دروددد بابت تاخیر ببخشید( مدیونید فکر کنید گوشی ای باهاش کاور و درست میکنم و گم کرده بودمـــــ)
چند قدم به سمتم بر میدارد. ماه عزیز طوری ایستاده است که احساس میکنم قدش الان است که آسمان را بخراشد! دست راستش را از جیب شلوارش بیرون می کشد و تکان میدهد. «سلام آقای هیولا. خوبی یا خوبی؟» خوبی یا خوبی؟ الان فکر کرده خیلی بامزه اس؟! با حالتی معذب میخندد. با دستی که برای سلام دادن تکان میداد، گردنش را می خاراند و به پاهاش خیره میشود. «اینجا چیکار داری؟» سرش را بالا می آورد و با انگشت به خودش اشاره میکند.«کی؟ من؟ من هیچیی...داشتم از اینجا رد میشدم یه موجود عجیب با شاخ و دم دیدم گفتم بیام بهش سلام کنم.»سری تکان میدهم.«باشه...خب.سلام کردی دیگه آره؟ حالا برو.» چند قدم نزدیک تر میشود.«نه چیزه...یعنی.سلام فقط نمیخواستم بکنم.قراره این موجود عجیب بره به دل طبیعت.خواستم باهاش خداحافظی هم بکنم.» نفس عمیقی میکشم.«خب خداحافظ. حالا دیگه برو.» زیر لب چیزی زمزمه میکند. چند ثانیه مثل دو مجسمه به هم خیره میمانیم تا اینکه او هم نفس عمیقی میکشد. نزدیک تر میشود و دستش را روی شانه ام می اندازد.انگار نه انگار! آنقدر فشار زیادی وارد میکند که گردنم خم میشود.«چه مرگته روانی؟!» سرش را خم میکند تا به من نگاه کند.«روانی؟من فقط پسر سرکشی ام!» سعی میکنم سرم را بلند کنم اما ماه عزیز، اعتراف میکنم او زور زیادی دارد.
«گردنم شکست. ولم کن!»با خنده راه می فتد.«هه...شکست؟! وایی! نهه قرار نیست ولت کنم!» میگوید نه اما فشار دستش را کمتر میکند. من صاف می ایستم و دستش را پرت میکنم.«برو این مسخره بازیا رو با آلفرد کوچولوی قشنگت بکن!» با خنده آهی میکشد.«چیه نکنه حسودیت شده پسر کوچولو؟!» فکم منقبض میشود. دندان هایم را ناخودآگاه نشانش میدهم.«اولا پسر کوچولو نیستم! دوما حسودی؟ چرا؟ به چی؟» دست هایش را در هم قلاب میکند. پشت سرش می گذارد و با خونسردی راه میرود.«اولا یه طوری شدی فکر کردم الان منو میخوری. دوما، اگه حرفایی که زدم واقعی نبودن اینقدر عصبی نمیشدی...»با نیشخند به من نگاه میکند«...پسر کوچولو!» صورتم را نمیبینم اما مطمئنم اخم کرده ام«لعنتی» ای میگویم و راه میوفتم. حوصله ی بحث با او را ندارم. به دستم نگاهی می اندازد.«دستت چیشده پسر کوچولو؟!» اههه...."پسر کوچولو"هایش به شدت روی اعصابم میرود. کاش خفه اش میکردی ماه.به دستی که اشاره کرد نگاه میکنم. بعد از آن اتفاق دستم را بانداژ کردم.«چیزی نیست. و...دیگه نمیخوام پسر کوچولو صدام کنی.»
»با چاشنی خنده می گوید.«اوه پسر کوچولو.باشه دیگه پسر کوچولو صدات نمیکنم پسر کوچولو!» می ایستم و فقط نگاهش میکنم. زیر لب می گویم«مسخره.» و دوباره شروع به گام برداصتن میکنم. او از پشت سرم صدا میزند.«جدی میگم آقای هیولا، چیشده؟» آهی میکشم.میدانم او اگر جوابش را ندهم تکرار میکند.«چیشده؟ چیشده؟ چیشده؟» دوباره می ایستم. «دیشب اشتباهی به آینه مشت زدم همین.»و نیم نگاهی به او می اندازم.«خیر سرت 16 سالته دیگه بزرگ شدی عادتای بچگیتو باید تموم کنی!» با تعجب می گوید.«اشتباهی بلند شدی رفتی مشت زدی به آینه؟...» سپس تعجبش به لبخندی شی.طانی تبدیل میشود «و البته که من عادتامو فراموش نمیکنم وقتی جواب میدن!»حرفی نمیزنم. او مجبور میشود بدود تا به من برسد. «اگه مسابقه دوییدن شرکت کنی آینده داری. رتبه میاری. خوشبخت میشی. باور کن!»با بی اعتنایی میگویم«باشه.ممنون»و چند دقیقه فقط راه میرویم.که او بلاخره چیزی می گوید.«ببین پسر کوچو...»وقتی به چشم هایم نگاه میکند میخندد.«باشه باشه... آریک. ببین...بابت دیشب...»می ایستد و من هم همینطور.
