وقتی چشمام ، باز کردم به جای اینکه در جهان مرده ها باشم! روی یک زمین چمن مانند بودم چشمام تار می دیدند .! که نیم صورتم روی چمن ها دیدم یه نفر از دور با لباس سرخ به سمتم می اومد اما من در شرایطی بودم که سرگیجه، درد شدید ، حالت تهوع انقدر گیج ! می تونستم اومدن ش رو ببینم انگار مقصد مشخص داره ، ولی حس ضعف گیج بودنم ، آ زارم میداد !! قبل از اینکه چشمام بسته بشه ، تونستم یه کلاغ سیاه ببینم که روبه روم ایستاد با صدای ضعیف، در یک لحظه زمزمه کردم ریون ! چشمام بسته شد همه جا سیاه ! وقتی هم که بیدار شدم از سر جام پریدم ، با وحشت به اطرافم نگاه کردم دیوار آجری میله دار یک زندان بود ، حالت تعوع که صبر نداد هرچه قدر آب دریاچه بود بالا آوردم ، نور تو زندان خیلی کم ضعیف، دستم به یه آجر تکیه دادم سعی کردم از سر جام بلند شم تونستم به دقیقه نکشید ! بدنم سرد از هوش رفتم ....
بابایی ...وقتی نزدیک بیهوش شدن هستی نباید بیهوش بشی چیکار می کنی ؟! آه.... هاهاها.... آهنگ می خونم تا هوشیاری م از دست ندم ..... توهم اگه یه روز اینطوری شدی ، آهنگ بخون .... ( تکه خاطرات دلقک) آه...حالم اصلأ خوب نیست..... آه .... آهنگ بخونم؟ نمیدونم چرا بعد از دیدن اون خاطره سعی کردم آهنگ بخونم نمی خوام از هوش برم حسش مزخرف هست ، نمیدونم دوستام الان کجا هستند ! نفس عمیق کشیدم ، تا صدام لرزون نباشه ، به دیوار تکیه دادم شروع به خوندن آهنگی کردم که مادرم برام می خوند
لا،لا،لا ! بخون از حالا !، میدونم سخته ، ولی می تونی بدی ادامه ، شاید اولش بترسی، اما قدم بعدی نترسی، بجنگ!، بجنگ !، برای زندگیت ! زندگی که از یاد بردی ، تو شبای تاریک هستم کنارت ، یادم نمیره ، هرگز تو رو عزیز دل ! خیلی ناراحت هستم ،خاطره پدرم ، آهنگی که مادرم هر شب برام تو بیمارستان می خوند تا نترسم ! با اینکه اون روز ها خیلی برام تلخ بودند ،اما پدر مادرم ، برادرم ، مرور خاطرات باعث شد اشک هام سرازیر بشن بی صدا گریه کردم !
اشکام رو گونه هام، سرازیره، هیولا داره میره، خیلی دیره ! صدای ملایم اما آروم غم توی صدا منو یاد یک نفر میندازه، ماریا ، کسی که صداش آرامش روحت میشه ، ولی تو حالت عادی صداش قشنگه ، با غم آهنگ می خونه ! ممکن ماریا اینجا باشه ؟! سعی کردم بلند اسمش صدا بزنم اما اگه کسی اینجا قصد جون ما رو کرده باشه چی ؟! پس با لقبش صداش زدم روز خونی تو هستی ؟! اون فرد که آهنگ می خوند ساکت شد ، یه مدتی مکث کرد دلقک تو هستی حالت خوبه ؟! قلب چطوره ! ( ماریا ) آه .... خوشحالم که حالت خوبه رز خونی ، متأسفم که بخاطر من تو دردسر افتادی ن ! نفس راحت کشیدم ، خیالم راحت شد که یکی از دوستام زنده است ، نمیدونم اگه بخاطر حماقت من می مردن چیکار می کردم ؟!
