3 سالگی به این خانواده داده شدم. و تو برگه ی پایین تر مشخصات من بود؛ نام:ماریا نام خانوادگی:هوشینو نام مادر: نامعلوم نام پدر نامعلوم و چیزای دیگه که برام مهم به نظر نمیومد. عجیب بود چرا اسم پدر و مادر واقعیم اینجا نبود!! مدارکو گذاشتم سر جاش صندلی رو هم بردم و تو اتاقم به فکر رفتم: هوشینو ماریا...؟یعنی پدر مادرم چطور مردن؟؟ اسمشون چی بوده؟؟ اصلا چرا آتسوک. و هیکارو اسمم رو عوض کردن؟ هوشینو ماریا چطور شد آمانه آنیا؟ یه کم که فکر کردم یه چیزی اومد تو ذهنم :آره همینه...
نظرات بازدیدکنندگان (0)