هلو گایز🖐🏻✨🌺 اینم از پارت ۳
غروبِ جمعه، در خانهی قدیمیِ گونت در هوریونگتون، الیسا با ردایِ مشکی، در کنارِ دیوارِ ورودی ایستاده بود. چند دقیقه بعد، لوسیوس مالفوی با همان ردایِ مشکی و چوبدستِ همیشگی، از میانِ مهِ غروب ظاهر شد و با نگاهی که سرد بود اما محتاط، به او خیره شد و گفت: «...الیسا. خوشحالم که آمدی.» الیسا با نگاهی که از سردی و تصمیم سنگین شده بود، پاسخ داد: «...من نیومدم اینجااحوال پرسی کنم، لردِ سیاه داخلِ عمارتِ تو جلسه میزاره. خبری ازشون داری؟» لوسیوس برای لحظهای به او خیره شد و سپس با همان لحنِ حسابشده، پاسخ داد: «...لردِ سیاه، الیسا، مدتهاست که از چشمها پنهان شده. ولی شایعاتی هست که او در حالِ بازگشت است. تو که همیشه به او وفادار بودی، الیسا... شاید وقتش رسیده که دوباره به ما بپیوندی.»
الیسا اشاره ای به ساعد چپش کرد لوسیوس با لبخندی که از رضایتِ خاموش ترکیب شده بود، گفت: به زودی بهت خبر خواهم داد اما الیسا با یک حرکتِ سریعِ چوبدست، درست در لحظهای که لوسیوس برمیگردد، محو میشود—و تنها یک لبخندِ سرد در میانِ مه باقی میماند. ---
تابستانِ سالِ بعد، در عمارتِ قدیمیِ گونت، غروبِ گرمی که باد از لایِ پنجرههایِ شکسته میوزید، الیسا روی مبلِ مخملی نشسته بود. دستِ نقرهایاش، که زیرِ نورِ غروب میدرخشید، روی زانویش قرار داشت. ناگهان، صدایِ درِ ورودی باز شد و دو زن، با همان وقارِ سردِ همیشگی، وارد شدند—بلاتریکس لسترنج، با چشمانی که از جنون و وفاداریِ کور میسوختند، و نارسیسا مالفوی، با نگاهی که از نگرانی و تصمیم سنگین شده بود. نارسیسا با چشمانی که از نگرانی و التماس خیس شده بود، به الیسا نزدیک شد و با صدایی که به سختی میلرزید، گفت: «الیسا، من برای یک کارِ مهم اینجام. دراکو... به او مأموریت داده شده که دامبلدور را بکشه. و من میترسم که اون نتونه از پسِ این کار بربیاد.»
بلاتریکس، که به گوشهای تکیه داده بود ، با لحنی تحقیر آمیز گفت: «...این افتخارِ بزرگیه!باید به خودت افتخار کنی،همینطور دراکو!» نارسیسا با نگاهی که به بلاتریکس و سپس به الیسا چرخید، با صدایی که از ناامیدی میلرزید، ادامه داد: «...اما من نمیتونم این کار رو به اون بسپارم. او فقط یک پسر بچست —هنوز آماده نیست. الیسا، تو که در هاگوارتز هستی و به دراکو نزدیکی... از تو میخواهم که مراقبش باشی. و اگر لازم شد، خودت این کار را انجام بده.»
بلاتریکس با نگاهی که از جنون و تعصب میسوخت، فریاد زد: «پیمان ببند! پیمانی برگشتناپذیر.» الیسا دست نارسیسا را گرفت و بلاتریکس تکرار کرد: حاظری اگر دراکو موفق نشد به جای او دامبلدور را از بین ببری؟ بله حاظرم آیا حاظری در این راه به دراکو کمک کنی؟ بله حاظرم ...
واییی پارت بعد رو هم بزار حتمااا
حمایت، حمایت، حمایت!
پارت بعد، پارت بعد، پارت بعد!
توروخدااااااااا اااااااااااا 🎀
منتظرم ناظر منتشر کنه عزیزم✨
نخست؟