سلام بچه ها🖐🏻✨ به پارت ۲ خوش اومدین✨💚🖤
شبی در اواخر پاییز، هری، رون و هرماینی در کتابخانه، بخشِ ممنوعه، در حالِ تحقیق دربارهی خاندانِ گونت بودند. هرماینی با انگشتش خطوطِ یک کتابِ قدیمی را دنبال میکرد و با صدایی که از نجوا بلندتر بود، میگفت: «...اینجا نوشته: "خاندانِ گونت، از نوادگانِ مستقیمِ سالازار اسلیترین. در جنگِ اول، تعدادی از اعضای این خانواده به محفلِ تاریکی پیوستند. یکی از آنها، الیسا گونت، به عنوانِ مرگخوار شناسایی شد، ولی هیچوقت محکوم نشد."» رون با چشمانی که از وحشت گرد شده بود، به هرماینی نگاه کرد: «...پس اون واقعاً قبلا مرگخوار بوده!! و ما داریم توی کلاسِ یه مرگخوارِ سابق درس میخونیم؟»
هری با نگاهی که به کتاب خیره شده بود، با صدایی که از تأمل سنگین شده بود، گفت: «...نه فقط مرگخوار. یه گرگینهست.» هرماینی با نگاهی که از نگرانی و تصمیم ترکیب شده بود، پاسخ داد: «...ما باید خیلی مراقب باشیم. اگه اون بفهمد که ما این رو میدونیم، هیچکس نمیدونه که چه کار میتونه بکنه.»*
هرماینی با انگشتش خطوطی را دنبال میکرد و با صدایی که از هیجان و ترس ترکیب شده بود، میگفت: «...اینجا نوشته: "علامتِ تاریکی، نه تنها نشانهی وفاداری به ارباب است، بلکه یک حلقهی ارتباطی نیز هست. هرگاه ارباب، یکی از یارانِ خود را احضار کند، علامت بر روی پوستِ آن شخص، میسوزد و گرما میدهد."» رون با چشمانی که گرد شده بود، به هرماینی نگاه کرد: «...پس اگه اون علامت رو داره و هنوز وفاداره، یعنی ولدمورت میتونه هر وقت که بخواد باهاش تماس بگیره؟»
هری با نگاهی که تیرهتر میشد، به کتاب خیره شد و با صدایی که از تأمل سنگین شده بود، گفت: «...و اگه ولدمورت با اون تماس بگیره، یعنی اون اینجا نیست که ازش فرار کنه—اینجاست تا منتظرِ فرمانش باشه.»* فصل هشتم: نامهای به لوسیوس مالفوی در دفترِ الیسا، شبِ پاییزی، او پشتِ میز نشسته بود و نامهای به لوسیوس مالفوی مینوشت. با خطی منظم و سرد، کلمات را روی کاغذ میآورد: «لوسیوس مالفوی عزیز، امیدوارم که این نامه شما را در سلامت و قدرت بیابد. مدتی است که از شما خبری ندارم و شنیدهها حاکی از آن است که تحولاتی در هاگوارتز در جریان است که ممکن است برای هر دوی ما اهمیت داشته باشد. اگر مایل به گفتوگو هستید، من در هاگوارتز در خدمت شما هستم. بهتر است که این موضوع را شخصاً و بدون واسطه بررسی کنیم. با احترام، الیسا گونت» نامه را تا کرد و با مهرِ خاندانِ گونت، آن را به جغدخانه فرستاد.
غروبِ جمعه، در خانهی قدیمیِ گونت در هوریونگتون، الیسا با ردایِ مشکی، در کنارِ دیوارِ ورودی ایستاده بود. چند دقیقه بعد، لوسیوس مالفوی با همان ردایِ مشکی و چوبدستِ همیشگی، از میانِ مهِ غروب ظاهر شد و با نگاهی که سرد بود اما محتاط، به او خیره شد و گفت: «...الیسا. خوشحالم که آمدی.» الیسا با نگاهی که از سردی و تصمیم سنگین شده بود، پاسخ داد: «...من نیومدم اینجااحوال پرسی کنم، لردِ سیاه داخلِ عمارتِ تو جلسه میزاره. خبری ازشون داری؟» لوسیوس برای لحظهای به او خیره شد و سپس با همان لحنِ حسابشده، پاسخ داد: «...لردِ سیاه، الیسا، مدتهاست که از چشمها پنهان شده. ولی شایعاتی هست که او در حالِ بازگشت است. تو که همیشه به او وفادار بودی، الیسا... شاید وقتش رسیده که دوباره به ما بپیوندی.»
منتظر پارت ۳ ایممممممممممممممممم
عالیییی بودددددد🪄✨🪄🪄💚
ممنون قشنگم✨🌺