درست همان لحظه که خواستم آرام کمر پسربچه را نوازش کنم، خودم را روی نیمکت دیدم. نگاهم به حلقهٔ بسکتبالِ بالای سرم افتاد که زیر بار گذر زمان، فرسوده و زنگزده شده بود. آخرین بار، خودم تورِ حلقه را عوض کرده بودم… پسربچه دوباره جلوی چشمانم ظاهر شد. میخندید و با خندهاش لبخند را بر لب پدر میآورد. «اوه بابا، من نمیتونم توپ رو تو سبد بندازم! سبد خیلی بلنده.» پسرک یکهو از جایش بلند شد و روی شانههای پدرش نشست. «اوه بابایی، این خیلی بلنده… من میترسم!» صدای خندههایش با ترس آمیخته شده بود… ـ «حالا دوباره سعی کن توپ رو بندازی. نترس، نمیذارم بیفتی.»
پسربچه نفس عمیقی کشید و بعد، با تمام توان، توپی را که بهزور در دستانش جا میگرفت، به سمت سبد پرتاب کرد. توپ درون سبد افتاد و صدای خندههای پسربچه بلند شد. برای لحظهای، خاطره مانند غباری در هوا پخش شد و ناپدید گشت. صدای قدمهایی آرام، اما عجولانه، شنیده شد. «مثل اینکه باز جغد از لونش بیرون اومده.» سرم را به عقب کج کردم و همانطور که داشتم تصویر وارونهاش را میدیدم، گفتم: «تو اینجا چیکار میکنی؟» ویلیام چهرهای متفکرانه، که اصلاً به آن قیافهٔ زواردررفتهاش هم نمیآمد، به خود گرفت و بعد از کمی مکث گفت: «ستارهها بهم گفتن.» ویلیام خودش را روی نیمکت ولو کرد و در سکوت به حلقهٔ بسکتبال خیره شد.
گفتم: «ستارهها چیز دیگهای هم بهت نگفتن؟» ویلیام نیمنگاهی به من انداخت و گفت: «چرا، اتفاقاً. مثلاً گفتن که آقا جغده امروز باز سر کلاس رفته تو هپروت و کلونِ جیغجیغو بدجور سرش غر زده.» میان حرفش پریدم و گفتم: «معمولاً این خبرچینیها رو کلاغها انجام نمیدن؟» ویلیام با همان چهرهٔ پتوپهنش گفت: «نچ. چون کلاغها از تاریکیِ محضِ درونت میترسن.» «تو نمیترسی؟!» ویلیام چشمهایش را لوچ کرد و همانطور که گردنش را روی میلهٔ سفید و سردِ نیمکت گذاشته بود، گفت: «نه.» ویلیام دستهایش را روی میلهٔ پایینیِ نیمکت گذاشت و گفت: «باز سر و کلهٔ دزدِ ستارهها پیدا شده که دوباره اومدی اینجا؟»
نفسم را با بیحوصلگی بیرون دادم و گفتم: «لازمه بازم بهت بگم که به اون پیرمرد نگو دزدِ ستاره.» ویلیام نیشش باز شد و گفت: «پیرمرد؟! اگه اون پیرمرده، پس تو چی هستی؟ پیرجغدِ دانا؟! چهرهٔ تو که صد برابر از اون پیرمرد زواردررفتهتره.» «حوصلهٔ نمکریزیهات رو ندارم.» ـ «پس درست گفتم، دزدِ ستاره دوباره اومده.» ویلیام گفت: «نمیخوای چیزی بگی؟ تا کی میخوای از اون پیرمرد فرار کنی؟ آخرش که باید باهاش حرف بزنی.» به آسمانی که هر لحظه روشنتر میشد خیره شدم؛ آسمانی که هرچه روشنتر میشد، من بیشتر در تاریکی فرو میرفتم. با تلخی گفتم: «حرف؟… چیزی برای گفتن نیست. اون حرفش رو همون وقتی که سکوت کرد، گفت. هنوز نمیتونم بفهمم چطور هانا… مامانم… و ملورین تونستن اون رو ببخشن. البته… البته ملورین تقصیری نداشت. اون که هیچوقت اون پیرمرد رو اونطور که من میشناختم، نشناخت. اما هانا… هانا دید که با چه شوقی ستارهها رو میشمردم. دید که هر شب چشمهام رو به آسمون میدوختم و منتظرش میموندم. دید که چقدر مشتاق بودم یه روز دوباره ببینمش. همهٔ اون روزها رو دید… اما بازم ازم خواست ببخشم. از من خواست ببخشم… در حالی که هر بار اون پیرمرد پا توی خونه میذاره، آخرش کارشون به دعوا میکشه. از من خواست ببخشم… در حالی که خودش هنوز نتونسته ببخشه.»
عالی بود ، خسته نباشی
امیدوارم یه روز نویسنده موفقی بشی 🫶🏻✨