«دیشب؟» با قسمتی از موهایش که روی شانه اش ریخته است بازی میکند.«ببین خب....» وزنش را از این پا به پای دیگر منتقل میکند. چه مرگش شده؟ «اصلا بزار اینجوری بگم: اگه تو آقای هیولا باشی من آقای هیولام. اگه آدم باشی منم هستم.»و بعد می گوید «...در هر صورت....من متاسفم. به خاطر اینکه داشتی میرفتی خب... خیلی ناراحت بودم. نمیفهمیدم دارم چی میگم...» چند لحظه انگار حتی پرنده ای که آن طرف روی شاخه تا الان داشت مغز مرا میخورد هم دست از جیک جیک برداشته است. پس از مدتی، برای آنکه از سنگینی فضا بکاهد میخندد. از وقتی به رایان چا.قو زدم،یک خنده ی واقعی هم از او ندیدم. این هم به خاطر معذب بودنش است. می گوید«دیگه بلاخره...متاسفانه دوست صمیمی خودمی مجبورم تحملت کنم.» چند قدم به سمتم بر میدارد.«و اگه دوست صمیمی من از من ناراحت باشه....» دستش را روی شانه ام می گذارد و دوباره تمام وزنش را رویم. با شیطنت خاصی که فقط متعلق به خودش است ادامه میدهد.«غلط کرده که ناراحته!»
چ....؟ منو بگو فکر کردم میخواد معذرت خواهی کنه. دستش را پس میزنم.«بیشعوریها!» میخندد.خیلی می خندد. همین الان گفتم خنده هایش واقعی نیست. اما این دفعه کمی شک دارم. نمیدانم چرا میخندد.واقعا میخواهد، یا معذب است؟ عصبی؟ پس از مدتی که مثل دیوانه ها ایستاده بود و میخندید می گوید.«نه حالا جدی...دیگه ناراحت نیستی پسر کوچولو؟» راه میوفتم.«از اولشم نبودم.» میخندد. «آره تو که راست میگی.» چند قدم که برمیدارم صدای قدم هایش قطع میشود.نمیدانم دقیقا چرا اما انگار منتظر بودم بهم برسد. رویم را برمیگردانم. سرش را با دستش گرفته است و با ترس به زمین خیره شده.یکی از دست هایش را از روی سرش برمیدارد و انگار به دنبال یک تکیهگاه می گردد. کمی تلو تلو میخورد. به سمتش میروم و....ماه عزیز آیا باید دستش را بگیرم؟ انگار متوجه اینکه کنارش ایستاده ام نشده است.فقط زیر لب تکرار میکند. «الان نه.» در آخر...دو شانه اش را میگیرم. اما او هنوز متوجه من نیست.«جاپس چه مرگته؟» تکانش میدهم. چند لحظه طول می کشد تا بلاخره میگوید.«نه چیز.... خوبم خوبم.» دروغ گوی احمق! «کی بهت اجازه دادم دروغ بگی؟» پشت چشمی نازک میکند.«و من کی بهت اجازه دادم بهم اجازه بدی؟» شانه هایش را ول میکنم.
دستم میلرزد و بدنم هنوز به اینکار عادت نکرده است. «احمق حالت افتضاح بود.» با دستانش خودش را بغل کرده است. «فقط خوابم میاد همین.» شانه بالا می اندازم.«باشه! اما تو عادت داری وقتی حالت اونقدر خراب هست که الان غش کنی بگی فقط خوابت میاد؟» او راه میوفتد.«و تو هم عادت داری وقتی حالت اونقدر بد هست که بزنی آینه رو بشکونی بگی چیزی نشده؟» خب... حق با اوست. بحث را ادامه نمیدهم.میخندد«بحث نکردن با من....»حرفش را کامل میکنم.«اجتنابناپذیره.»با تعجب دهانش را باز میکند.«ها؟! اج...اج...اج چی؟» نگاهش میکنم.«اجتنابناپذیر» می پرسد «چطوری مینویسمش؟» جواب میدهم.«الف_جیم_ت_نون_الف_ب اجتناب.» و میدانم مه قرار است بپرسد یعنی چه پس خودم پاسخ میدهم. «یعنی دوری کردن. هزار بار اینو توی کتابا دیدی نمیدونی یعنی چی؟» او جوابی نمیدهد و راه میرود.کمی بعد می ایستد. با لرزشی که به کل بدنش افتاده است به شئ رو به رویش نگاه میکند. ما به در فاکس وود رسیدیم و کالسکه ای که مرا میبرد هم کمی آن طرف تر نگه داشته است.
