نام قسمت:تازه وارد در شهر
یه روز تو رستوران داشتیم با روح آب پرتقال غذا میخوردیم روح آب پرتقال گفت:((راستی خبرها رو خوندی؟))من:((خبر؟چه خبری؟))روح آب پرتقال:((بس کن.میدونم که داری الکی میگی.))من:((راستش رو بخوای نه.))روح آب پرتقال:((خودت فردا میفهمی.))
فردا... ساعت ۰۸:۳۰ صبح روح آب پرتقال اومد در خونه من.من در رو باز کردم.روح آب پرتقال:((آماده شو بریم.))من:((کجا بریم؟))روح آب پرتقال:((یه تازه وارد تو برزخ اومده که امروز به مناسبت اومدنش یه مهمونی برگزار کرده.))
من:((خب تو میخوای بری؟))روح آب پرتقال:((برای چی نرم؟))من:((خب تو هیچ مشخصاتی ازش نداری چ-))روح آب پرتقال:((اسمش روح گوجه هست.تو یه شرکت کار میکنه و درحال حاضر ۱۰۰ میلیارد پول داره.))من:((هاه.من که نمیام.حاضر نیستم در این مورد بهت اعتماد کنم.))
روح آب پرتقال:((هر جور خودت میدونی.))و رفت.تو مدتی که نرفتم مهمونی هیچکاری نداشتم.۲ ساعت گذشته بود.خوشبختانه روح آب پرتقال لوکیشن فرستاده بود و من رفتم اونجا.وقتی رسیدم صدای جیغ و فریاد مردم رو شنیدم
فکر کردم جیغ خوشحالیه ولی وقتی وارد شدم دیدم اونجا پر از چراغ بود.به بدنم نگاه کردم که داشت نابود میشد.برای همین سریع از اونجا دور شدم.وای چیزی که نگرانم کرد این بود،چه بلای سر روح آب پرتقال اومده بود؟تازه وارد با یه شمع افتاد دنبالم و من سریع فرار کردم.نمیدونم با خودم چه فکری کردم که به اون مهمونی برم.ولی حالا کل شهر تو مهمونی بودن و فقط از یه نفر میتونستم کمک بگیرم.گابریل اگرست.
نظرات بازدیدکنندگان (0)