لذت ببرید و البته این قلب مرده زنده کنید. تا قرمز بشه
آه واقعا زندگی من محشره اصلأ بی نقص تو سال 20xx که کلی شهر با تکنولوژی وجود داره ، خانه های که برق درست دارند همینطور وایفای ، مامان من اومده یک خونه صد سال عمر کرده خریده اونم توی یک شهر عجیب قریب که آدم با خودش میگه الان دوره اشراف زاده ها هست ؟ اونم برای چی ؟؟. برای اینکه مراقب نادر بزرگ پیرم باشه که به لطف بیماریش نزدیک سه بار منو به پلیس تحویل داده به جرم مردم آزاری ... ای خداااااااا... الان واقعا موندم چی بگم که هم سن سالای من میرم کافه ، سینما ، کلی چیز دیگه اون موقع من باید داخل شهریی باشم که معلوم نیست کجاست
و این تازه اولش درسته الان دارم قر میزنم ولی واقعا یکم ترسیدم بخوام شفاف بگم شهر جوری که انگار تو دنیای دیگه ای هستی , الان هم احساس تا امنی باعث شد دلم بخواد فقط حرف بزنم نگاه مردم شهر خیلی بده بدتر انگار تا به حال یک دختر مو مشکی، چشم قرمز ندیدن منم که داخل خیابون دارم راه میرم تا یک رستوران پیدا کنم گشنمه .... 5 دقیقه قبل .. آه مامان من خیلی می ترسم اینجا عجیب... پسرم نباید ترسید عزیزم مامان !! من دخترم نه پسر فقط موهامو کوتاه کردم همین آه از دست تو رز اصلا چرا موهاتو کوتاه کردی ؟ بعدشم خانم رز درایم میرویم پیش مادربزرگ نبینم بی ادبی کنی فهمیدی ؟ باشه اگه مادر بزرگ منو دست پلیس نده رز فقط مادر بزرگ یکم بیماره همین دختر خوشگلم بخند باشه هاهاااا خوبه بهتر نخندی مگه نر مادر بزرگ مطمئن میشه یک دیو اومده مامان !! هه هه هه ... می خوای بری یک رستوران پیدا کنی غذا بخوری ؟ تا شاید بهتر بشی ای مادر شما منجی من هستی تا ابد به شما پای بندم تا سکته نکردم برو چشم ....ههه پول
و از وقتی پیاده شدم مردم عجیب رفتار می کنند . از یک نفر پرسیدم میدونه رستوران کجاست در کمال بی احترامی روش برگردوند راهش کشید رفت انگار که نه انگار من آدمم .... تا همین الان دارم راه میرم به هیچ جا هم نرسیدم .... دلم می خواد اینجا بشینم گریه کنم عرررر چرا اینجا اینجوری و یک خبر جدید من تو این جهنم دره گن شدم ..... کنار یک دیوار نشستم . که یک خانم نسبتاً پیر سمتم اومد ، با لبخند زیبا سلام دختر جوان چرا اینجا نشستی ؟ سلام من تازه به این شهر اومدم گم شدم میدونید رستوران کجاست ؟ ههااا.. بیا مغازه من تا یکم نوشیدنی بخوری شما مگه کافه دارید ؟ آره .. پس همراهم بیا باشه ممنون. ، موهای اون خانم خرمایی هست ، یک اعصا که به دست داشت تا بتواند راه بره .
من هم پشت سر اون خانم راه میرم ... هی تو چرا اینجا هستی ؟ بهتره بری یک گوشه بشینی بچه یتیم ایستادم نگاهم به آن بچه های که زور گو بودند دوخته شد بدنم بی اختیار به سمت آنها می رود همان لحظه اون بچه زوگو دستش دراز کرد تا بزنه ... فقط در یک لحظه... مثل باد به رقص آمدم خودم نمیدونم چرا ولی تا به خودم آمدم بچه روی زمین افتاد با چهره ای ترسیده که یک پیر مرد بلند فریاد زد . او برگشته .. او برگشته افسانه به شهر برگشته !! رز خونی برگشت ...! با گفتن این جمله زمزمه ها شروع یک حسی بهم گفت قرار بیچاره بشم
نظرات بازدیدکنندگان (0)