قسمت یازدهم فصل چهارم...
هنگامی که وارد اتاق شدند، فضای اتاق چیزی بیش از یک اتاق مطالعه با میز و قفسه های کتاب نبود و یک پنجره به سمت خیابان. _لطفا روی صندلی بشین لیلی. سپس مرد خود بر روی یکی از صندلی ها نشست. بدون گفتن کلمه ای رو به روی او بر روی یکی از صندلی ها نشست و از نگاه کردن به چهره مرد طفره رفت و نگاهش معطوف به حباب های قهوه درون فنجان کرد. _هرچی سوال داری که بپرسی رو بیرون بریز، من اینجام که به سوالاتت تا حدی که می دونم جواب بدم. نفسی عمیق کشید و فنجان را بر روی میز قرار داد. صاف نشست و این بار نگاهش را به چهره مرد دوخت. نگاهش روی چین و چروک های بزرگ و کوچک او می چرخیدند. لب پائینش را تر کرد و آغازگر مکالمه شد. _لطفا بهم بگو که پدرم جوری نبود که بقیه میگن و دیدند.
_اون واقعا این جور آدمی نبود، لیلی!؛ اما نمی دونم چجوری این بلاها سرش اومد، اون همیشه مرد دل پاک و ساده ای بود که حتی آزارش به مورچه نمی رسید. _پس چرا اون جوری مرد؟ چرا باید لایق چنین مرگی می بود؟. مرد همراه با حرکات ساده دست سعی در قانع کردن او داشت گفت:_منم نمی دونم، منم مثل تو گیج شدم، شاید پدرت یکم بیش از حد توی پنهان کردن مشکلات و کارهاش ماهر بوده که اجازه نده کسی بفهمه. دختر ناامیدانه زمزمه کنان گفت: _تو تنها کسی هستی که می دونم بهش نزدیک بودی، امید داشتم چیزی بدونی، چیزی راجب آتش سوزی کارگاه یا حتی پدرم. مرد مکثی کرد و با لحنی تقریبا نامطمئن گفت: _توی کارگاه چیزی پیدا نشد، اما توی یک انبار قدیمی وسط جنگل که چند متر با کارگاه فاصله داره یک روز یه چیزی پیدا کردم، یک صندلی و نوار چسب و تکه پارچه ای که معلوم بود مال خیلی وقت نمی تونه باشه با وجود اینکه گردوخاک روشون نشسته بود.
_پس یعنی یکی رو اونجا نگاه داشته بودن؟. _بله!، ولی خب اثری از قتل یا خون نبود، هرچند فکر نکنم تا الان اثری مونده باشه از اونجا. _حق با توئه عمو، چیزی خاص تاحالا از پدرم توجهت جلب نکرده بود؟. _نه!، همسایه ها بهت چیزی نگفتن؟. _حقیقتش ازشون هنوز نپرسیدم!. _پس یه امتحان کن و بپرس. _آره حق با توئه، باید قبل از اینکه دیر بشه بپرسم؛ ولی امیدوارم که چیزی یادشون باشه. مرد دستش را دراز کرد و دست او را گرفت و درحالی که با ترحم او را نگاه می کرد، برای کم کردن آشوب دل و درگیری ذهنی او گفت: _من مطمئنم که پدرت بی گناهه، به حسی که نسبت به او داری اعتماد کن و نذار کسی یا چیزی اونو توی یاد تو تیره کنه؛ چون اون الان تنها در یاد من و تو زنده است.
دختر به نشانه متوجه شدن سری تکان داد و لبخند کوتاهی زد. _چشم عمو. کمی مکث کرد و با تردید پرسید. _ می تونم بهتون اعتماد کنم که رازی رو در میان بذارم؟. _البته لیلی!. _من به طلبکارهاش مشکوکم، و حسم اینه که ربطی به مرگ پدرم دارند. نمی تونم اثباتش کنم و هنوز مدرکی ندارم، اما می دونم که آدمای خوبی نیستند. _مواظب باش که داری خودت رو وارد چه مسئله هایی می کنی لیلی، نمی خوام که اندرسون ازم ناراحت بشه حالا که دخترش رو دیدم بذارم از دست بره. لبخندی گرم زد و دستش را بر روی دست او گذاشت و کمی فشرد و گفت:_نگران من نباشید عمو، من دیگه اون دختر کوچولو نیستم، بهتون قول میدم که حقیقت رو برملا می کنم؛ هرچی که باشه. سپس به آرامی دستانش را جدا کرد و بلند شد. _ممنونم بابت گوش دادن به حرفام و جواب دادن به سوالاتم، دیگه منم باید کم کم برم.
_ هر کمکی خواستی بهم بگو و بدون از هر کمکی دریغ نمی کنم. _ممنونم عمو. مرد در اتاق را برای او باز کرد و اجازه داد تا او اول خارج شود. بعد از خارج شدنش مرد پشت سرش ا را تا طبقه پائین بدرقه کرد. درون راهرو جیمز را درون سالن دید که درحال بازی کردن با دختربچه و خوشحال و خندان بود. ناخودآگاه لبخندی گوشه لبش نشست. دست به سینه پرسید. _می خوای با همبازی جدیدت بازی کنی یا بیایی بریم؟. حواس جیمز به سمتش منعکس شد و از سوال او رد سرخ خفیفی بر روی گونه هایش نشست و خنده مضطرب و کوتاهی کرد. _معلومه که میام؛ چون بی کار نشسته بودم با این فرشته کوچولو بازی می کردم. سپس بلند شد که به سمت دختر برود اما از حرکت ایستاد و با تعجب به دختربچه که گوشه لباس او را گرفته بود نگاه کرد. دختربچه با چشمان یاقوتی زیبایش از او خواهش کرد. _لطفا پیشم بمون عمو.
نگاه جیمز نرم شد و به حدی خم شد که هم سطح با او باشد؛ سپس موهای ابریشمی دختربچه را نوازش کرد و با مهربانی گفت: _عمو الان باید بره، ولی دوباره میاد پیشت و باهات بازی می کنه. باشه؟. دختربچه درحالی که چشمانش را مانند توله سگ پشمالویی کرده بود گفت:_قول میدی؟. _بله قول میدم، قول انگشتی!. سپس انگشت کوچکش را برای دادن قول به سمت دختربچه دراز کرد. دختربچه انگشت تپل و کوچیکش را دور انگشت او پیچید و لبخندی شیرین زد. پس از آن بلند شد و همراه با دختر که منتظرش بود از آنجا خارج شدند. مرد درحالی که دختر کوچکش را بغل گرفته بود برای بدرقه آنان در چارچوب در ایستاده بود. دختر همراه با جیمز سوار ماشین شد. هنگام رفتن لحظه ای پدر و خود کوچکش را جای آنان متصور شد. او نیز همان اندازه بود که پدرش برای همیشه از زندگی اش رفت. قلبش از یادآوری به درد آمد و قطره اشکی که بر روی گونه اش سر خورده بود پاک کرد.
الان دقت کردم اسماشون جیمز و لیلی هستش
(یاد هری پاتر افتادم)
😂 جالبه
۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
عالییییی
بوس بهت💕😘
خدایا یا من پولدار شم یا این سریاله تموم بشه
صاکنش وادقانه خدا :
🤣🤣
۱_واکنش صادقانه درستشه
۲_ هنوز تموم نشده