قسمت دهم فصل چهارم....
به آرامی کمربند را باز کرد و پیاده شده قبل از بستن در روی به جیمز کرد و گفت: _همین جا منظرم بمون تا برگردم. سپس دستانش درون جیب سویشرت برد و به سمت در خانه رفت به آرامی نفس عمیق کشید وذاحساس اضطراب و غریبی را دور ریخت، سپس زنگ در را فشار داد. صدای دینگی بلند شد و قدمی به عقب رفت و منتظر ماند. هنگامی که جوابی نیامد دوباره زنگ در را فشار داد. این بار صدای خفه زنی از ان طرف در آمد. _یک لحظه صبر کنید!. سپس صدای قدم هایی ضعیف که در حال نزدیک شدن بودن به گوشش خورد. سرش را برگرداند و نگاه کوتاهی به جیمز که درون ماشین نشسته بود و او را نگاه می کرده انداخت. به محض باز شدن در سرش را چرخاند و با زنی حدودا سی و خورده ای رو به روی شد. لبخندی کمرنگ برای نشان دادن ادب زد و سلام کرد. _سلام خانوم، عمو لئو خانه است؟
زن با خوش رویی جواب داد._ سلام عزیزم، بله بیا تو لئو منتظرت بود!. سپس از جلوی در کنار رفت تا وارد شود؛ اما قبل از آنکه قدمی بردارد زن سوالی پرسید. _اون د.و.س.ت پ.س.ر.ته توی ماشین؟. از سوال او شاخ در آورد و چشمانش گرد شد زود برای تصحيح اشتباه او جواب داد. _نه اون فقط یک همکار ساده هست!. زن مهربانانه پیشنهاد داد. _چرا بهش نمیگی بیاد داخل؟ هوا سرده، محاله بخاری ماشین جوابگو باشه. در تصمیم گیری دچار دو دلی شد؛ اما بلافاصله به سمت ماشین رفت و به جیمز اشاره کرد شیشه ماشین پایین بیاورد. جیمز بعد از پائین دادن شیشه منتظر نگاهش کرد. _توهم بیا داخل. _نه تو زود کارت انجام بده بیا همین جا می مونم. _ولی هوا سرده بیا داخل بنشین. _نه نه خودت برو دیگه. از لجبازی او کلافه لب هایش جمع کرد و با نیشخندی مرموز که گویا چیزی کشف کرده باشد گفت: _نگو که خجالت می کشی. جیمز خنده مصنوعی ای کرد و گفت: _من و خجالتی بودن؟ اصلا حرفت در عقل نمی گنجه. _پس بیا داخل.
با کلافگی پوفی سر داد و ناچار ماشین را خاموش کرد و آماده پیاده شدن شد. پس از آن همراه با دختر داخل شدند و درون سالن نشستند. درون سالن یک دختربچه ۶ ساله غرق در دنیای خود در حال بازی کردن با اسباب بازی هایش بود. او حتما دختر لئو بود؛ اما تا جایی که یاد داشت هنگام کودکی تنها یک پسربچه همسن او داشتند. اما طبیعتاً اکنون پسر او هم سن با او یا بزرگتر بود که درون خانه حضور نداشت یا شاید در حضور او نبود. او و جیمز با خجالت کنار یکدیگر درون سالن نشسته بودند؛ در حالی که صدای جا به جایی بشقاب و ضروف توسط زن درون آشپزخانه به گوشش می رسید. نگاهی اجمالی به درون سالن انداخت، مبلمان ها نو بودند و قاب عکس های خانوادگی با اندازه کوچک و متوسط بالای شومینه آویزان شده بودند جیمز مضطرب با انگشتان دستش ور می رفت و اطرافش را با نگاهش از سر می گذراند. او نیز پای راستش را تکان می داد. صدای جیر جیر ضعیف تکان خوردن تخته پله ها بلند شد و بعد کمی قامت مردی هیکلی و کچل با پوست روشن در راهرو ظاهر شد که یک پیراهن بافت یقه اسکی به رنگ کرمی و شلواری راحتی طوسی رنگ، برتن کرده بود. مرد با دیدن هردوی آنان با لبخندی بزرگ به استقبالشان آمد. _خیلی خوش آمدید.
لیلی و جیمز با دیدن او بلند شدند. جیمز به نشانه احترام سری تکان داد و کمی به جلو خم شد. لیلی سر با شرم سلام کرد. _سلام عمو لئو، البته نمی دونم درست باشه اینجور صداتون کنم یا نه. مرد خنده ای کوتاه سر داد و با ناباوری سرش تکان داد. _ میتونی همون عمو لئو یا هرچی که دوست داری صدام کنی، از نظر من هیچ عیبی نداره. با من نیازی نیست رسمی باشی به هر حال بچگی هم من رو جز همین صدا نمی زدی. لیلی لبخند کوتاهی تحویل او داد. اینکه صمیمیت مرد با او حتی پس از ۱۲ سال تغییری نکرده بود. برای او مانند قوت قلب بود. مرد با گشاده رویی دستانش بر روی شانه های دختر گذاشت و او را دوباره دعوت به نشستن کرد. جیمز بدون گرفتن اجازه نشست.
_واقعا هنوز همون موها، رنگ چشم هارو داری منو یاد والدینت می اندازی. سپس آهي غمناک بیرون داد. _کاش واقعا الان بودند و بزرگ شدنت می دیدند. چهره دختر از حرف او ناراحت شد و ساکت نشست. _کاش... همسر مرد با سینی قهوه ها آمد و آن را بر روی میز جلوی آنان قرار داد. مرد برای تغییر جو به آنان از قهوه تعارف کرد. _لطفا بردارید تا گرمه هست می چسبه. جیمز خم شد و یکی از فنجان ها را برداشت و تشکر شرمانه ای کرد. _ ممنونم. دختر ساکت یکی از فنجان ها را برداشت.
مرد برای تغییر حال و صحبت با او پیشنهادی داد. _لیلی یک لحظه دنبالم میایی؟. دختر به نشانه موافقت سری تکان داد و بلند شد. مرد بعد از او بلند شد و هنگامی که دختر برای گذاشتن فنجان روی میز اقدام به هم شدن کرد، مرد او را منع کرد. _نه نزارش روی میز بیارش و خواستی ازش بنوش. مخالفتی نکرد و همراه او راه افتاد، مرد او را به بالای پله ها به اتاقی در ته راهرو هدایت کرد.
عالییییی
مرسی 🎀