سلام به همگی اینم از پارت ۴... امیدوارم خوشتون بیاد
فصل چهارم:آلبرت وانر موهاش لو رفته اما چرا هیچ حرکتی نمیکنه؟...آها فکر کنم از درد بیهوش شده...او را روی چمن های مرطوب می گذارم و به درختی تکیه اش می دهم.آره حدسم درست بود بیهوش شده...هر چی بیشتر به صورتش نگاه می کنم بیشتر به دختر بودنش پی می برم. پلیس ها را می بینم که از جلویمان رد می شوند باید منتظر بمانم تا وقتی که پلیس ها دور شوند.به پایش نگاه می کنم خونریزی شدیدی دارد می ترسم نتواند دوام بیاورد یک تکه پارچه از کتم می کنم و پایش را می بندم تا شاید کمی جلوی خونریزی را بگیرد. برایم عجیب است چرا خودش را شکل پسر در آورده؟...البته فرضیه های زیادی وجود دارد ممکن است سفر طولانی ای در پیش داشته و طی کردن این سفر به عنوان یک پسر برایش راحت تر بوده...یا...《پس اینجایی...آرتین مکا...》
چه صدای آشنایی!...سرم را می چرخانم...مردی قد کوتاه و چاق با چشمان خاکستری بی روح، لپ های سرخ و لبخندی پیروزمندانه،تفنگش را به سمت کله ام نشانه گرفته بود. او کسی نبود جز... آلبرت آنر! تنها کسی از روستا که توانسته بود پلیس شود و از این بابت خیلی به خود می بالید و بدتر از آن عموی جک آنر(همان پسری که ک*ش*تم).صدایش در گوشم طنین انداخت:《همیشه از بچه پرورشگاهی ها متنفر بودم چون مایه ی دردسرن...یکیشم تویی...》 _ چرا تفنگ رو به سمت کله امگرفتی؟میخوای بکشیم؟جواب دادگاهو چی میدی؟ _ من و مادرم راضی هستیم.دیگه چی قانع کننده تر از این؟ _ خب چرا همون اول حکم اعدام رو درخواست نکردین؟ _ مادرم دلش برات نمیسوخت و منم همینطور...مادرم فقط نگران حرف بقیه بود...فقط همین...مطمئنم اگه تو رو بکشم خیلی خوشحال میشه...
چند لحظه سکوت می کند و به دختر نگاه می کند.احساس می کنم او را شناخته است اما در کمال ناباوری پوزخندی می زند و می گوید:《دستیارته؟نمیدونستم یه دختر هم به عنوان دستیار داری!》 _ واقعاً نمیشناسیش؟ + نه!مگه کیه؟ _واقعاً که...برادرزاده ات رو همنمیشناسی؟ +خف*ه شو!دروغ میگی برادر من هیچ بچه ای به جز جک نداشته! عصبانیت در چشمانش موج می زند و تفنگ را محکم تر در دست می گیرد آماده پرتاب تیر است که من دسته ای از چمن های زمین را می کَنَم و به همراه مقداری گِل به سمت چشم هایش پرت می کنم ...تیرش خطا می رود و صدایش همه جا می پیچد.فحشم می دهد و وقتی دارد گِل ها را از روی چشمانش پاک می کند دختر را کول می کنم و در می روم...
نفس نفس می زنم و هی پشت سرم را نگاه می کنم که یه وقت پلیس ها تعقیبم نکنند. به خانه مری هاینر که می رسم از دیوارش سرک می کشم ...مثل اینکه پلیس ها رفته اند...حتماً همشون باهم به دنبال من راه افتادند فکر کردند گرفتن من به این راحتی هاست ...مری هاینر در رو باز گذاشته...وارد حیاط میشوم...و به سرعت به سمت در ورودی خانه می روم مطمئنم اگر پلیس ها پیدایم نکنند دوباره به همینجا می آیند.وارد خانه میشوم.مثل همیشه تمیز و مرتب...ناگهان یکی محکم می زند پسِ کله ام... _ پسره ی احمق! + خانم هاینر! _ این چه حماقتی بود کردی!این کیه حالا؟ +نمیدونممیگه جک برادرش بوده...دنبالم افتاده بود بگیرتم پلیس ها تیرش زدن... _ ببرش تو اتاقت تا بیام ببینم چکار میتونم براش کنم. دختر را روی تختم می گذارم...مری هاینر بسته ای را به سمتم پرتاپ می کند:《آذوقه ی راهت.. هر چی میخوای سریع جمع کن و برو...هر لحظه ممکنه پلیسا بیان!...》به سمت دختر می رود و پایش را بررسی می کند.وسیله هایش را می آورد و شروع به درمان دختر می کند با اینکه خیلی وقته که بیخیال دکتری در بیمارستان های شلوغ شده اما وسایلش را دارد و نحوه کارش را فراموش نکرده تا در صورت نیاز کسی را درمان کند آخه روستا هیچ دکتری به جز او ندارد. وسیله هایم را جمع می کنم که ناگهان صدای پلیس ها می آید!...
وسایلم را که در کیفی چپانده ام به سرعت بر میدارم...اما...دختره رو چکار کنم؟راستش این تنها راهی بود که میتونست دووم بیاره تا شهر طول می کشید ببرمش...اما حالا آنرم میشناستش...آها راستی با اون گلی که توی چشماش ریختم فکر نکنم بتونه حالا حالا ها درست ببینه!..صدای مری هاینر ریشه افکارم را پاره می کند:《بدو از پنجره فرار کن!》از پنجره به حیاط پشتی می روم و به سرعت از روی دیوار می پرم و فرار می کنم...
در خانه مری هاینر: مری هاینر سریع پنجره را می بندد.پلیس ها وارد می شوند داخل خانه را وارسی می کنند. رئیسِ پلیس ها دختر را می بیند... _این کیه خانم هاینر؟ + دختر یکی از آشناهامه...دارم درمونش می کنم... گلوله ای را که از پای دختر در آورده با پایش زیر تخت قایم می کند... _ احياناً تیر نخورده؟آنر گفته یه دختر تیر خورده همراه آرتین مکا بوده...حیف که اون لع*نتی چشماش رو کور کرده... +نه این اون نیست...این فقط خورده زمین و یه مقدار از پوست پاش پاره شده! ×قربان گرفتیمش! _ آرتین مکا رو؟ × بله قربان!
داستانتخیلیعالیه
مرسیییی