خودم که برگام ریخته بود به کنار. هر سه ثانیه دم گوشم آرتیمس یه جمله می گفت بیا بریم دوتا قبر بخریم ، من ننه بزرگم بفهمه چه گوهی خوردم میمیرم ، تو هم به دست خاندان آورت کتلت مشی ( آرتیمس ) همینجور که آرتیمس نا امیدانه حرف میزد انگار. اوضاع خیلی بده .... خیلی..خیلی بد خم شدم دست آملیا گرفتم نیازی نیست جلوم زانو بزنی بلند شو ! ایستاد لباسش تکاند نگاهی به پشت سرم کرد گفت
اون روح بیچاره فلک زده ، افسرده که به یه جا خیره شده ، در انتظار خوندن فاتحه اش هست کیه ؟ ( آملیا ) خیلی بی پرده گفت ... خیلی....رک.. راست گفت که آرتیمس صبری نکرد د آخه مادر پیاز ! تو از خاندان اورت اینجا چه گوهی می خوری گمشو برو پیش اون پدر ترسناکت دیگه ! بعد کدوم عاقلی هست که بعد از دیدن تو خوشحال باشه آملیا ؟! ( آرتمیس ) آملیا سرش کمی کج کرد انگار داره به آرتیمس نگاه می کنه کمی عصبانی که نه کلا آملیا شعله ور شد
خودت اینجا چه غلطی می کنی آرتیمس آکتن ؟ مگه نباید پدر سگ تا الان به بیداری میرسیدی چرا شدی یه روح فلک زده هان؟! چرا آنقدر با من بدی هان ؟ پدرم خیلی مهربونه عجوزه ( آملیا ) واقعاً بابات ترسناک هست من ازش می ترسم خودت ندیدی چه جوری اون خدمتکار از دنیا محو کرد ؟! اصلا دیدی چطوری زندگی ها رو می گیره ؟! چرا اینجایی جوری..... (آرتیمس) آرتیمس، آملیا بسه !! وقتی این جمله رو گفتم هر دو ساکت شدند ، از اون حالت شعله ور آملیا گلوش صاف کرد به چشمای من نگاه کرد متأسفم ادب راعیت نکردم
من آملیا آورت هستم ، سومین فرزند آکان آورد سر پرست خاندان آورت هست ، خاندان من قدرت راهنمایی ارواح دارند! حتا هنوز یک کلمه نگفتم که آرتمیس وسط پرید پس چرا هنوز موهات مشکی هست بهم نگو که هنوز هیچ روح رو راهنمایی نکردی ، هیچ الهی هنوز تورو ندیده.... ( آرتیمس ) این جمله از سر کنجکاوی پرسید ولی راست هم می گفت خاندان آورت مو های سفید چشم های سبز دارند! آرتیمس یه نگاه انداخت منتظر کلمه این بود بتوچه تربچه آره من هنوز هیچ الهی منو ندیده حتا روح راهنمای نمی کنم! آره من که گفتم تو یکی داری.... وایسا چییییی؟! .. آخ سرم مادر جان. ( آرتیمس) چرا با کله خوردی زمین ؟ دهنت بازه یدفعه پشه نرده تو دهنت، همینطور شما خانم؟.... ( آملیا )
من لو سیفر هستم از آشنایی با شما خوشحال شدم ! آملیا می تونم بپرسم چرا تا الان هیچ روحی رو هدایت نکردی ؟! در حالی که سرش پایین بود ، سکوت کرد یک کلمه هم نگفت ، باز هم آرتیمس شروع به حرف زدن کرد لوسیفر می تونه بهت کمک کنه ! پس بهش بگو ! ( آرتیمس) آملیا سرش بالا آورد ، چشم در چشم من شد . من .... بلد نیستم چطوری یه روح راهنمای کنم ه.؟.. ج...جانم ؟! ( آرتمیس) این بار دهان منم تا آخر باز شد چشمام متعجب ، یه آروت بلد نیست با روح ارتباط بگیره راهنمایی کنه ؟! آملیا دلیل خاصی داره که نمی تونی انجام بدی بله .... یک بار سعی کردم با یک روح ارتباط بگیریم ، اما اون روح شیطان بود . من کودک شش ساله بودم ، نزدیک بود منو بکشه که پدرم اون روح از بین برد . خوب دوباره امتحان کن!.... اما جون جد مقدس توی قلمرو خودتون این کار کن تا رییس خاندان آروت نیفته به جون خانواده ام ( آرتیمس )
آملیا به سمت پنجره رفت که بنظرم هیچ کس اونجا نبود ، با چهره سر د غمگین پرسید . چرا تو شدی یه روح سرگردان؟!... ( آملیا) نمی تونم بگم..... فقط بدون .... میخوام برگردم به جسمم.(آرتیمس) چرا پیش لوسیفر هستی ؟! نکنه عاشقش شدی ؟! ( آملیا) ای خدا بزن تو کله ات بی تربیت ! ( آرتمیس ) دوباره کل کل این دوتا شروع شد این بار درباره من بود ، ولی منو آدم حساب نمی کنند ! نمیدونم چطوری به این دوتا بگم که گره کارشون دست همه ؟! آملیا می تونی به آرتیمس کمک کنه ! آرتمیس هم می تونن به آملیا کمک کنه! البته با این اوضاع قرار نیست الان همکاری کنند ! دوستان! عزیز من بس کنید !بهتره ...که.... آخ سردرد بعدی سراغم اومد منو بی تعادل کرد ! چهره نگران آملیا می تونم ببینم ، صدای بلند آرتیمس که میگه لعنتی چقدر از خونت دادی ؟! برای احضار ..... البته این بار بعد از یک دقیقه بهوش اومدم اما بی صدا چونکه آملیا آرتیمس دارن باهم خصوصی حرف می زدند
نظرات بازدیدکنندگان (0)