_ چرا موضوع دقیقاً همینه. + هی بیخیال تو که نمی خوای گریه کنی؟ نگاه تندی بهش انداختم _ چرا باید گریه کنم هان؟؟ +آخه معلومه ناراحتی. _اصلا هم ناراحت نیستم.چرا ناراحت باشم؟ چون مثلا بهترین دوستم بهم هیچ اعتمادی نداره و همش بهم دروغ گفته؟ چون گفتی یه چیزی بگو گفتمااا، چون همونطور که گفتم من ناراحت نیستممم. +قشنگ معلومه ناراحتی. _نه خیررررررررر +باشه باشه،هرچی تو بگی. آنی... آمم،ماریا باید چیزای دیگه ای هم بهت بگم. چهره رن جدی شد.
+دلیلی که انقدر مخالف اینم که از قدرتات استفاده کنی،اینه که اون آدما میتونن اثر بجا مونده از قدرتت رو پیدا کنن و از طریق اون تو رو پیدا کنن. _ منظورت از کیا هستن؟ +اعضای سازمان ZB _سازمان ZB؟ +مخفف سازمان زد بیدارشدگان +و اگه دست اونا بهت برسه... اونوقت تورو میبرن به زندان آوین. ماریا، زندان آوین یه زندان عادی نیست،اونجا یه جور آزمایشگاهه! اون ها با بیدار شده ها طوری رفتار میکنن که انگار موش آزمایشگاهی هستن.
_ تو از کجا اینا رو میدونی؟ رن چند دقیقه ای سکوت کرد، انگار سعی داشت چیزی رو که فراموش کرده به یاد بیاره. + راستش... خب، نمیدونم! _یعنی چی که نمیدونی؟؟ + درست یادم نیست، ولی... ولی انگار بعد از اون روز خاطرات یه نفر دیگه رو هم میدیدم،خاطرات یه بیدار شده که تو زندان آوین بود. _ یعنی چی آخه؟؟ من هیچی نمی فهمم. تازه منظورت از کدوم روزه؟ غم عجیبی چهره ی رن رو پوشاند.
+روزی که اونا مادرم رو گرفتن. _ همون گروه ZB؟ +آره. _اوه، متأسفم رن. برای چند دقیقه بین ما رو سکوت عجیبی فرا گرفت، تا اینکه من سکوت رو شکستم. _ این سازمان ZB چرا دنبال بیدار شده هاست؟ +منم چیز زیادی نمیدونم،ولی انگار روی اونا آزمایش هایی انجام میدن و سعی دارن محلولی بسازن تا قدرت های مشابه یا حتی پیشرفته تر از بیدارشدگان رو به انسان ها متقل کنه.
+ اونا قاتل های کثیفی هستن که... عصبانیت تو چهره رن موج میزد. که هر کسی رو که بخوان رو میکشن، فرقی نداره یه آدم عادی باشه یا یه بیدارشده. _ازت ممنونم که نگران منی رن، ولی من باید بفهمم مادر و پدر واقعیم کیا بودن. + اصلا به حرفام گوش دادی؟؟ دارم میگم اگه اشتباهی بکنی و اونا برای تحقیق به اینجا بیان، میتونن خیلی سریع پیدات کنن.
رن: _برام مهم نیست. رن، من... من چند وقته که دارم خواب های. وحشتناکی میبینم،داخل خواب هام، من تمام کسانی رو که برام عزیزن از دست میدم و کل دنیا هم نابود میشه! و بدتر اینکه من مقصر همه اون اتفاقات بودم! بعد از کمی سکوت ادامه داد: _یه نفر یا بهتره بگم یه صدا، همیشه تو خواب هام بهم میگه:(اگه میخوای از این اتفاق جلوگیری کنی،به گذشتت نگاه کن،جواب اون جاست). به خودم لرزیدم،با شک و تردید گفتم:
هیجان انگیز شد