قسمت سیزدهم فصل چهارم...
دستانش را تا امتداد بدنش بالا برد و کش داد و سپس دست به سینه شد و نگاهش دوباره به او دوخت. _چیه؟ چرا دوباره خیره شدی؟. با بی خیالی جواب داد._هیچی!. بعد کمی مکث چیزی که درون ذهنش بود بیرون ریخت. _امشب من قراره به یک مهمانی دوستانه برم، اکثرا بچه های دانشگاه اند، می خواستم بدونم که قبول می کنی به عنوان همراهم بیایی؟. از درخواست او با تعجب ابرویی بالا داد و گفت: _من؟!. _بله، تو!. راستش می دونی که توی ارتباط گرفتن با دخترا ناشی ام و کسی ندارم که باهام بیاد. _نمیدونم که قبول کنم یا نه؛ چون من جمع تو و دوستات نمی شناسم و نمی دونم که چجور آدمایی ان. _نگران اونش نباش، خودم راهنمایی ات می کنم. قبول می کنی یا نه؟.
کمی تردید کرد و نسبت به جوابی که باید می داد فکر کرد و در نهایت قبول کرد. _باشه، قبول می کنم!. چشمان ایوان از شنیدن پاسخ درخشید و لبخندی گشاده زد. _ممنونم، برات حتما جبران می کنم. _خواهش می کنم. شروع به جمع کردن کتابش و قرار دادن آن درون کیفش برای رفتن کرد. ایوان با تعجب از حرکت ناگهانی او پرسید. _داری میری؟. _آره!، چون کلاس دیگه ای ندارم باید زود برم و عصر باید برم سر کار. پسر به نشانه متوجه شدن سری تکان داد و ساعتش را چک کرد؛ سپس بی مقدمه بلند شد. _منم کلاسی ندارم، می خوای برسونمت؟. _نه، با اتوبوس میرم!.
_بخوای می تونم برسونمت!. _نه قصد دارم با اتوبوس برم. _یالا دیگه رد نکن کمکم رو، قرار نیست که گازت بگیرم. از این حرف نگاهی عصبی از روی حرص انداخت و کیفش را بر روی شانه اش انداخت و به راه افتاد. ایوان با شگفتی دست به پهلو شد و کلافه گفت:_ای بابا، فقط خواستم کمک کنم. گلایه او را نادیده گرفت و به راهش ادامه داد. *** هنگامی که اتوبوس در ایستگاه توقف کرد، بدون معطلی پیاده شد و به سمت در خانه یکی از همسایه ها رفت. امروز دیگر وقت آن بود که صحبتی با همسایه ها داشته باشد؛ بلکه چیزی از آن شب بدانند. هرچند که بعد از این همه سال یادآوری آن قطعا مشکل بود؛ اما او کسی نبود که ناامید شود و نمی خواست از کوچک ترین سرنخ به راحتی عبور کند.
زنگ در را فشار داد و منتظر ماند. طولی نکشید و در با صدای خشکی باز شد و یک پیرزن در قاب در ظاهر شد. پیرزن عینکی ته استکانی و لباسی سفید با گل های صورتی ریز و یک روپوش بافتنی به رنگ صورتی بر تن داشت که به پوست سفید و پیرش جلوه ای خاص داده بود. پیرزن بر خلاف ظاهر آرامش با لحنی نسبتا طلبکارانه پرسید. _بله؟ چه کمکی ازم بر میاد؟. _سلام خانم رودلف، من لیلی ام، دختر آقای لمینز که قبلا توی اون خانه کوچک زندگی می کرد. سپس با انگشت اشاره خانه را نشان گرفت. زن نیم نگاهی به خانه انداخت و پرسید. _من اون مرد نمی شناسم، خب کارت چیه دختر جون؟. _راستش سوالاتی راجب آقای لمینز داشتم. زن با ترش رویی غرغر کرد. _من هیچ جوابی ندارم که بهت بدم دخترجون، بهتره بری از یک دیگه سوالاتت بپرسی. سپس بدون آنکه فرصتی به او بدهد، به داخل برگشت و در را محکم بر روی صورتش بست.
دختر کمی از صدای بلند بسته شدن در جا خورد و زیر لب ناسزایی بیرون داد. به سمت خانه دیگر رفت و در زد؛ یک بار، دو بار، سه بار؛ اما کسی در را باز نکرد. نگاهش به سمت خانه خانم رندفیل رفت. ناچار به سمت خانه او حرکت کرد و خواست شانس خود را امتحان کند. هنگامی که جلوی در رسید، زنگ در را فشار داد. طولی نکشید که شوهر خانم رندفیل در را باز کرد. مرد با دیدن او کمی منقبض شد و صحبت کرد. _سلام، چه کمکی ازم بر میاد؟. _سلام من لیلی ام، دختر آقای لمینز که ۱۲ سال پیش توی اون خانه بغلی همسایه اتون بود. _می شناسمت لیلی. از حرف رک او کمی جا خورد و ابرویی بالا داد ولی زود حالت چهره اش کنترل کرد.
با دودلی پرسید. _راستش، می تونم یکم باهاتون راجب شبی که پدرم م.ر.د باهاتون حرف بزنم؟. مرد نگاهی به اطراف خانه انداخت و سپس از جلوی در کنار رفت تا او وارد شود. به آرامی داخل شد و مرد او را به سالن راهنمایی کرد. _لطفا بشین لیلی. دختر نگاهی به اطرافش انداخت و متوجه شد که خانه بیش از حد ساکت است. کنجکاو پرسید. _خانم رندفیل نیستند؟. _نه، نوبت پیش یک خیاط داشت و فقط من خانه ام!. دختر با تردید روی یکی از مبل ها نشست و از نگاه کردن مستقیم به مرد که کنار چارچوب ایستاده بود خودداری کرد. _چیزی میل داری لیلی؟. _نه ممنون چیزی نمی خورم، فقط می خوام چند سوال زود بپرسم و برم. مرد روی یکی از مبل های تکی نشست و پس از تکیه دادن یکی از پاهایش را روی دیگری انداخت و گفت: _شروع کن.
نظرات بازدیدکنندگان (0)