سلام 🌺🖐🏻 اومدم با ی رمان هری پاتر✨✨ این اولین رمانمه و اگر نقدی دارین بهم بگید💚🖤🌺
سلام 🌺🖐🏻 اومدم با ی رمان هری پاتر✨✨ این اولین رمانمه و اگر نقدی دارین بهم بگید💚🖤🌺
فصل اول: بازگشت به هاگوارتز پاییزِ سالِ ۱۹۹۱، هوای هاگوارتز مانندِ همیشه سرد و مرطوب بود، اما امسال، بویِ چیزِ دیگری در فضا پیچیده بود—بویِ بازگشت، بویِ یک شروعِ دوباره، یا شاید بویِ یک پایان. تالارِ بزرگ، با شمعهایِ شناور و سقفی که آسمانِ شب را نشان میداد، پر از دانشآموزانی بود که با لباسهایِ مرتب و کلاههایِ جادویی، منتظرِ مراسمِ دستهبندی بودند. الیسا گونت، با موهایِ بلوندِ براق که در نورِ شمعها میدرخشید و چشمانِ طوسیِ سردی که هیچچیز را فاش نمیکردند، پشتِ میزِ معلمان، در کنارِ سوروس اسنیپ نشسته بود. اسکارِ سفیدِ کهنهای روی گونهی چپش، در نورِ شمع، مانندِ یک خاطرهی خاموش میدرخشید—یادگاری از شبهایِ ماه کامل که هیچکس نمیدانست. اسنیپ، با همان ردایِ مشکی و چهرهای که انگار از سنگ تراشیده شده بود، بدون اینکه نگاهش را از کلاهِ جادویی بردارد، زیرِ لب گفت: «...خوش آمدی، گونت. انتظارِ ورودِ دوبارهات به هاگوارتز را نداشتم. ولی راستش... با توجه به اینکه بعد از سقوطِ ارباب، کمتر کسی جرأت میکرد از تو حمایت کند، جایت اینجا خالی نبود.»
چشمهایِ سیاهش را برای یک لحظه به او چرخاند و با همان لحنِ خشکِ همیشگی، ادامه داد: «...پروفسور گونت. مراقب باش. بعضی از دانشآموزان اینجا، کنجکاوتر از آنی هستند که فکرش را بکنی.» الیسا نگاهش را به سمتِ میزِ گریفیندور چرخاند، جایی که پسری با موهایِ ژولیده و پیشانیِ زخمی نشسته بود. هری پاتر، با چشمانی که از کنجکاوی و بیخبری میدرخشید، به کلاهِ جادویی خیره شده بود، انگار که میخواست از آن سوالی بپرسد که هیچکس جوابش را نمیدانست. نگاهِ الیسا برای لحظهای روی پیشانیِ او قفل شد—جایی که جایِ زخم، مانندِ یک رازِ کهنه، میدرخشید—و سپس، با همان خونسردی، برمیگردد. لبخندی سرد، که فقط گوشههایِ لبهایش را تکان میداد، روی صورتِ الیسا نشست. با صدایی که از سردی و تحقیر ترکیب شده بود، گفت: «...مطمعنم مثلِ پدرش، خودخواه و بزدلِ.» اسنیپ برای لحظهای به او نگاه کرد—چشمهایِ سیاهش زیرِ نورِ شمع میدرخشیدند. با همان لحنِ خشک، پاسخ داد: «... درست میگی. من اونو را در همین چند سالی که توی هاگوارتز بوده، از نزدیک دیدم. دقیقاً مثلِ جیمز پاتر. همان غرور، همان بیاحتیاطی، همان...»
مکثی کوتاه و سپس صدایش پایینتر آمد، انگار که کلمهای در گلویش گیر کرده باشد: «...همان نگاهِ همیشگی که انگار دنیا به خاطرِ وجودش مدیونِ اونه.» الیسا چیزی نگفت، فقط نگاهش را برای لحظهای روی هری قفل کرد و سپس به سمتِ میزِ اسلیترین چرخاند، جایی که دراکو مالفوی با موهایِ بلوندِ صاف و چهرهای که از غرورِ خانوادگی میدرخشید، نشسته بود. در نگاهِ الیسا، چیزی شبیه به یک خاطرهی قدیمی موج زد—چیزی که در تاریکیِ ذهنش، هنوز زنده بود. --- فصل دوم: کلاس درس صبحِ روزِ بعد، کلاسِ دفاع در برابر جادوی سیاه، با ورودِ الیسا، در سکوتِ سنگینی فرو رفت. او با یک حرکتِ آرامِ چوبدست، پردهها را کشید و نورِ خاکستریِ پاییزی جای خود را به نورِ کمِ شمعها داد. با لحنی که از سردی و قدرت ترکیب شده بود، گفت: «درسِ امروز ما، دربارهی تاریکترین موجوداتی است که یک جادوگر میتواند با آنها روبرو شود—نه از رویِ کتاب، بلکه از رویِ تجربه.» نگاهش را به کلاس چرخاند و ادامه داد: «صفحهی ۲۱۰ را باز کنید. امروز دربارهی گرگینهها صحبت خواهیم کرد.»
هری، رون و هرماینی با نگاههایی که از تعجب و کنجکاوی ترکیب شده بود، به هم نگاه کردند. هرماینی دستش را بالا برد و با اعتمادبهنفس کامل، جواب داد: «گرگینهها جادوگران یا جادوگرانی هستند که در اثر گازگرفتگیِ یک گرگینهی دیگر، به این بیماری مبتلا میشوند. آنها در شبِ ماه کامل، به اجبار به شکلِ گرگ درمیآیند و کنترلِ خود را از دست میدهند.» الیسا با نگاهی که روی هرماینی قفل شد، با همان لحنِ سرد، پاسخ داد: الیسا در حالی که بینِ ردیفها قدم میزد، میگوید: «نکتهی اصلی این است که یک گرگینه، اگر ارادهاش قوی باشد، میتواند غریزهی حیوانیاش را مهار کند—و تبدیل به یکی از خطرناکترین یا مفیدترینِ موجودات شود.» --- فصل سوم: شایعاتِ نخستین چند هفته از شروعِ سال تحصیلی گذشت و الیسا، با وجودِ خونسردیِ همیشگیاش، به سرعت به یکی از بحثبرانگیزترین چهرههایِ هاگوارتز تبدیل شده بود. شایعات، مانندِ آتشی در جنگلِ خشک، در میانِ دانشآموزان پخش میشدند—بعضی میگفتند که او یک مرگخوارِ سابقهست، بعضی میگفتند که گرگینهست، و بعضی، هر دو.
در راهرویِ طبقهی سوم، چند دانشآموز در گوشهای جمع شده بودند و با صدایی که سعی میکردند پایین نگه دارند اما نمیتوانستند، به هم میگفتند: «...شنیدی؟ میگن پروفسور گونت قبلا مرگخوار بوده!! توی جنگِ اول با خودِ اسمشو نبر کار میکرده!» دانشآموزِ دیگری، با چشمانی گردشده، اضافه کرد: «...و نه فقط مرگخوار! میگن گرگینهست! یه شبِ ماه کامل، کسی دیده که از جنگل برمیگشته!» سومی با لحنی که از ترس و کنجکاوی ترکیب شده بود، زیرِ لب گفت: «...پس چطور شده که اینجا معلمه؟ مگه دامبلدور نمیدونه؟» صدایِ اولی، که از ترس میلرزید، پاسخ داد: «...میگن دامبلدور میدونه، ولی بهش اعتماد کرده..
مایل به فرند؟
عالی فقط بهتره بذاری تو دسته هریپاتر به نظرم بهتره