«الان...الان میری؟» من هم کنارش می ایستم.«الان...میرم.»نگاهم میکند. «ببین به خدایان قسم اگه منو یادت بره میام تو خوابت میزنمت.»نگاهم را به او میدهم.«باید.... باید برم جاپس.» به طرف کالسکه میروم. کیفم را روی صندلی می گذارم و پایم را بالا می آورم که سوار شوم. شخصی که کااسکه را آورده هم آماده میشود به اسب شلاق بزند. اما....«چند لحظه صبر کن آقا.» از کالسکه پایین می آیم و به سمتش میروم.«جاپس.» او گریه میکند.«باید....بگم...معذرت میخوام...یعنی بابت قانونای...»با خنده ی عجیبی که از دهانم خارج میشود نامی که او برای قوانینم گذاشته است را به زبان می آورم.« آریک احمق...من نمیخواستم کنترلت کنم. یا بگم رئیس منم. فقط نمیخواستم زیاد...یعنی...»دستش را روی شانه ام می گذارد.«ولش کن. خودم میدونم.» اشک هایش را پاک میکند. یکم که می گذرد چشمانش برق میزنند«منم باهات میام. هرجا بری میام!» اخمی میکنم «نه.» می پرسد«چرا؟».نگاهم را به او میدهم.«چون یکی توی درمانگاه هست که دوستش داری.» داد میزند.«خب تو رو هم دارم!» نمیدانم چرا اما کمی عجیب بود. کسی به من نگفته بود که دوستم دارد. با عصبانیت می گوید «نمیخوام الان اینجا بمونم. باهم فرار میکنیم خب؟!» اما بعد با تعجب به گونه هایم نگاه میکند. «آریک...آ...آخرین بار کی گریه کردی؟»جواب میدهم.« چه میدونم... هشت سالم بود. چرا می پرسی؟»دستش را روی گونه ام می کشد.«و شایدم شونزده سالگی؟» دستش خیس است.
با لرزه ی عجیبی که به دستم وارد شده است خودم هم زیر چشمم را لمس میکنم. اشک؟ الان؟! «نه... نه. امکان نداره!» او می خندد.«خیلی هم امکان داره.و نترس من قانونای جاپس احمق درست نمیکنم.»نگاهش میکنم. او متوجه نیست.«نه...نه. نه...اشک به معنی اینه که من...هنوز اونقدرا هم شبیه هیولاها نیستم.»او دوباره میخندد.«خب چه بهتر!»نمیفهمد! نمیفهمد! «نه این یعنی من هنوزم ضعیفم...یعنی یعنی....»اشک های لعنتیم را پاک میکنم.«سعی کن همه اش رو یادت بره.»می گوید « چرا وقتی به خودت میرسی اینقدر همه چی بد میشه؟»نمیفهمم چه می گوید. فقط میخواهم بروم که موجی عجیب از گرما وارد بدنم میشود. نگاهش میکنم. او مرا در آغوش کشیده است.«چه مرگته؟!» او جوابی نمیدهد. من میدانم هنوز گ...گریه میکنم. ماه عزیز کاش این اشک ها را فراموش کند.«پسر دلم واست تنگ میشه.»کمی که می گذرد من هم دستم را روی شانه اش می گذارم.«باشه.» احساس میکنم میتوانم زمان را متوقف کنم. و این کار را کردم. انگار همه چیز کند شده است. همه چیز به جز این فکر که من باید بروم.و مرد کالسکهچی داد میزند «آریک از بلادبورک؟! وقت داره همینجوری میگذره!» و او هم مرا رها میکند متوقف شده است.
نخستتت!
عالی بود🌹💖
آریک خیلی🤡🖤👑😭😭
عاالی بود🛐🛐🛐🛐
ولی .....عرررررررــ
آخه به کدامین گناهههههههــ
عرررررررررررررررررررررر
من برای خندیدن به نتیجه میرم جهنمــ
عاالی بود🛐🛐🛐🛐
ولی .....عرررررررــ
آخه به کدامین گناهههههههــ
عرررررررررررررررررررررر
من برای خندیدن به نتیجه میرم جهنمــ
عالی بوددددددد😭✨
مرسییییی💖
نویسنده این بچه داره میرهههههه جلوشو بگیییر😭
کاش میتونستمممم😭
خسته نباشی🙆🏻♀
امیدوارم بازم بهم برسن🧘🏻♀
مرسیی🫂
بله بله
عرررر عالی بوددد😦✨😭
عررر مرسییی😭💖
عالی بود 🌝✨
متشکرمم😭💖
داستان هم مثل سازنده خیلی قشنگهههه😭🛐🛐🛐
خواننده هاش هم خیلی قشنگننن😭🫂🛐