ویلیام سکوت کرد. از چهرهاش چیزی نمیشد فهمید؛ شاید حق را به من میداد… شاید هم اصلاً نظری نداشت و بیطرف بود. کمی صورتش را خاراند و بعد، خیلی محتاطانه گفت: «نمیتونی یه فرصت دیگه بهش بدی؟ درسته… درسته، میدونم معمولاً این کارِ والدینه، نه بچههاشون. اما شاید اون فقط دنبال یه فرصت دیگهست تا کارش رو جبران کنه.» جا خوردم. با ناباوری به سمتش برگشتم و گفتم: «چجوری میتونی یه همچین حرفی بزنی؟! فرصت؟! جبران؟… اون… اون بیخوابیهام برای شمردن ستارهها رو نمیتونه جبران کنه—»
ویلیام، بدون اینکه نگاهم کند، زیر لب زمزمه کرد: «بچه نباش دیگه… اون موقع تو فقط هفت سالت بود.» تکتک کلمههایش آزارم میداد، اما ترجیح دادم بیاعتنا به حرفهایش ادامه بدهم. مشتم را در هم فشردم و نفسم را با شدت بیرون دادم. «اون نمیتونه تمام شوقی رو که توی بچگیم ازم گرفت، جبران کنه. جبران؟ کدوم جبران؟ بلاهایی که اون سرم آورده، قابل جبران نیستن!» ویلیام با تردید گفت: «اما شاید بشه که—» با شدت میان حرفش پریدم: «نمیشه!»
لحنم کمی آرامتر شد. «ویلیام… میشه لطفاً طرف اون پیرمرد رو نگیری؟!» ویلیام دهان باز کرد: «من طرف دزد ستارهها رو نمیگیرم، فقط…» حرفش را نیمهکاره رها کرد. نگاهش را از من دزدید و چند لحظه در سکوت ماند. بعد خیلی آرام از جایش بلند شد و همانطور که سوییشرتش را روی شانهاش میانداخت، با لحنی خنثی گفت: «باشه… باشه، من تسلیم. هرچی تو بگی. من دیگه باید برم…» چند قدم که دور شد، بیآنکه برگردد، گفت: «فقط… امیدوارم یه روز از دست خودتم فرار نکنی.» و آرام، میان خیابانهای خلوتِ سپیدهدم، محو شد.
تا چند لحظه همانجا ایستادم و دور شدنش را با چشم دنبال کردم. کمکم من هم باید برمیگشتم. از روی نیمکت بلند شدم، برای آخرین بار نیمنگاهی به زمین بسکتبال انداختم و بعد راه خانه را در پیش گرفتم. نسیم صبحگاهی سرد بود؛ از آن سرماهایی که بیهوا لرزه به تن میاندازند. هوا را عمیق در ریههایم کشیدم و آهسته بیرون دادم. آسمان روشن شده بود؛ اما نه ستارهای در آن مانده بود، نه ماهی، نه خورشیدی و نه حتی ابری. دستم هنوز به دستگیره نرسیده بود که در، از داخل باز شد. هانا… با دیدنم جا خورد. سریع از کنارش گذشتم و به سمت پلهها رفتم. پلههای چوبی را یکییکی بالا رفتم و خانه، با جیرجیر آشنای چوبهای کهنه، آمدنم را لو داد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)