نگاهم به ساعتم گره خورد. ساعت ۳:۴۴ بامداد بود. رویم را به سمت آینه برگرداندم و با دست، کمی موهایم را مرتب کردم. بعد آرام دستگیرهٔ اتاق را پایین کشیدم و با قدمهایی آرام و بیصدا از پلهها پایین رفتم. آخرین پله را که پشت سر گذاشتم، با کمک نردهها به سمت هال رفتم. نور کورکنندهٔ تلویزیون، در کنار آسمان گرگومیش، چشمانم را آزار میداد و صدای ضعیف، اما مداومش، در سکوت صبح، گوشهایم را میآزرد. با قدمهای کوتاه به سمت تلویزیون رفتم و کنار مبل ایستادم. هانا روی مبل خوابش برده بود و کنترل، هر لحظه، بیشتر از دستش میلغزید و به افتادن نزدیکتر میشد. دو فنجان قهوه روی میز چوبیِ جلوی مبل قرار داشت. یکی کاملاً خالی شده بود و فقط رد قهوه در ته آن مانده بود. اما آن یکی… تنها مقدار کمی از قهوهاش نوشیده شده بود و چند حلقهٔ قهوهایرنگ دور آن روی میز جا مانده بود. پتویی را که روی دستهٔ مبل افتاده بود، آرام رویش کشیدم و کنترل را بهآرامی از دستش بیرون آوردم. همزمان با فشردن دکمهٔ خاموش تلویزیون، صدای قدمهایی از پلهها به گوش رسید.
ملورین، در حالی که با دست چشمانش را میمالید، با صدایی خوابآلود گفت: «مامان روی مبل خوابش برده؟» به سمت راهپله برگشتم و همانطور که دستی به موهایم کشیدم، گفتم: «آره.» بعد، بدون درنگ، به سمت در خانه رفتم. ملورین آرام گفت: «کجا میری؟» ـ «میرم یه هوایی بخورم.» و بعد از خانه بیرون زدم. بیهدف در خیابانهای خلوت به راه افتادم. نگاهی به آسمان گرگومیش انداختم و در پی ستارهای گشتم. نبود؟ هیچ ستارهای؟ «هست!» ناگهان با شدتی عجیب به ویرانههای وجودم کشیده شدم. تکیهام را به دیوار داده بودم و دستم را روی سنگفرشهای خاکگرفته و فرسوده میکشیدم. پیکر سیاه، کمی دورتر از من ایستاده بود و به دیوار سمت راستش اشاره میکرد. خرخرکنان گفت: «ببین… ستاره هست!»
گنگی به او نگاه کردم و بعد نگاهم به دیواری افتاد که به آن اشاره میکرد. ستارههای ریز و درشتی روی دیوار برق میزدند. اما هر بار که نگاهم روی آنها ثابت میماند، در تاریکی دیوار محو میشدند. «نیست… هیچ ستارهای نیست. اینها… اینها همش توهمه!» پیکر سیاه روی دستانش به سمتم خزید. بعد ناگهان خرخری گوشخراش سر داد و با صدایی ناپایدار گفت: «هست!! اگه ستاره نباشه، بابا هم دیگه نیست!» نگاه خیره و چشمان سیاهِ بیپایانش باعث شده بود نفسهایم به شماره بیفتند. بیاختیار کمی خودم را عقب کشیدم و فقط در سکوت به او نگاه کردم. بعد نفسم را آهسته بیرون دادم و با صدایی که بیشتر به زمزمه میمانست، گفتم: «بابا هست… فقط… دیگه منو دوست نداره.» پیکر سیاه، که برای لحظهای آرام گرفته بود، ناگهان با شدت به سمتم برگشت و با صدایی بلند و ناپایدارتر از قبل فریاد زد: «نــــــــه!!»
و یکباره صدای گریههای پسر بچه در میان آوارها پیچید. برای لحظهای… فقط برای لحظهای… موجود سیاه، شکل پسر بچهای را به خود گرفت؛ پسربچهای که زانوهایش را در آغوش گرفته بود و با دستهای کوچکش سعی داشت اشکهای بیپایانش را پاک کند. «اگه یهو ستارهها غیب بشن… چی؟» پسر بچه به هقهق افتاده بود و کلمات به سختی از میان بغضش عبور میکردند. «اگه ستارهها غیب بشن… بابا هم دیگه نمیاد؟!» «چ… چرا… چرا ستارهها تموم نمیشن؟»
فرصت
نخوندم:)))))))))))))))))
راستی عالی بود خسته نباشی
این لطفته🫴🏻