«آنها مغزشان را از دست نداده بودند؛ اختیار فکر کردنشان را واگذار کرده بودند.»
اما هیچکدام نپرسیدند: «چرا؟» رهبر لبخند زد. دیگر کسی نبود که سؤال بپرسد. دیگر کسی نبود که مخالفت کند. دیگر کسی نبود که به آنها یادآوری کند خودشان نیز جمجمههایی خالی هستند. اما درست در همان لحظه، اتفاقی افتاد که هیچکس انتظارش را نداشت. مغز یکی از جمجمهها، با دیدن آنچه در شهر رخ داده بود، بازگشت. جمجمه برای نخستین بار بعد از مدتها چیزی را خودش فهمید. نه به خاطر حرف صاحبان حقیقت. نه به خاطر تکرار دیگران. بلکه چون خودش دیده بود. خودش فکر کرده بود. و خودش به نتیجه رسیده بود. مغز درون جمجمه آرام گرفت.
جمجمه زیر لب گفت: «پس هنوز میشود فکر کرد...» بعد یکی دیگر. و بعد یکی دیگر. مغزها بازگشتند. جمجمههایی که تا چند لحظه پیش فقط گوش میدادند، شروع کردند به پرسیدن. یکی گفت: «چرا؟» دیگری پرسید: «از کجا معلوم؟» و سومی آرام گفت: «شاید آنها اشتباه میکنند.»
این سه جمله برای صاحبان حقیقت از هزاران فریاد ترسناکتر بود. چون یک سؤال کافی بود تا دیواری که سالها ساخته بودند، ترک بردارد. اما جمجمههای خالی نیز بیکار ننشستند. صاحبان حقیقت به آنها گفته بودند: «آنها خطرناکاند.» و جمجمههای خالی باور کردند. گفتند: «آنها میخواهند شهر را نابود کنند.» و جمجمههای خالی باور کردند.
گفتند: «آنها میخواهند شهر را نابود کنند.» و جمجمههای خالی باور کردند. گفتند: «آنها دشمن ما هستند.» و باز هم باور کردند. هیچکس نپرسید: «اگر دشمناند، چرا؟» چون برای پرسیدن این سؤال، اول باید مغزی برای فکر کردن وجود میداشت. شهر حالا به دو دسته تقسیم شده بود: جمجمههایی که فکر میکردند، و جمجمههایی که فکر میکردند دیگران باید به جای آنها فکر کنند. رهبر فهمید که برای حفظ قدرتش به چیزی بیشتر از سخنرانی نیاز دارد. او به یک نیرو احتیاج داشت. نیرویی که سؤال نپرسد. نیرویی که تردید نکند. نیرویی که فقط دستور بگیرد.
عالی بود
نخست؟