قسمت چهاردهم فصل چهارم...
دختر کمی در جایش جا به جا شد و پرسید. _چیزی از اون شب یاد ندارید؟ من چون کوچک بودم چیز زیادی یادم نمیاد و خب همه چیز برام سریع گذشت. مرد کمی به زمین خیره شد و با حالتی متفکرانه چانه اش خاراند و سپس جواب داد._خب چون مال خیلی وقته چیز زیادی یادم نیست!؛ اما هرچی که یادم بیاد میگم. _لطفا هرچی که دیدید تعریف کنید، حتی بی اهمیت ترین چیز برام مهمه. مرد با اصرار او برای فهمیدن اتفاقات آن شب، صاف نشست و دستانش بر روی دسته مبل گذاشت و شروع به صحبت کرد.
_خب اون شب با همسرم و پسرم داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم و... اینچنین شروع به تعریف هرچه به یاد داشت کرد و دختر با دقت بالا به حرف های او گوش می داد و تمام جزئیات ثبت می کرد. _...و یک ون مشکی دیدم که بالاتر از خانه من توقف کرده و همون ونی بود که یک بار توی حیاط بودم، دیدم پدرت ازش بیرون انداختند.
با حرف آخر او ابروهایش کمی درهم برد. _چیزی از اون ون یادتونه که هنوز توی یادتون باشه؟ برای مثال شماره پلاک، یک نشان خاصی چیزی، هرچیزی. مرد به نشانه نه سرش تکان داد. _نه متاسفانه!، ولی حسم می گفت هرچیزی هست زیرسر اون ونه. _بعدش ندیدید چی شد؟.
_نه!، پلیس ها همه جا بودند و اجازه نمی دادند کسی چیزی ببینه یا وارد اون محدوده بشه؛ حالا از بقیه همسایه ها بپرس شاید چیزی بدانند که کمکت کنه. این هارو قطعا اگر همسرم بود اجازه نمی داد بگم و اگر یک وقت دیدیدش نگید که چیزی گفتم؛ چون نمی خوام نگران بشه بابت پرونده ای که سال ها پیش بسته شده. من پدرت رو نمی شناختم ولی تلاشش رو برای تو می دیدم که چجور از خودگذشتگی می کرد. فقط هنوز باور نمی تونم کنم که مرده و گاهی که نگاهم به خانه شما می افته، فکر می کنم الانه از اون در بیرون بیاد. از حرف های او جلوی اشک هایی که می خواستند هجوم بیاورند گرفت و فقط سکوت کرد. _منم باورم نمیشه که خودش رو وارد چنین چیزهایی کرد؛ اما می دونم تهش به حقیقت می رسم حالا هرچقدر که تلخ باشه. ممنونم بابت وقتی که گذاشتید آقای رندفیل، دیگه باید برم.
سپس بلند شد و کمی لباسش صاف کرد. مرد همزمان با او بلند شد و دستانش توی جیب شلوارش فرو برد. _خواهش می کنم لیلی، اگر روزی کمکی نیاز داشتی من هستم که کمکت کنم. به نشانه متوجه شدن سرش تکان داد و تشکری زیر لب کرد. _ممنونم. به سمت در اصلی راه افتاد و مرد از پشت او را همراهی کرد و در برایش باز کرد. _روزتون خوش آقای رندفیل. _روز خوش لیلی. از آنجا خارج شد و بدون نگاه کردن به پشت سر راهش سمت ابتدای خیابان ادامه داد و تنها نگاهی به خانه خاک خورده و پوسیده کودکی اش انداخت. سندی که اتفاقات تلخ زندگی اش و زندگی الانش به او یادآوری می کرد. اما حین چرخاندن سرش برای دیدن جلويش متوجه دوربین های مدار بسته ای شد، که جلوی خانه همسایه رو به رویی اش قرار داشت و سپس از حرکت ایستاد.
نمی دانست دوربین ها کار می کنند یا نه، برای امتحان شانسش چرخید تا سمت آن خانه برود؛ اما صدای زنگ تلفنش حواسش پرت کرد. کلافه تلفن برداشت و نگاهی به صفحه آن انداخت. ایوان درحال زنگ زدن بود. حتما درباره امشب و مهمانی بود که مزاحمش شده بود. نگاهی دوباره به خانه انداخت و دودل ماند که تلفن جواب بدهد، یا بی خیال تلفن شود و به سمت خانه برود، در بزند و با صاحبش صحبت کند. در نهایت آهی کلافه بیرون داد و تماس وصل کرد و جواب داد. _الو بله ایوان!. صدای خش دار ایوان پشت تلفن پیچید. _سلام لیلی، کجایی الان؟. _توی شهرم!، چیزیه؟. _می خواستم فقط بیام دنبالت برای مهمانی امشب!. _مهمانی که شبه، چرا الان میخوای بیایی؟. ایوان که حس کرد مچ دستش گرفته است، بعد کمی سکوت جواب داد._خب فقط یک سورپرایز کوچیکه!، بگو کجائی بیام دنبالت. از عبارت《سورپرایز》می توانست حدس بزند که قطعا چیزی است که از آن خوشش نخواهد آمد. به اجبار گفت:_حومه شرقی شهر، محله فرانک. خیابان شماره۱۴، اونجام. _باشه همونجا بمون تا بیام، الان قطع می کنم، بعدا می بینمت. _می بینمت. تماس توسط ایوان پایان یافت. به ناچار موقتاً بی خیال آن خانه شد و راهش ادامه داد تا به ایستگاه ابتدای خیابان برسد.
سال نوتون مبارک عزیزان جوجه💐😘این داستانم دوساله شد با ما تو تستچی😄
نظرات بازدیدکنندگان (0)