سلام به همگی اینم پارت ۵ ... پارت قبل خیلی حمایت نشد امیدوارم این یکی مورد پسندتون باشه😊
فصل پنجم:همسفر کمی دور تر از خانه مری هاینر می ایستم.سر و صدایی از طرف خانه اش می آید.پشت بوته ای قایم می شوم طوری که بتوانم ببینم. چهره هایشان را از این فاصله تشخیص نمی دهم.فقط از روی لباسشان می فهمم پلیس هستند اما وایسا ببینم این پسره کیه؟وای خدا کنجکاویم گل کرده!...از پشت بوته ها کمی نزدیک تر می روم ...آها حالا بهتر می بینم...پسره چرا اینقدر شبیه منه؟نکنه به جای من گرفتنش ؟ باید گوش بدم ببینم چی میگن... _ من آرتین مکا نیستم ولم کنین! با شماهام! + اینقدر حرف نزن و همرامون بیا... _این کارتون نامردیه!چند دفعه بگم که... × اینجا چه خبره؟ _ قربان گرفتیمش! اما همش میگه من آرتین مکا نیستم! × بذار ببینم چشمات که عسلیه ...موهات هم که مشکیه...باید خودت باشی توی روستا کسی شبیهت نیست!
_ من اهل این روستا نیستم ...من از یه شهر دیگه اومدم! × آها خانم هاینر اومدین...این فرزندخونده شماست یا نه؟ ٪ خب... & رئیس این مادر خوندشه از کجا معلوم راست میگه؟حیف که نمیتونم ببینمش و گرنه با یه نگاه میشناختمش! × آنر چند دفعه گفتم توی کار من دخالت نکن! دیگه تحمل این همه سر و صدا رو ندارم...پسر بیچاره رو به جای من گرفتن...یعنی مری هاینر می خواد چی بگه؟...اگه بگه نیست دنبال من می گردن و اگه بگه هست یکی به جای من میره زندان! اگه به حرفش اعتماد هم نداشته باشن از پسره بازجویی می کنن!باید نجاتش بدم!
یک سنگ از روی زمین بر میدارم و به سمت پلیس ها پرتاب می کنم... _ کی اونجاست؟خودتو نشون بده! سه نفر از پلیس ها به سمتم می آیند...یواشکی به پسر نگاه می کنم...آنر،رئیس پلیس ها و دو پلیس کنارش هستند...اوه...چندین نفر از اهالی روستا از صدای تیر ها و سر و صدای پسر جمع شدند هیچ کدامشان خیلی من را ندیدند فکر کنم آنها هم مرا با پسر اشتباه گرفته اند...پلیس ها تقریباً بالای سرم رسیدند که دسته ای از چمن های گلی می کَنَم و به سمت چشم هایشان پرت می کنم...دو سنگ اندازه گردو بر میدارم و به سمت دو پلیس کنار پسر پرتشان می کنم...دردشان می گیرد و لحظه ای از پسر غافل می شوند اما همین یک لحظه برای من کافی است تا او را به پشت درختی بکشم و به سرعت از راه جنگلی روستا فرار کنیم...
کمی از روستا دور شدیم...روی سنگی میشینم و به پسر هم اشاره می دهم که بشنید. با صدای گرفته ای می گوید:《آرتین مکا تویی...مگه نه؟》 _ آره خودمم!...شما کی باشی؟ + جانسون وایرن...ممنون که نجاتم دادی... _ تو اینجا چکار می کنی؟گفتی که اهل اینجا نیستی! + میخوای توی اولین دیدارمون همه چیز رو بهت بگم؟مگه فضولی؟ _ فکر نکنم دیگه همو ببینیم اگه نگی مهم نیست...من رفتم... + صبر کن! تو که یه فراری هستی میخوای کجا بری؟ _ از مرز که نمیخوام رد شم!بعدش گرفتن من به این راحتی ها نیست! + ایششش.....مغرور...کجا میری؟شاید منم بخوام بیام.. _ زادگاه پدرم...بارونز...میای؟فقط باید خطرات احتمالی رو حواست باشه....همراهی کردن یه قاتل خیلی خطرناکه! + خودم میدونم!باهات میام... _ واقعا؟ باید اول بریم شهر نزدیک اینجا... +همونی که توش زندانی بودی؟خطرناکه ها! _ میدونم نگران نباش مشکلی پیش نمیاد!بعدش با لباس مبدل بریم ایستگاه قطار... + باشه فهمیدم بیا تا دیر نشده بریم! _ نمیذاری حرفم تموم شه اِ... + فقط بیا بریم!!
_ چی شد؟ +گمشون کردیم قربان ببخشید! _اه لعنتی! × هوفف...بالاخره چشمام درست شدن...چی شد آقا؟ _ گم شدن.... × چی؟؟؟ _ تازه چشمای سه نفریم که کور کرده هنوز درست نشدن! ×آرتین مکا...قسم می خورم...با همین دستام می کشمت!!!
نظرات بازدیدکنندگان (0)