داستان های زیادی از جادوگران بزرگ دنیای سیاه بر سر زبان هاست .آنها چگونه متولد شدند ؟ چگونه به تاریکی رسیدند و آیا فرزندانی دارند یا نه ؟ داستانی که روایت خواهم کرد داستان دختری از نوادگان گلرت گریندل والد است . الیزابت کنستانس گریندل والد
دختری از خاک سیاه خاسته است بر زبان و چشم غم داشته است ارچه اورا بود تمام تن و جان درد و رنج و غم این و آن بشود مظهر نور این جهان درد و رنج و غم او شود نهان
از ابتدای زندگی در گوش او خوانده بودند که شباهتش به پدربزرگش ، باعث دردسر زیادی شده . همان موهای پلاتینی، همان چشمان نا متقارن ، همان لبخند های ترسناک و در عین حال زیبا . الیزابت در تمام عمر خود در سخنان اطرافیان در رابطه با شباهتش به آن مرد ، غوطه ور بود و هربار با شنیدن آنها درد می کشید . همه می گفتند ممکن است مانند آن مرد دست به کار های وحشتناکی بزند . و الیزابت هربار از درون می شکست چرا که می دانست این گونه نیست . هربار از والدین و سایرین چنین سخنانی را می شنید نزد مادربزرگش می رفت تا آرامش بگیرد . تنها کسی که او را دوست داشت و تا به حال به او محبت کرده بود مادربزرگ لوئیزا بود . بود اما نه دیگر . او دو سال پیش مرده بود و الیزابت کوچک ۸ ساله را بی پناه گذاشته بود . هرچند پیش از مرگش بر اثر آبله ی اژدها ، با الیزابت صحبت کرده بود و چیزهایی در اختیارش گذاشته بود تا اندکی زندگیش را شیرین تر کند . چیز هایی که الیزابت فقط از نیمی از آنها خبر داشت. الیزابت در کنار باقی اعضای خانواده احساس راحتی نمی کرد . حتی با وجود ثروت بی اندازه ای که معلوم نبود از کجا می آید ، از آن خانه و خانواده متنفر بود . چگونه می توانست در کنار آنهایی که او را حتی به عنوان فرزند خود نپذیرفته بودند به زندگی ادامه دهد ؟ اما چاره ی دیگری نداشت .
دوباره هان اتفاق افتاد . خواب همان مرد را دید . کسی که از همه بیشتر به او شباهت داشت . چرا قصد داشت به او نزدیک شود و با او ارتباط برقرار کند ؟ این سوالی بود که الیزابت جوابی برایش نداشت . از تخت بلند شد . لباسش را عوض کرد و مو هایش را بست . صورتش را شست و دوباره از نگاه کردن به چهره ی شبح مانند خودش وحشت کرد . دقیقا ساعت ۷ ، درب اتاق به صدا در آمد . جن خانگی کوچک داخل شد و با صدای زیرش گفت : وقت صبحانه بود خانم . الیزابت لبخندی زد و گفت : باشه کِلِیر . گوشواره هایش را انداخت و بیرون آمد . دستی به سر کلیر کشید و گفت : امروز رو مرخصی بگیر . هر کاری دوست داری انجام بده . بعد از ظهر بیا اتاقم . از صحبت باهات لذت می برم. جن کوچک جواب داد : باعث افتخار کلیر بود خانم . الیزابت به سمت پله ها رفت . وقتی به سالت غذاخوری رسید ، دوباره چشمش به آن دو صورت یخ زده افتاد . کسانی که به عنوان پدر و مادر به او معرفی شده بودند.
سر میز نشست و تکه ای نان تست و مربا برداشت . اما نمی توانست بخورد . دلیلی که امروز سر میز صبحانه جمع شده بودند مربوط به او بود . پدرش یک هفته به او مهلت داده بود که انتخاب کند که به کدام مدرسه ی جادوگری برود . الیزابت انتخاب های زیادی داشت و بارها تحقیق کرده بود و تمام گزینه هایش را یکی یکی کنار زده بود و حالا باید از بین دو گزینه انتخاب می کرد . پدرش ، با همان لحن سرد گفت : میدونید که چرا گفتم برای صبحانه بیاید . دختر ، انتخابت رو کردی ؟ الیزابت با همان سردی پاسخ داد : بله . هاگوارتز در انگلستان . به مدیر این مدرسه مینروا مک گونگال نامه نوشتم . در صورتی که پذیرفته نشم ، انتخاب دومم مدرسه ایلورمورنی خواهد بود . پدرش سری تکان داد . مادرش که تا آن لحظه دهان باز نکرده بود گفت : در هر صورت ، سعی کن وقتی رفتی تا حد امکان تماست رو با ما قطع کن . الیزابت گفت : خودم هم کوچک ترین تمایلی ندارم .
نظرات بازدیدکنندگان (0)