امیدوارم در نگاهتان زیبا باشد.
_صاف وایستا ،آفرین _می دونی من چند سالمه ؟ من با بچه کوچولو ها اشتباه نگیر ،آلما او آرام بود؟ وقتی که باید خشمگین باشد. او گیج بود . او هنوز درک نکرده بود. ساکت ایستاده بود. هیچ سوالی نکرد بود. می دانست کجاست ؟ می دانست چه خواهد شد ؟ چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ او کوه ی از سوالات خاموش درون اش داشت. ساکت و آرام بود. برایش عادی بود ؟ برای یک دختر بچه سیزده ساله نباید عادی باشه که درون عمارتی که مردم عادی حتی پول خریدن یک اتاق اش را ندارند باشد . قصری که کاشی زیر پایش از کل زندگی او گران تر است . پس چرا انقدر خاموش بود. لرزید . یک لرزش درونی. پالتو اش را محکم تر چسبید .
شاهزاده با قدم های بی نظم و دلشوره ی عجیب رسید. از آن دلشوره های که فقط بودن. از آن دلشوره های که باعث گمراهی و حواس پرتی می شوند. با نگاه اش گشت. نگاه اش بین اون سه نفر جابجا می شد. به نظر می رسید هر سه تاشون از طوفانی سهمگین عبور کرده بودند تا به اینجا برسند. کجاست ؟ وقت برای فکر کردن نبود. انگار نه انگار امشب شب عروسی او بود . باید سریع اون بچه نحس می گرفت و بر می گشت تا کسی غیبت او را متوجه شود. احتمالا حالا هم دیر شده. شاهزاده یک بچه نحس برای چی می خواست؟ هیان چطور می خواست از یک بچه مراقبت کنه ؟ به یک خدمتکار بسپرت اش . حتی فکر اش هم برای یک موجود احمق. _اون کجاست ؟ بچه ی که درباره اش حرف می زدین؟
آلما با دو تا دست اش نوریا را به جلو هل داد. تعادل نوریا بهم خورد ولی خودش را نگه داشت. _اسم اش نوریا ست. نوریا خودت بهش معرفی کرد. نوریا به پشت نگاه کرد و چشم غره ی رفت. دستان اش را پشت اش گره کرد. یک مرد با صورت خشک و چهره ی سرد از هر موجودی برای او ترسناک تر بود. حتی حالا هم سردرگم بود. _اون دختره؟
_توی نامه دومم به شما بهش اشاره کردم . زمزمه وارد گفت:{نخوندم اش .} بیخیال اش برای هزارمین بار او را به دردسر انداخت . باید یک فکری به حال اش می کرد. _ببین دختر جون تو خواهرت می بری و شب منو خراب تر از این نمی کنی چون که همینجوری توی خوشبختی و آسودگی غرق ام می ترسم با امدن خواهرت زندگی اونقدری شیرین اش که م*رض قند بگیرم. _اما باهاش چی کار کنیم ؟ تو بهمون قول دادی .... هیان دست اش را روی پیشانی اش گذاشت . _ ببین عزیزم ، من یک غ*لتی کردم چون نه نامه ات درست درمون خوندم نه دومی را ورق زدم. نه بچه داری بلدم نه چیزه دیگه ی و بدتر از اون این یک دختر . شب بدی هم انتخاب کردی. در ضمن من بهت قولی ندادم محتوای نامه ای که نوشتم را خوب می دونم. آلما دست راست آلدون را گرفت و محکم او را به طرف در قصر برد. نوریا سر اش را پایین انداخته بود و لکه های آبی که از پالتو و مو هایش می چکید را نگاه می کرد. آلما لبخند مرموزی زد. _اما تو چهار برابر پول پرداخت کردی. _چی ؟ منظورت چ..... چشم اش به ساعت اش که در جیب پالتوی آلدون خودنمایی می کرد ، افتاد . آلدون هر چقدر هم آرام ، ساکت و در پس زمینه باشد باز هم دزد حرفه ای ست. _که اینطور . رها شون کرد. ساعت اش اهمیت نداشت. لااقل یک خانواده را ثروتمند می کرد. اما با این دختر بچه چه باید کرد؟
از قصر پرت اش کنه ؟ شاید؟! بکشت اش ؟ آخرین گزینه !!! به موسسه محافظت تحویل بده ؟ گزینه خوبی اما...... مچ دست نوریا رو گرفت و او را کشید.
دست او را می کشید و از پله ها بالا می رفت . زمان احتمالا عروسی اش به یاد ماندنی ترین شب جهان خواهد شد. **** در کتابخانه را باز کرد. در کتابخانه پرت اش کرد و در را قفل کرد. صدای کوبیده شدن مشت بر دیوار دیوانه اش می کرد. _بس کن. همین که زنده ای باید خدا رو شکر کنی. فهمیدی. ساکت شو . صدای بغض آلودی از پشت در می آمد. _در رو باز کن . از تاریکی می ترسم. از تنهایی ام می ترسم . تروخدا در رو باز کن . ترو خدا . باید دهان نوریا را می بست تا کسی نفهمیده. _ببین ترس تو از تنهایی در تاریکی نیست . ترس تو از این که توی تاریکی تنها نباشی. تضمین نمی کنم که کسی اونجا نباشه ولی بدون اینجا خیلی امنه. من وقتی هم سن تو...... صدای جیغ ، فریاد و کوبیدن دست به دیوار کتابخانه در راهرو می پیچید. در را باز کرد به انتهای کتابخانه همان جا که پیشخوان بود رفت. شمع را با اندک نوری که از لولایی در می آمد پیدا و روشن کرد.
_اگه.... اگه.... اگه شمع آب شد چی کار کنم؟ _ خب بگیر بخواب _اینجا ؟ _خدای من رو داری دیوونه ام می کنی می فهمی دیوونه ام. چرا آتشیت نزدم؟ _الانم دیر نشده. _باور کن با این شمع آتیش ات می زنم. _جرات اش نداری. هیان با عصبانیت خارج شد و در را قفل کرد
نظرات بازدیدکنندگان (0)