میشه توضیح بدید رونیکا ؟ ( آرتیمس) تو افسانه ها شنیدی که می گن اون همه رو کشت ولی بهتره بدونی برای چی؟! یک روز امپراطور از دختر خواستگاری کرد ،اما دختر درخواست امپراطور رد کرد دستور داد دختر بکشند اما پدرش تا سر حد مرگ مبارز کرد جونشو فدای دختر عزیزش کرد دختر فردا صبحش به قصر امپراطور رفت همه رو س*ل*ا*خ*ی کرد حتا یک نفر جا ننداخت. ، دختر در حسرت دیدار پدرش بود . چونکه اون روز دختر رفته بود گل بچینه پیش پدرش نبود !
هزاران سال صبر کرد تا پدرش تناسخ پیدا کنه براش مهم نبود حتی اگر پدر خودش هم نباشه ، و امروز یک انسان بهش گفت پدرش زنده است ! آهان چه جالب.....وایسا...وایسا.... یعنی اون دختر ملکه خون بود ، و انسان تو ؟! ( آرتمیس) درسته عزیزم من اون انسانم ، ولی حالا قلب الهی خون آروم میگیره که پدرش ملاقات میکنه از سر جام بلند شدم ، تا برم این ظرف بشورم که داره رو مخ*م راه میره تا نزدیک آشپز خونه بودم ....یه دفعه آرتیمس ج-یغ زد
عرررررررررررررررررر..... کمکم کن این خرس بیدار شده منو الان محو می کنه ( آرتیمس ) خرس؟! وای نه یعنی آملیا بیدارشده الان می خواد با آرتیمس چیکار کنه ...... سریع رفتم سمت سالن مثل تخم مرغ شکستم چون رفتم تو دل میز...... چند دقیقه سکوت پیشه شد برای عزیزانی که ما رو در این خاکسپاری همراهی کردن ممنونیم ( آرتیمس) یعنیمیمری دو دقیقه با من شوخی نکنی ؟! حس کردم آرتیمس پشت سرم قایم شده دستم به دامن نداشتت این دختره چشم سبز الان منو کتلت می کنه بعد منو به جهان زیرین می فرسته (آرتیمس) نگاهی به آملیا انداختم که درم در اتاق ایستاده با شتاب سمت من دوید جوری که همش تو یک لحظه بود
جلوم زانو زد ، لطفاً به من هم یاد بدین چطوری با ارواح ارتباط بگیرم ! وایسا چرا زانو زدی به خدا اگه خاندان آروت بفهمه دهنم سرویس میشه دوست عزیزم فاتحه ات بخون که خاندان آروت قرار بی خانمان ت کنه ( آرتیمس )
خیلی داستان های قشنگی مینویسی
و بله لطفا پارت بعدی رو بنویس
عالی بود خسته نباشی پارته بعد هم بنویس