دلقک متأسف نباش وقتی مقصر نیستی ! ما خودمون خواستیم همراهت بیایم ... .. ما یه خانواده هستیم... مگه نه ؟ ! ( ماریا ) درسته ما خانواده هستیم ! حرف های ماریا حالم بهتر کرد ! باعث شد کمی آروم بگیرم خودمو جم جور کنم ... که مجدد چشمام سیاهی رفت بیهوش شدم ، بعدش بهوش اومدم انگار که دورا بلند اسم همه صدا زده ، و همه ما توی یک واحد هستیم !بله این قضیه قبل افتادن ما بود بهتر برگردیم به زمان حال آه وایسا ... وایسا ببینم ، یعنی میگی الان ما های که نزدیک سر کشیدن ریق رحمت بودیم ، تناسخ کردیم تو حلق رمان سنگدل ( سوزا ) آره دیگه عزرائیل مرگ هم تا ما رو دید ولمون مرد رفت هاها ( کالوس ) اگه به این نظریه پیش بریم که اینجا ، سرزمین دل ها باشه .....( آدرین ). آدرین خواست ادامه حرفش بزنه که ماریا حرفش قطع کرد ادامه داد پس ما الان دقیقا کدوم خط زمانی هستیم ؟! ( ماریا ) خط چیچی !؟ بابا جوری حرف بزنید که منی، این رمان نخوندم حالیم بشه چی میگین ! (دورا )
خدارو شکر کن که این رمان نخوندی مگر نه تا دو هفته سگ افسردگی می گرفتی (کالوس ) بهتر بگی گریه !... (آدرین) اون وقت باسه چی گریه کنم ؟! یا افسرده شم ؟! مگه غمگین تر از زندگی خودمون هست ؟!(سوزا ) کالوس این گفت برای اینکه دو هفته شب ها نیم ساعت گریه می کرد. جوری که دلم می خواست از اتاق پرتش کنم بیرون ( آدرین ) کالوس که کمی بهش بر خورد صداش صاف کرد جواب آدرین داد اهم..... احیانن جنابعالی خودتون وقتی ماه کامل می شد مثل چیز گریه نمی کردید ؟! ( کالوس ) دورا این وسط مونده بود هیچی نمی فهمید ساکت شده بود ، ماریا انگار داشت فکر می کرد ، و .... آدرین کالوس هم پته هم رو آب می ریختن که دورا آتیش درونش شعله ور شد داد زد یکی بنابه بگه ببینم ! خط زمانی چه گوهی !؟ ( دورا ) که خودم مجبور شدم جوابش بدم خط زمانی اینکه ، آیا ما قبل از ملکه شدن کاترین وارد داستان شدیم ، یا...... ماریا حرف منو هم قطع کرد ادامه اش داد البته با جزییات بیشتر یا بعد از ملکه شدن کارترین ، اگه قبلش باشه ممکن ما شش نفر باعث اختلال تو روند داستان بشیم که ممکن خیلی بد باشه ، اگر هم بعد از ملکه شدن کاترین باشه که بدتر ( ماریا) کالوس بعد از تموم شدن حرف ماریا نیش خند زده یکم خندید جدی میگی ماریا ؟! نمیدونی اگه بعدش باشه که کاترین قلبش سنگ شده ممکن تو یک لحظه فکر کنه ما جاسوس هستیم بعد حکم مرگمون صادر کنه ؟! (کالوس )
صدام یک درجه بالا بردم تا همه بشنوند با این وجود به چیزی که کالوس گفته در نظر بگیرم کارمون ساخته است ، هزارتا راه هست که از مرگ فرار کنیم ! همه بچه ها ساکت شدند جو واقعاً سنگین هست ! بچه ها زمزمه می کنند ! که لحظه ای صدای سرفه شنیدیم متعجب شدم بچه ها همه خوب هستید ؟! من که خوب بچه ها کی سرفه کرد ( دورا ) منم که سرفه نکردم ( سوزا ) خدابیامرز شدی مگه نه ( کالوس ) بچه ها کی بود ؟(آدرین ) شرمنده بچه ها من بودم....اهق....اکه... متأ....سفم... رفقا هوا اینجا بدجور خفه است ( ماریا ) لعنت بهش داشت یادم می رفت ماریا قلبش ناراحت ماریا نفس عمیق بکش ( کالوس ) علائم دیگه ای هم داری ماریا ؟! دارو هات همراهت هستند ( آدرین ) ماریا یکم صبور باش تا یه نفر بیاد طاقت بیار ( سوزا ) با گفتن حرف های بچه ها تا به ماریا روحیه بدن دورا همه این کار ها رو از بین برد لعنتی ها این حرف ها حالش خوب نمی کنه سعی کنید از این سلول ها بیرون بیاین ! (دورا ) دورا داره با حرف هاش استرس به ماریا میده ! ماریا کسی که خیلی زود نگران دیگران میشه ، یه دختر مهربون ساده ...... دورا ساکت باش ! با حرف هات حال ماریا بدتر میشه ! تا این جمله گفتم صدای باز شدن اومد ، بال زدن پرنده ..... همه ما ساکت شدیم نگاهمون به صدا دوختیم! چیزی که من دیدم آرزو می کردم که فقط رویا باشه ! کلاغ سیاه در حال پرواز همراه دوتا کارت دل. پشت سرش ! بچه ها حرف زدند اینبار نه شوخی کردیم نه مسخره بازی با حالت شوکه حرف می زدیم ! شوخی می کنی مگه نه ؟! ( سوزا ) جدی نیست مگه نه ( دورا ) پشمام ، جدی ،جدی اونا کارت دل ها دارن راه میرن ( کالوس ) نظریه به حقیقت پیوست (آدرین ) بدبخت شدیم رفتیم فقط امیدوارم که اون حاکم نباشه (ماریا ) کلاغ روبه روی سلول من ایستاده زل زد به من من هم به اون خدارو شکر که نقاب دلقک روی صورتم بود
👍🏻🙂
؟
به توصیه ی نویسنده